فرزند پروری کودک تب استامینوفن پوشک بازی
درست پایین خونمون یه مغازه هست پسرم گاهی وقتی تو محوطه قدم میزنیم یا وقتی از ماشین پیاده میشه سریع میره یه چیزی برمیداره از اونجا میاد (خوراکی)
آقاهه با همسرم دوسته میگه اشکال نداره هیچی بهش نمیگه بعدا همسرم میره حساب میکنه هر چی برداشته
ولی من خیلییی ناراحتم از این رفتار هر چی میگم هر چی خواستی بگو با هم بریم پولشو بدیم بخریم باز دفعه بعد تا غافل میشم ازش میره اونجا یه چیزی برمیداره
حالا چند وقت پیش اون لودر سمت چپی رو از اونجا برداشته بود خیلی دعواش کردم ولی چون استفاده کرد دیگه نتونستم پس بدم
امروز هم این دو تا سمت راستی رو برداشته زود گرفتم از دستش گذاشتم کمد گفتم پس میدیم .اینا مال تو نیست
گفتم اگر میومدی بهم میگفتی از اینا خوشت اومده برات میخریدم ولی چون بدون گفتن به من و بدون اجازه برداشتی کارت اشتباه بود نمیتونیم نگهشون داریم
میفهمم که ۳ تاش کنار هم خیلی جذابه برای بازی کردن اگر میگفت حتما میخریدم براش ولی الان حس میکنم اگه نگه دارم دیگه بد عادت میشه

از یه طرف میگم نکنه سختگیری میکنم و عقده بشه براش
چند روز دیگه هم تولدشه که ماشین آتش نشانی بزرگ که قبلا خواسته میخرم براش

نظر شما چیه؟

تصویر
۱۳ پاسخ

نه به نظرم کارت درسته برو به اقاهه بگو لطفا چیزی خواست نده عادت بدی میشه براش

بنظرم باهاش برو خرید نذار خودش برداره عادت میشه واسش و همیشه هرجا بره همینجوری می‌ره برمیداره توام نمیتونی جلوشو بگیری
از الان جلوشو بگیر
عقده نمیشه
تربیت درست میشه ک باید ازتون اجازه بگیره
باهاش برو بخر ولی اینارو ک خودش برداشته ببر پس بده
یا هم قایم کن چند روز دیگ بهش بده و بگو دوستداشتی اینارو خریدم و بدون اجازه دیگ نری خودت و

بنظر منم ب آقاهه مغازه دار بگو باهاش برخورد کنه و این بار و قایم کن و پولشو بده مغازه دار و چند روز بعد یا حداقل فردا بهش بده بگو رفتم برات خریدم

از نظر یه بزرگسال بله بده ولی به هر حال اون یه بچس ، وقتی متوجهش نمیشه من جات بودم میرفتم با اون اقا صحبت میکردم میگفتم من به هر حال براش میخرم ولی وقتی میاد چیزی برداره بهش بگید تاکید کنید ک برو با مامانت بیا اینجوری این بچه متوجه میشه باید مامانش باشه تا یچیز برداره از طریق اون اقا اقدام کن

بنظرم کارخوبی کردی چون اینجوری دیگه عادت میکنه

دونه چند هست عزیزم؟

بنظرم کارت بانکیتو بده بهش خودش حساب کنه رمز هم بگو
و بگو از این ب بعد کارت داشتی خرید میکنیم
به فروشنده هم بگو اینکارو نکنه
ولی خب براش بگیر خوشگله😂

وای منم داستان داشتم باپسرم وسوپرمحل
تاردمیشدیم بچه روصدامیکرد اینم چیزی ورمیداشت منم بایدحساب میکردم بچه عادت کرده بود خیلی حرص میخوردم

بنظرم باید باهاش برخورد بشه باید مفهوم خریدو بفهمه. یکبار دست دخترم پاستیل بود فروشنده نگرفت بارکد بزنه قیمتو میدونست. بقیه چیزارو بارکد زد بعد دخترم اومد خونه هی گریه میکرد مامان این نخریده است. اقاهه دستش نگرفت بزنه تو دستگاه ببر پس بدیم. خیلی خوشحال شدم از حرفش. همیشه باهاش خرید میری بگو بده دست فروشنده بعد بهش بده که با مفهوم خرید اشنا بشه فکر نکنه همه چیزو میتونه برداره

اینا خیلی خوبن کلی باهاشون سرگرم میشه
پسر من یه ۴ تایی و با یدونه بزرگشون داره کلی بازی میکنه
بنظرم برو پولشونو حساب کن براش بخر ولی قایم کن بهش نده و بگو چون بدون اجازه برداشتی بردم پس دادم اگه تکرارش نکنی برات میخرم
بعداً بهش بده که تو دلش نمونه

واای من بیشتر از پسرت زوق کردم بزا بمونن چه ناز و گوگولن😍😍😍

چه خوشگلن خارج از هر بحثی🤪🤪😃😃عزیزم بهش تذکر دادی براش بخر بهش نده تا چند روز دیگه بهش بگو چون دیدم دوست داشتی رفتم برات خریدم ب شرطی ک دیگه تکرارش نکنی

اره اگ الان بهش بگی بهتره چون نمیفهمه بچست از جایی چیزی ور میداره زشت میشه براتون
تازه ممکنه این عادت بشه براش

