سوال های مرتبط

مامان آلما و جوجه ها مامان آلما و جوجه ها ۳ ماهگی
داستان زایمانم ❤️ ۳
۱۴۰۵/۰۳/۰۵
ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه صبح دو قلو ها دنیا اومدن
دکتر بیهوشی اول از همه انگشت شو می‌کشید روی مهره های کمرم چندین بار این کار تکرار کرد بعدش قیچی و گاز برداشت زد داخل ظرف بتادین و مالوند به کمرم
دو تا دستیارش سمت چپ و راستم ایستاده بودن و از کتف منو گرفته بودن که مبادا تکون بخورم
سوزن که وارد کمرم شد دکتر گفت به هیچ عنوان تکون نخور که می‌خوام بی حسی تزریق کنم ، با تزریق بی حسی گرمی عجیبی داخل نوک انگشتان پا احساس کردم
دو تا دستیار دکتر بلافاصله منو رو تخت خوابوندن
دکتر گفت احساس می‌کنی پاهات دارن گرم میشن
گفتم آره ،
بعد گفت پا راست رو بیار بالا آوردم بالا گفت خوبه ببر پایین ، هنوز چند ثانیه از تزریق بی حسی نگذشته بود که احساس کردم میخوام بالا بیارم و چشام سیاهی می‌ره و تند تند نفس نفس میزدم سریع دستیار دکتر گفت چی شده گفتم حالت تهوع دارم گفت عیب نداره سرم رو به سمت چپ خم کرد و یک پارچه گذاشت زیر سرم گفت هر وقت خواستی بالا بیاری اشکال نداره ، ثانیه به ثانیه حالم بدتر میشد حالا علاوه بر حالت تهوع حالا گر گرفته بودم احساس میکردم داخل کوره آجر پزی هستم ، نفس کشیدن به قدری برام سخت بودم که با خودم گفتم الان میمیرم ، دکتر بیهوشی گفت واسش واسم اکسیژن وصل کنید .
مامان بردیا مامان بردیا ۶ ماهگی
❌️تجربه زایمان سزارین پارت ۲❌️
ساعت یک ربع به یک گفتن اتاق عمل آمادست دکترتم اومده بشین رو ویلچر بریم سمت اتاق عمل و همسرمم رفت ساک و لباسای بچرو آورد منم به کمک مامانم و پرستار نشستم رو ویلچر و به محض نشستن رو ویلچر دوباره گریم گرفت و اصلا اروم نمیشدم همسرم باهام هرچقدر حرف میزد اشکام بند نمیومد و رفتم داخل اتاق عمل دکترم و کادر اتاق عمل باهام صحبت کردن یکم اروم شدم و گریه هام بند اومد و نشستم رو تخت دکترم ازم فیلم گرفت بعد متخصص بیهوشی اومد کمرمو آمپول بزنه که اصلا درد نداشت حتی دردش از آنژیوکتم کمتر بود ، سریع خابوندنم و پردرو کشیدن چون استرس داشتم بهم آرامبخش زدن گریه هام بند اومد و کلا ریلکس شدم ولی احساس تهوع میکردم و هی میخاستم عق بزنم بهشون گفتم و پرستاری که کنارم بود سرمو برد لبه تخت و چرخوند و گفت میتونی بالا بیاری مشکلی نیست منم دو سه بار عوق زدم ولی چیزی جز اسید معده بالا نیاوردم بعد ماسک اکسیژن اورد برام گفت نفس بکشی حالت بهتر میشه که همینطورم شد و بعدشم دکتر بیهوشیم ازم سوال میپرسید که پامو میتونم بالا بیارم یا نه و شکممو چند بار تست کردن که مطمعن شن کامل بیحسم دکترم اومد بالا سرم ولی من متوجه نشدم عملمو شروع کرده چون یه خانمی که کنارم بود دائم باهام حرف میزد و سوال درمورد بچه و همسرم میپرسید فقط تکونای شکممو احساس میکردم
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان 🍒آراد🍒 مامان 🍒آراد🍒 ۴ ماهگی
تجربه ی زایمان سزارین پارت سه 🩵🎊
روز شنبه ۰۵/۰۲/۰۵

ایندفعه دکتر هوشبری خانم بود بهم گفت بشین روی تخت و خودت خیلی شل بگیر و سرت و کمی به پایین خم کن و حتی اگه درد سوزش و هر چی داشتی اصلا تکون نخور و خب منم کامل خودم و شل کردم و اصلا هم تکون نخوردم و اصلا هم درد نداشت و هیچی حس نکردم چون شل شل نشسته بودم موقعی که امپول رو به کمرم زد پای سمت راستم ناخداگاه پرید که دکتر گفت طبیعی و تکون نخورم و بعدش گفت سریع دراز بکش 🎈
گرمای زیادی رو پاهام حس میکردم و خب گفتن طبیعی هستش بعدش گفت سعی کنم پام رو بالا بیارم که نتونستم و این نشون سر شدن کامل بود …
این وسط کلی باهام حرف میزدن که حواسم رو پرت کنن دکترم اومد بالا سرم و چند سوال پرسید که چند سالمه چند تا بچه دارم و اسم بچه هام چیه و در عین حال بهم سرم وصل میکردن و پرده سبز رنگی جلوم وصل کردن و اماده بودم برای شروع عمل که خب همه داستان از همیجا به بعد شروع شد 😫😭

