خوبه سرمو اروم تکون دادم
و فشار دست دکتر روی قفسه سینم احساس میکردم و میگفتم درد داره پرستار میگفت نترس درد نداری و فقط کشش و احساس میکنی نمیدونم چیکارمیکردنم
اخرای عمل از سینه به بالا و جفت دستام که بسته بود شزوع کرد به لرزیدن با شدن جوری که دندونام بهم میخورد اولش گفتم شاید سردمه بد دیدم نه تموم نمیشه به پرستار گفتم چرا میلرزم گفت طبیعیه به خاطر امپوله خیالم راحت شد صدای گریه دخترم تو اتاق پیچید و قشنگترین لحظه عمرم و رو تجربه کردم هیچ رمقی توم نمونده بود فقط نگاهش میکردم که داشت تمیزش میکرد بند نافشو درست میکرد و گذاشتش روترازو  گفت ماشالا چه تپله 3800وزنش بود
داشتم فکرمیکردم با اون رحم من و وزن این بچه حتما پاره میشدم که دکتر گفت بندنافش دو دور دورگردنش پیچیده بوده و حسابی خدارحم کرده
بردنم تو بخش و بچرو اوردنو سرمو عوض کردن و بعد نیم ساعت اینا لرزشم خیلی کمترشده بود و تختموعوض کردن عین جنازه ادمو برمیدارنو میندازن رو تخت دیگه بردنم پایین توبخش و باز دوباره تختمو عوض کردن و مامانم و خاله هام اونجا بودن و منتظر
جزمن پنجتاتخت دیگم بود ولی کلا چهارتابودیم تواتاق صدای شوهرم از پشت در میومد که التماس میکرد بزار زنمو ببینم میرم فقط یک ثانیه پرستار میگفت زنت نمیشه بیا بچرو ببین میگفت نه اول زنم 😂😂
خلاصه راهش ندادم و فرداش تایم ملاقات اومد

۴ پاسخ

اتاق دوتخته نداره ولایت؟

اخی عزیزم منم مثل تو شدم اولین بچم دوشب درد کشیدم

وای عزیزم‌
چقدر اذیتت کردن . کاش از اول سزارین انتخاب میکردی . یا میرفتی بیمارستان بهتر .

وای چقدر درد کشیدی از بیمارستانش راضی بودی یانه تایم ملاقت مرد هم راه میدن چون مادرشوهرم میگه برو اونجا من ازبسگی تز بیمترستانش بد گفتن میترسم بعد میگن مرد راه نمیدن

