سوال های مرتبط

مامان فندق🍫❤️ مامان فندق🍫❤️ روزهای ابتدایی تولد
بالاخره رسیدی پسر کوچولوی من… 🤍
بعد از ماه‌ها انتظار، نگرانی، سرکلاژ، استراحت مطلق و روزهایی که گاهی فقط با امید می‌گذشت، بالاخره تو رو در آغوش گرفتم. 🥹👶🏻

روزهایی بود که فکر می‌کردم این مسیر تمومی نداره؛ روزهایی که حتی چند دقیقه ایستادن هم برام سخت بود و تنها آرزوم این بود که تو سالم بمونی و من بالاخره صدای گریه‌ات رو بشنوم…

تمام اون سختی‌ها تبدیل شد به شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌مون. ❤️

پسرم، تو نتیجه‌ی تمام صبرها و اشک‌ها و امیدهای منی.
خوش اومدی به زندگی‌مون؛ اومدی و همه‌ی خستگی‌های این ماه‌ها رو از یادم بردی. 🫂💙

و به تمام مامان‌هایی که الان سرکلاژن، استراحت مطلقن یا روزهای سخت بارداری رو می‌گذرونن:
می‌دونم چقدر سخته… می‌دونم بعضی روزها فکر می‌کنین این روزها تمومی ندارن.
اما باور کنین تموم میشه. 🤍
یه روز می‌رسه که به جای شمردن هفته‌ها و روزها، بچه‌تون رو بغل می‌کنین و با خودتون می‌گین: «ارزشش رو داشت…» 🥹

فقط ادامه بدین، صبور باشین و امیدتون رو از دست ندین.
این روزهای سخت هم می‌گذرن و آخرش، قشنگ‌ترین آغوش دنیا منتظرتونه. 🤍👶🏻

خوش اومدی پسرم…
ممنون که صبر کردن‌هامون رو به شیرین‌ترین پایان دنیا رسوندی. 💙
مامان آقا ایلیا🤍 مامان آقا ایلیا🤍 ۲ ماهگی
پارت ۳
و بعد...
ساعت ۱۲:۳۰، درست همزمان با اذان، صدای گریه‌ات در اتاق پیچید. 🤍
انگار تمام دنیا برای چند ثانیه ساکت شد و فقط صدای تو ماند.
صدایی که ماه‌ها منتظر شنیدنش بودم.
وقتی تو را گذاشتند توی بغلم، برای اولین بار صورتت را دیدم.
آن لحظه را نمی‌شود با هیچ کلمه‌ای توصیف کرد.
همه‌ی دردها، ترس‌ها، نگرانی‌ها و سختی‌های این نه ماه، همان‌جا جایشان را به یک حس عجیب و عمیق دادند؛ عشقی که نمی‌دانستم قلب آدم می‌تواند این‌قدر بزرگ شود تا جایی برایش داشته باشد.
نگاهت کردم و با خودم گفتم:
«پس تو همون پسر کوچولویی هستی که این همه مدت منتظرت بودم...»
کوچولو بودی، ظریف و دوست‌داشتنی، اما برای من تمام دنیا بودی.
از همان لحظه‌ای که گذاشتنت توی بغلم، فهمیدم زندگی من دیگر مثل قبل نیست.
تو آمدی و یک «مامان» تازه از من ساختی.
آمدی و تمام خستگی‌های این نه ماه را از یادم بردی.
آمدی و شدی قشنگ‌ترین اتفاق زندگی من.
پسرم،
من تو را قبل از دیدنت دوست داشتم، اما وقتی دیدمت فهمیدم آن چیزی که اسمش را «عشق مادرانه» می‌گذارند، خیلی بزرگ‌تر از چیزی است که می‌شود تصورش کرد.
تو همان هدیه‌ای هستی که ساعت ۱۲:۳۰، همزمان با اذان، به زندگی من رسید.
و من از همان لحظه تا همیشه...
میمیرم برات. 🤍