من برش و اصلا حس نکردم ولی بر خلاف سزارین اولم که هیچی متوجه نشدم ایندفعه خیلی درد داشتم حین عمل همه چیو متوجه میشدم و…
ادامه رو پارت بعدی میزارم 😅😌
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۴ ماهگی
پارت (۴) زایمان سزارین






آمپولو زد اصلام درد نداشت من هیچی نفهمیدم اون طور ک میگن درد داره نداشت
اون سرمی ک میزنن دست آدم بیشتر درد داره .....
آمپولو زد گفت دراز بکش من اصلا نتونستم پامو تکون بدم ولی داغ بود پام انگار داغیشو حس میکردم ولی نمیتونستم تکون بدم خیلی بد بود اون حس ک میخای پاتو تکون بدی ولی نمیشه ی پرستار اومد پامو باز کرد اصلا نفهمیدم انگار ن انگار اون پای منه خلاصه پامو باز کرد سم وصل کرد بهم اومدن پرده رو زدن چراغ های بالایی سرمو روشن کرد اونم شیش ای قشنگ داشتم میدیدم اونجامو😂 ولی بعدش درست کرد
دکترم اومد با ی همراه دیگ یکیش اینورم یکیش اونورم دستامو بستن شروع کرد من هی تکون میخوردم همه چیو قشنگ حس میکردم ک دارن ی چی در میارن ازم دکترم هی زور می‌زد خیلیییی حس بدی بود قشنگ همه چیو میفهمه آدم ولی دردی نداره ی زنه دیگ هی باهام حرف می‌زد سرم می‌زد تند تند



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان نینی مامان نینی ۶ ماهگی
سزارین
#پارت_۳
اول بهم یه سرم زدن یه نیم ساعت تو یه اتاق بودم بعد منو بردن اتاق عمل دکتر بی هوشی اونجا بود و چند نفر دیگه کلی باهام شوخی کردن و حرف زدن ک من نگران نباشم بعد برام بی حسی زدن اصلن درد نداشت من چیزی حس نکردم یهو پاهام داغ شد سریع منو خوابوندن یه پرده کشیدن گفت پاهاتو بلند کن نتونستم ولی میتونستم تکونشون بدم یه حس بدی اولاش داشت یه دردی تو پاهام و دلم حس میکردم اومد بتادین زد ب شکمم من حسش میکردم خیلی ترسیدم اونجا فک میکردم کل عملو اینجوری احساس میکنم گفتم دکتر من حس میکنم دارین شکممو بتادین میزنین شروع نکنیاااا🥲گفت ن الان دیگه هیچی نمیفهمی یکم بعد شرو کرد ب عمل و من واقعن چیزی حس نمیکردم ولی نگران بودم دکتر بی هوشی دستمو گرفت ارومم کرد تو تایم عملم کلی باهام حرف میزدن و میخندیدن منم همراهیشون میکردم میگفتن خیلی مامان پرانرژی هستی 😌
وسط عمل دکترم گفت بدنسازی کار میکردی گفتم بله باشگاه میرفتم تا قبل بارداری چطور گفت بدنت خیلی سفته بچه بدنیا نمیاد اخرش دوتا مرد از بالا فشار میدادن و خود دکتر و پرستار از پایین تا تونستن دخترمو بدنیا بیارن ولی یه جوری فشار میدادن ک تخت تکون میخورد 🤧
مامان آراد مامان آراد ۱۵ ماهگی
پارت دوم
تواتاق عمل اومدن بهم سروم وصل کردن ، یه آقایی اومد مسئول بی حسی از کمرم بود بهم گفت با دستام مچ پاهام رو بگیرم سرم رو پایین نگر دارم ، با یع ماده خیلی سرد کمرم رو شست بعدم گفت اصلا تکون نخور ، یهو یه درد خفیفی احساس کردم بلافاصله منو خوابوندن ، پاهام داشت داغ میشد ، پرده کشیدن جلو صورتم ، انگشتای پاهام رو حرکت میدادم به سختی احساسش میکردم ، روی شکمم داشتن یه کارایی انجام میدادن چون من پاهامو حس میکردم گفتم من هنوز میفهمم دکتر گفت خیالت راحت تا تو بی حس نشی من کاری نمیکنم ، یکی هم گفت فعلا دارن شکمت رو میشورن، داشتن منو خام میکردن ، فهميدم دارن کارایی میکنن، نمیتونستم نفس عمیق بکشم شکمم رو محکم تکون میدادن ، کل تنم رو تخت میلرزید ولی دردی نداشتم ، تمام مدت آیت الکرسی میخوندم یرای همه مامانا ، همه چشم انتظارا برای همه تو اون لحظه دعا میکردم با قرآن خوندن اروم میشدم 🫠 منی کع از استرس دو شب بود نخوابیده بودم تنها استرس اون تایمم حال خوب پسرم بود
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷

بردنم با ویلچر ی گوشه داخل سالن گذاشتن تا اتاق عمل خالی بشه همه پر بود ی خانم پشت سیستم نشسته بود من با کلی گریه تند تند ایت الکرسی میخوندم منو نگا میکرد همش بهم لبخند میزد اونو ک میدیدم یکم آروم میشدم
اتاق عمل خالی شد بردنم داخل گفتن پاشو رو تخت دراز بکش لباسای بچه رو گرفتن ازم خواستم دراز بکشم متخصص بی هوشی یا بی حسی نمیدونم اومد تو اتاق گف به به چ مریض گیسو کمندی داریم امشب گف بشین بیا عقب پشت ب من پاها صاف دستات بزار رو زانو چونه بچسبون ب سینه
کاری ک گفت انجام دادم گف خب میخوام بتادین بزنم سرده نترسی بعدشم سوزنم خیلی نازک تکون نباید بخوری گفتم باشه
سوزنو داخل کمرم کرد نتونست بی حسی بزنه گف ترسیدی یکم خودتو شل بگیر ۲ ثانیه طول میکشه یکم شل کردم خودمو دوباره زد واقعا انگار زنبور نیش زد از سرم هم دردش کمتر بود گف سریع برو جلو دراز بکش بدو بدو تا بی حس نشدی ب محض اینکه رفتم جلو دراز کشیدم پاهام داغ شد سریع ب انژیوکت دستم سرم وصل کردن ب این دست دیگمم دستگاه فشار ی پرده جلو صورتم کشیدن
گفتم من بی حس نیستم ها حالت تهوع دارم میخوام بالا بیارم ی ماما بالا سرم بود سریع کنار سرم ی پارچه گذاشت موهای بافته شدمو جمع کرد گف حیفه بالا نیاری رو موهات کثیف بشه داخل سرمم ی آمپول تزریق کرد ۵ دقیقه بعدش حالت تهوعم کلا رفت
همش حس میکردم انگشتای پام تکون میخوره میگفتم شروع نکنین ها من هنوز بی حس نشدم خانم دکتر میگف ن دخترم داریم بتادین میزنیم هر موقع بی حس شدی بگو تا شروع کنیم گفتم باشه
همش تکون میخورد شکمم حس میکردم شکمم میره بالا میاد پایین تخت تکون میخوره
بارداری بارداری بارداری زایمان بارداری
مامان عسلچه مامان عسلچه ۴ ماهگی
اسم دکترمو گفتن من تو شوک بودم ولی به روی خودم نمی آوردم یک پرستار اومد منو سوار ویلچر کرد و برد سمت بخش اتاق عمل ها نمیدونم چرا احساس غربت میکردم اون وسط انگار مهاجرت کردم🤣 آب دهنمو بزور قورت میدادم نمیدونم چرا اون مسیرو با ویلچر میبرن بعد پیادت میکنن من فکر کردم تا تو ی اتاق میبره🤣 بعد نشستم روی یک صندلی ازم سوال درباره گروه خونی و اینا پرسیدن بعد گفتن برو تو روبروم اتاق عمل بود از هولم دکترمو با ماسک نشناختم🫣🥲 تا حالا اتاق عمل ندیده بودم از چیزی فکر میکردم جمع و جور تر بود چند نفر مشغول بودن یکیشون که متخصص اتاق عمل بود ظاهرا اومد خودشو با خوشرویی معرفی کرد بعد هم بقیه رو یکی یکی معرفی کرد : ایشون متخصص بیهوشی تونه ایشون ماماعه نی نی رو تحویل میگیره و... خلاصه من رفتم نشستم روی تخت شلوارمم دراورده بودم متخصص بیهوشی اومد غول دوم ☠️ بتادین که میزد من قالب تهی کرده بودم و هر لحظه منتظر بودم جر بخورم از درد ولی اینم با یکم درد گذشت فقط حس میکردم تو کمرم از سمت چپ انگار یه مایعی داره میریزه پایین بعد سریع گفتن دراز بکش سوندمم همون لحظه زدن غول سوم بود☠️ یکم حس کردم که سکته رو زدم گفتم دکتر من حس کردم که دکتر هم گفت قرار نیست حس نکنی حتی حین عملم بعضی چیزا مثل شستشوی رحم حس میکنی ولی دردی نمیفهمی با تموم شدن حرف دکتر استرس منو برداشت که یا ابوالفضل من نمیخام حس کنممم 😱 خلاصه فوری پردرو کشیدن من یه ذره بخاطر ارام بخش های تو سرم انگار مغزم تعطیل شده بود هی میگفتم چرا شروع نمیکنن که یه دفعه حس کردم...
بفرمایید پارت بعدی❤️