سوال های مرتبط

مامان کارن🩵👶 مامان کارن🩵👶 ۸ ماهگی
تجربه زایمان پسر نازم🩵
پارت۳
فقط فشاری که زیر سینم دادن خیلی دردم گرفت و به پرستار کنارم گفتم گفت دارن فشار میدن بچه بیاد پایین که خداروشکر همون لحظه بعد از فشار صدای گریه کارن من اومد🥺👶🩵
دکتر گفت اینم اقا کارن
اون لحظه با شنیدن صدای گریه اش گریه میکردم و خداروشکر میکردم که این حس قشنگ رو دارم تجربه میکنم
همون موقع داشتم برای کسایی که گفته بودن و مامانایی که چشم انتظارن دعا میکردم که به زودی این حس قشنگ رو تجربه کنن❤️
متخصص اطفال بچه رو تحویل گرفت و گفت همه چی خوبه و تحویل ماما داد که اونم تمیزش کرد و کارهاشو میکرد و کارنم داشت گریه میکرد و پرستار میگفت گرسنشه و دستشو میخوره فداش بشم💙
فقط بدیه که داشت این بود تماس پوست با پوست نداشتیم و ماما فقط بهم نشونش داد و برد ریکاوری گفت اونجا میاریم پیشت
عملم از ۱۱ شروع شد و ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه پسرم به دنیا اومد و تا ۱۲ خانم دکتر و دستیارش بخیه زدن و کارها رو کردن و منو بردن ریکاوری
اونجا هم با اینکه زود حس پاهام برگشت ولی تعویض شیفت بود و تا یه ربع به دو طول کشید برم بخش
تو ریکاوری تخت بغلیم خیلی درد داشت و همش گریه میکرد و داد میزد ولی من خداروشکر حسم که داشت برمیگشت فقط سمت راست زیر دلم یکم درد و سوزش داشتم و فقط سعی میکردم سرم تکون ندم تا سردرد نگیرم
مامان دوقلوها💙💙 مامان دوقلوها💙💙 ۱۵ ماهگی
کار عملم تموم شد داشتن منو منتقل میکرد تو ریکاوری که تو راه رو اول پرستاری که باید پرونده کن تحویل میگرفت کارامو میکرد دیدم اومد بالا سرم چند سوال ازم پرسید دست کرد رو شکمم گفت خودتو شل کن شکمتو یواش فشار بدم وای وای وای چه دردی داشت فکر میکردم بخیه هام میخواد باز بشن پرستار محجبه بود چادر پوشیده بود چون چند مرد اونجا بودن من محکم چادرشو گرفتم التماسش میکردم بسه توروخدا بسه با ۳بار فشار دادن حس میکردم لای پاهام خیس میشد لخته بزرگی ازم میومد گفت دخترم اگه شکمت فشار ندم این خون نیاد بیرون میمیری بعد منو منتقل کردن بخش یکم یکم دردم بیشتر میشد درد شدید پریودی تو کمرم یکم شکمم نمیذاشتن اب بخورم ساعت 8شب شد دیدم مادر شوهرم بالا سرمه گفتم مامان بچه هام گفت حاشون خوبه تو دستگاه هستن نیاز به اکسیژن دارن خلاصه باز اون پرستاره اومد بازم شکمو فشار داد بازم اون درد هی سرم وصل میکرد عوض میکرد گفتم پمپ درد بذارین گفت نمیشه چون اختلال پیش میاد با داروی که تزریق میکنیم اما سرم بزرگ و کوچیک نیم ساعت عوض میکرد دردم اروم میکرد که انگار دردی نداشتم
مامان ماهلین ودلوین💖 مامان ماهلین ودلوین💖 ۲ سالگی
از اونطرف بچه خیلی زیاد گریه میکرد اصلا هم بهم نشونش ندادن گفتم سردشه بزار گرم شه بعد بیاریمش بعد کلی اصرار پرستار آورد از دور که تو تخت نوزاد بود نشون داد گف ببینش زود ببرنش انقد گریه میکنه اکسیژنش داره میاد پایین خدا به دادت برسه از اون بچه های بلاس
ولی فکر کنم انقد بچمو محکم کشیده بودن بیرون کلی ترسیده بود و دردش اومده بود چون بیش از اندازه گریه میکرد کلا شب اول تو بیمارستان خیلی زیاد گریه کرد هیچ بچه ای اینجوری نبود
بعد ازاینکه بچه رو بردن من عملم ۴۵ دیقه طول کشید در صورتی ک سر زایمان اول کلا ده دیقه یه ربع طول کشید فک کنم بخاطر همین قضیه چسبندگی بود وسطاش حس بالا آوردن شدید داشتم به پرستار گفتم یه پارچه کذاشت زیر گلوم و گفت بالا بیار رو این الان بهت دارو میزنم که من با خوندن آیت الكرسي سعی کردم بالا نیارم دیگه داشتم انکار از هوش میرفتم حتی جون نداشتم جواب سوال های پرستار و دکتر وبدم که یه دارو بهم زد دوباره یکم جون اومد تو بدنم و سرحال تر شدم
کار عملم که تموم شد پرده رو برداشتن و من و گذاشتن رو یه تخت دیگه و بردن سمت ریکاوری من از همون وسطای عمل لرزشم شروع شد و لرز شدید گرفتم تو ریکاوری بدتر شدم که دکتر ریکاوری اومد یچیز مثل بخاری برقی گذاشت بالا سرم که اون خیلی خوبم کرد و واقعا کیف کردم با اون لرزشم افتاد بعد نیم ساعت اومدن از ریکاوری من و بردن پشت در بخش یه پرستار اومد تحویلم گرفت یه دست گذاشتم رو رحمم که چک کنه ببینه فشار نیاز دارم یا نه جیغم رفت هوا ولی خداروشکر دیگ فشار نداد و گفت نیاز نداری یعنی انکار دنیارو بهم دادن از در ک رفتم بیرون شوهرم و مامانم و دیدم ولی حال نداشتم باهاشون حرف بزنم بردنم تو بخش و خدمه اومد تختمو جا به جا کرد
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۷ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۴...