سوال های مرتبط

مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
مامانا شرایطمو میگم به من بگین من چه کاری بکنم درسته ، پسرم ۴ سالشه ، حرف زدنش در حد جملات ۶ کلمه ای هست ،شعر میخونه نقاشی در حد آدمک ، رنگ آمیزی هنوز درست انجام نمیده ، رنگا رو بلده حیوونا و میوه ها رو بلده اشکال هندسی رو بلده ، وقتی با هم سناش مقایسه اش میکنم میبینم عقب تر از هم سناش هست ، بردمش گفتار درمانی اونجا حالم خوب بود گفتم کم کم راه میوفته شرایط بهتر میشه اما گفتار درمانش هر سری یه چیزی میگفت یه بار میگفت نقص توجه داره یه بار میگفت بی بی دیجیتال یه بلر میگفت مشکل ارتباطی داره و ....آخرشم منو فرستاد پیش همکارش که کاردرمان حسی حرکتی هست پسرم اصلا توجه بهش نمیکرد میزفت بلزی میکرد میگفت نگاه دستور پذیزی نداره در صورتی که پسر من تو خونه هر کاری بگم انجام و گفت پسرت علائم اوتیسم داره ، اون روز من مرگ رو جلو چشمام دیدم ده سال پیش داداش بیست سالمو از دست دادم اون روز برام سخت تر از از دست دادن برادرم بود فقط خدا میدونه چی کشیدم همون روز بردمش پیش فوق تخصص روان پزشکی کودک چند تا سوال ازش پرسید جواب داد صداش کرد جواب داد گفتم گفتاردرمانش گفته توجه اش پایینه گفت براش دارو مینویسم واسه توجه اش گفتم پسر من مشکلش چیه ؟ گفت یکم مشکل ارتباطی داره ارتباط برقرار میکنه اما ضعیف ( پسرم با کسایی که میشناسه خیلی صمیمی هست ولی از غریبه ها خجالت میکشه ) گفتم بهم گفتن اوتیسم گفت نه نگران نباش یکم بی بی دیجیتال شده اونم با چند جلسه کاردرمانی راه میوفته ، ولی من از اون روز دیگه اون آدم سابق نشدم روی حرکات پسرم حساس شدم الان بپر بپر میکنه میگم نکنه اتیسم داره ، دیگه اونجا نبردمش فقط تو خانه رشد انلاین کاردرمانی و گفتار گرفتم ، مهدم ثبت نامش کردم
مامان پسر قشنگم مامان پسر قشنگم ۴ سالگی
سلام مامانا
فرزند پروری
#پوشک#شیر خشک#گهواره
شما تو جمعی میرید چند تا بچه همه دستشون گوشی هست چطوری بچه تون و نگه می‌دارید سمتشون نره؟

ما هر هفته خونه پدر شوهرم هممون هستیم البته تو یه ساختمان هستیم نمیتونم نرم
۴ تا بچه خواهر شوهر و برادر شوهرم هستن هر کی یه گوشی میگیره دستش بچمم هی میره سرش تو گوشی این تو گوشی اون بعضی موقع ها هم بهش نمیدن گریه میکنه....
یه مدت هفته ای یه بارو یه گوشی داشتم اونو میزدم به شارژ میدادم میگفتم حداقل کله شو تو گوشی شون نکنه اینا هم ندن گریه کنه تا دو ۳ روز مدادم دنبال گوشی می‌گشت هی میگفت کجاس و...
بعد دیدم اینجوری نمیشه چند روز تا میاد از سرش بیافته دوباره همه دور هم جمع میشن روز از نو ...
دیگه از صبح واینمسادم تو ساختمون صبح میرفتم خونه مامانم تا شب شب ام میومدم به بچه ها میگفتم از صبح ما نیستیم بازی کنید شب دیگه میایم چند ساعت و با هم بازی کنید و گوشی و جمع کنید خودمم هی مجبور بودم باهاش بازی کنم مشعولشون کنم که سمت گوشی نرن یا نهایت کارتون بزارم ببینم اوکی بود چند ماه رعایت کردن الان دوباره بچه ها گوش نمیکنن
یکی میگیره دستش بقیه ام دیگه میرن برمیدارن .
چند که اونجا هستیم همش گوشی به دست یکی ام میزاره کنا اون یکی میگیره دستش بچه منم هی دنبالشون....
مامان آیهان مامان آیهان ۵ سالگی
امروز اولین روز مهد پسرم بود ، بدون من که نموند من تمام سه ساعت رو کنارش بودم ، بعد خجالت میکشید اصلا حرف نمیزد یا اگر حرف میزد خیلی آروم پیش من حرف میزد که مربیشون اصلا صدای اینو تو این همه بچه نمیشنید ، بعد بچه ها چون این از همه کوچیک تر بود و خجالت میکشید و حرف نمیزد یکیشون که خیلی بی ادب بود هی میگفت من از این خوشم نمیاد پیش من نشینه بقیه هم به تبع اون همین حرف رو زدن ، وای داشتم سکته میکردم همونجا گریه ام ولی خودمو جمع کردم ، نسبت به پارسال که یه بار بردمش اصلا نمیموند میرفت فقط بازی ایندفه مینشست و توجه اش بیشتر بود اما مثلا مربی میگفت رنگ کن رنگ نمیکرد ، از یه طرف از این خوشحالم که اینقد این سه ساعت همکاری کرد و نشست از طرفی از اون حرفای بچه ها به شدت دلم شکسته و آخرشم مربیش گفت پسرت حرف نمیزنه ؟ گفتم حرف میزنه ولی اینجا خجالت میکشه ، اونجا بچه ها رو نگاه میکرد ولی با هیچ کدوم سعی نکرد دوست بچه ولی اومدم خونه با بچه های همسایمون کلی بازی کرد ، خدایا خودت کمکم کن پسرم رو راه بندازم خیلی سخته از طرفی از نطر روحی خودت داغون باشی و کلی دلشوره که یعنی همه چی درست میشه ؟ از طرفی باید محکم پشت بچه ات باشی ...