خب اول بگم که من قرار بود یک شهریور پسرم دنیا بیاد دکترم نامه رو برای اونروز داده بود ولی ۲۹ مرداد فشارم رفت بالا و احساس کردم چشمام و دستم داره ورم می‌کنه برای همین به دکترم زنگ زدم و گفت حتما فرداش صبح زود برم بیمارستان برای بستری... این شد که ۳۰ مرداد پسرم دنیا اومد... ما ساعت ۵ صبح رفتیم بیمارستان پرونده باز کردیم از بلوک زایمان یه پرستار خوش اخلاق اومد دنبالم و رفتیم لباس بهم داد که جالب بود از قسمت سینه دو تیکه بود و کش خورده بود تا بعد عمل بلافاصله بچه با مادر ارتباط پوستی بگیره جوراب آمبولی رو برام پوشندن و یه ان اس تی و فشار ازم گرفتن که همه چی عادی بود آنژیو کتم رو هم وصل کردن با آتلیه ای که هماهنگ کرده بودم اومد و بیرون با همسرم حرف زده بود فیلم گرفته بود اومد داخل از منم گرفت ...ساعت نزدیک ۹ صبح بود که از اتاق عمل اومدن دنبالم رفتیم آمپول بی حسی رو از کمر زدنی یکم اذیت شدم ولی قابل تحمل بود چون بدنم خود به خود تکون میخورد ولی باید تکون نمی‌خوردم... بی حس که شدم سوند رو وصل کردن که نفهمیدم دردش رو بعد از ده دقیقه صدای نینیم اومد و واقعا حس قشنگی بود دکتر بچمو نشون داد بعد بالاسرم بردن شستنش تمیزش کردن تا منو بخیه کنن کارم تموم شد بردنم ریکاوری که پسرمم باهام آوردن اونجا یه پرستار پیشم بود همش پسرمو میزاشت روی سینم تا شیر بخوره فقط نمی‌دونم چرا دستی که آنژیوکت داشت تب میکرد و یه جوری میشد اذیت میکرد بعد که بخش رفتم درست شد همونجا گفتم برام پمپ درد بزنن حسم داشت برمیگشت یه درد خیلی کمی رو حس میکردم که برام پمپ رو زدن بردنم به سمت بخش با پسرم....ادامه..
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۲ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان نازی کوچولو مامان نازی کوچولو ۵ ماهگی
تجربه زایمان 💝
قسمت چهارم

من همونجا از خوشحالی میخواستم بپرم سر دکتر ماچش کنم😂
اومدن بهم سند وصل کردن و بردن اتاق عمل......
اونجا توی اتاق دکتر اومد بهم گفت دستاتو بزار روی زانو هات سرت هم ببر پایین ..بعد یه آمپول توی کمرم زد که اصلا هم درد نداشت ...
بلافاصله بعد از زدن آمپول یهو از شونه‌هام گرفت و سریع منو خوابوندم ...از کمر به پایین داغ کردم و چیزی حس نکردم ...هنوز احساس میکردم که به بدنم دست میزنم اما درد و احساس نمیکردم ..بعد از چند لحظه حالت تحوع شدید گرفت به پرستار اونجا که بالای سرم بود گفتم دارم میارم بالا گفت اشکال نداره سرتو اونوری کن بیار بالا ..یه چند تا هق زدم ولی چیزی نیوردم بالا ..یه خورده گذشت بعد بالا تنه بدنم شروع کرد به لرزیدن شدیییید میلرزید طوری که به پرستار اونجا گفتم یه پارچه بیار بزار لای دندونام خیلی فشار میدادم روی هم احساس میگردم داره خورد میشه بعد یهو صدای گریه نازنینم رو شنیدم از خوشحالی داشتم گریه میکردم ... نازنین رو بردن تا تمیزش کنن و براش لباس بپوشن ..منم لحظه شماری میکردم تا دخترم رو ببینم ...
تقریبا ساعت یک شب به دنیا اومد..اون شب قشنگ ترین شب دنیای من بود😍
ایشالا قسمت تمام مامانای عزیزمون😘🤲💕
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان الارا مامان الارا ۴ ماهگی
گفت بزار معاینه کنم گفتم بابا همین الان معاینه کرد دکتر چهاربودم گفت از کی چهاره ماما قبلی گفت ظهر گفته نه هنوز راه داره نمیدونم تاشش سانت ثابت نشه که نمیفرستن سزو امپول فشارو باز کن منم شروع کردم به جیغو گریه و اینا که باباهمچی امتحان کردن روم تو بکش بیرون دیگه
اینم خیرههههه نه امپولو باز پاشو اسکوات بزن دراز نکش بعضیا تا سه روز اینجورین تو تازه دیشب اومدی ووووو...... زیادخورد خلاصه
سرمو باز کردن رفتن منم ابستاده بودم سرمو بستم ی دستگاه داشت که سرم ازش رد میشد مثلا اگه قطع میشد یا تموم میشد صدا میداد این دستگاهه بعد پنج دقیقه که قطع میشد صدا میداد
دردام کمترشده بود ولی سرمو که باز کردن دوباره شدید شده بود
وایساده بودم سرمو گرفتم دستم و بستمش
حواسم بود صدای پا که میشد باز میکردم وقتی میرفتن بسته میکردم چاره ای برام نزاشته بودن😭😭😭😭
من تازه دردام کم شده و اثرش داشت میرفت باز دوباره شروع کردن احمقا
سرمومیسبتم و باز میکردم و میبستم
تا ی خدمه اومد گفتم پزشکو بگین بیاد گفت رفته بالا عمل داره میاد منم گریه اونم دلداری میداد
ساعت8شد دکتر اومد سنگیننن با ماماجدیده گفت بزار معاینع کنم منم بی جون رو تخت ولو بودم به امید اینکه ثابت بوده باشم و پیشرفت نداشته باشم که تموم بشه عین جنازه پاهامو باز کردم و اشکام میریخت و هیچی نمیگفتم معاینه کرد و گفت نه همونجوریه امادش کنید برای سزمن انقد خوشحال شدمممم که نگو🥹
ماما هم ضایع شد اومد نشست لبه تخت گفتم توروخدادیگه معاینه نکنین بسته بسته
مامان آریامهر ❤🧿 مامان آریامهر ❤🧿 ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین اورژانسی:پارت نهم (قبلیارو یادم رفت شماره بزارم😂😂😂)

دور تا دورم کاور آبی گذاشتن و کشیدن و کم کم بی حسی اثر می‌کرد و متخصص بیهوشی گفت عزیزم پاشنه پاتو بیار بالا و من نمیتونستم گفت نمیتونی گفتم نه و دکتر ماما با پنبه آغشته به بتادین شکمم رو تا پایین بتادین زد سردی و خیسی پنبه رو حس میکردم و چندبار اینکارو دکتر تکرار کردو استرس اینو داشتم هر لحظه تیزی و سوزش تیغ رو هم حس کنم ...اشک تو چشمام پر شده بود و پرستار کنارم یباره صدام زد مریم مریم چیزی شده؟؟؟ خوبی؟؟؟ گفتم آره و سرمو تکون دادم اما نگفتم چقدر دارم خفه میشم از غریبی محیط اتاق عمل و استرس و برش تیغ ...صحبت پرستار حواسمو پرت خودش کرده بود و ده دقیقه نگذشته بود از ورودم ب اتاق عمل ک ماما تکونم میداد و گفت بیاین کمک تخت تکون محکم می‌خورد و چشمای نگرانم و پر اشک دنبال دلیل این تکونا بود و فشار وحشتناکی به قفسه سینم و دنده هام اومد...نفسم به زور میکشیدم دردو تو ریه هام حس میکردم ک صدای پرستار توجهمو به خودش برد... کیو داری تو خانوادت که بوره گفتم شوهرم چطور؟ گفت پسرت موهاش زرد میزنه و خندیدم و تو دلم قربون صدقش میرفتم ک یه صدای خفه آروم نوزادی از ته اتاق عمل اومد و لوله ای که انگار داشت حلقشو پاک می‌کرد و صدای نوزاد بازتر میشد و من آروم شدم از تموم اونهمه استرسی ک داشتم و خلاص شد انگار هرچی نگرانی بود ...تو حالت گیج و خواب آلودی بودم ک صدای بچه نزدیکتر شد و ماما لپشو چسبوند به لپم و آروم شد و اون لحظه عشقنترین لحظه عمرم بود و انگار دوباره عاشق شدم ...
و تاریخ زایمانم ۲۹ خرداد خورد پسرم قلب منو باباشو تو اون تاریخ تسخیر خودش کرد
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۱۰ ماهگی
ادامه تحربه سزارین:

دوتا خانم اومدن و یه تخت آوردن کنارم و با یه چیزی که مث تخت بود منو روش گذاشتن و سُر خوردم رو تخت کناری برام پوشک گذاشتن و.. بعد منو بردن ریکاوری
خیلی سردم بود و دندونام از شدت سرما بهم میخورد از پرستار خواستم یه دارویی بهم بزنه یا بهم پتو بده ولی نداد و گفت تو اتاق عمل مخدر زیادی بهت زدن و الان نمیتونیم بازم بهت دارو بدیم
تا روشن شدنه هوا میلرزیدم ساعت 7شیفت پرستارا عوض شد پرستار جدیده اومد چکم کنه دوباره گفتم بنده خدا دوتا پتو آورد و دارو تو سرمم زد و آروم شدم
(از همون موقع دندونام فاصله گرفتن ، لق شدن و درد میکنن منی که کل عمرم یکبار دندون درد نشدم الان دائم فک و دندونام درد دارن اینقد که به هم خوردن و لرزیدم)
از 5ربع تا 8 تو ریکاوری بودم و پرستار بچمو آورد که شیر بدم نمیدونم شیر داشتم یا نه تو حاملگیم که چیزی نبود احتمالا یکم آغوز بوده
تماس گرفتن که ببرنم بخش
پسرمم چسبیده بود به سینه م و ول نمیکرد آخر به زور جداش کردن و بردن
منم بردن تو بخش و به کمک همسرم و پرستار رو تخت بخش گذاشتنم و پوشک و.. عوض کردن و روم ملافه تمیز کشیدن و گفتن هروقت احساس درد کردی این دکمه (پمپ درد)فشار بده
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۱۰ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش