۲ پاسخ

همه بچه ها اینجورین عزیزم فقط برای غذا خوردن اصلا خراکی نگیر ببر دکتر بهش مکمل بده توی اتاقشم ارشیدا یه تایم اینجوری بود بهتر شد خودبه خود کتک زدنش ما ارشیدا کتک میخورد تا بزنه منم گفتم هرکس زد بزنش طرف ارشیدارو دندون میگرفتم پدرمادرم بیخیال
بازی با گوشی هم ارشیدا هم بازی میکنه چاره ای نداریم

دقیقا مثل دختر من

سوال های مرتبط

مامان جان دلم🍁 مامان جان دلم🍁 ۳ سالگی
دیروز دخترمو برده بودم خانه بازی، یه دختر بچه ۵-۶ ساله بود که سپرده بودنش و تنها بود یه پسر بچه همین سنی هم بعدش با مادرش اومد که این پسر بچه خیلی چاق بود به نظرم ۶۰-۷۰ کیلو وزنش بود. ما پایین بودیم یهو دیدم مادره عصبانی رفت پیش مسئول خانه بازی و داد و بیداد می کرد می گفت اون بچه به بچه من گفته چاق، چرا پرسنل شما هیچی بهش نگفته، پرسنل هم‌می‌گفت خب بچه هستن، پدرو مادرشم که نیستن ما نمی تونیم به بچه مردم حرفی بزنیم فقط مانع آسیب جسمی می شیم، آموزش اخلاقی کار ما نیست.به نظر من این وسط دوتا نکته وجود داره: اولی اینکه ما نمی تونیم جهان و دیدگاه دیگران و رفتار دیگران رو کنترل کنیم مخصوصا اگه طرف مقابلمون یه بچه باشه که دیگه اصلا دیگه قابل کنترل نیست و نقش ما این وسط فقط اینه که بچمون ببینه (‌ما چه برخوردی نشون می دیم). نکته دوم هم اینه که اون بچه چشمشم ضعیف بود و من احساس کردم احتمالا این چاقی حاصل تغذیه نامناسب و گوشی باید باشه(‌شاید- نه همیشه) و اون مادر شاید بیشتر خودش بابت عملکرد اشتباه خودش عذاب وجدان داشته و خودشو عامل این اتفاق می دونسته که اینجوری آشفته شده بابت یه اشتباهی که از یک کودک سر زده، همه نه ولی خیلیی مادرا رو اینجا و جاهای دیگه دیدم‌که فکر می کنن بچه هرچی چاق تر و پرخورتر بهتر و اصلا براشون‌مهم نیست بچه تو محدوده نرمال رشد باشه کافیه و اصرار می کنه هی بخور بخور و نمی دونه این عادت پرخوری اجباری روی بچه می مونه و تو بزرگسالی دیگه نمی تونه‌کنترلش کنه و متاسفانه الان که دیگه زندگیا کم تحرک شده احتمال چاق شدن کودکان هم چند برابر شده و متاسفانه اکثر نوجوانانی که اخیرا می بینم همشون‌اضافه وزن دارن و این خیلی بد و خطرناکه 🥲
مامان آلبالو مامان آلبالو ۳ سالگی
رستا چند ماه دیگه چهار ساله ميشه ومن هنوز باورم نميشه روزها انقدر زود گذشتن و دختر كوچولوم داره بزرگ میشه
یک روز از من پرسید: «مامی تو از چی میترسی؟»
هزار تا فکر اومد تو سرم...مثلا :
از این میترسم که یه روزی دست هات دیگه برای گرفتن دستهای من دراز نشن،و آغوشت دیگه جای همیشگی من نباشه
از روزی می ترسم دیگه خبری از شیطونی و شلوغی اسباب بازیهات نباشه
از غصه هایی می ترسم که بهم نمی گی،از آدمهایی که شاید چراغ دلتو خاموش کنن و از دردهایی که نمی تونم ازت دور کنم
از روزی می ترسم که دیگه برای تعریف کردن اتفاق های روزت با ذوق سراغم نیای
از روزی می ترسم که اون قدر درگیر دنیای خودت بشی که حتی هفته ای یکبار هم فرصت حرف زدن با من رو نداشته باشی،
اما هیچ وقت این ترس ها رو بهت نمی گم؛نمی خوام از بزرگ شدن بترسی،از آدم ها،از روزهای نبودنمون،از تنهایی،میخوام با خیال راحت بزرگ بشی بدون اینکه بدونی مامانت از فکر کردن به آینده ت و دور شدن ازت می ترسه...
تو دوباره سوالتو میپرسیو نمیدونم چطور بگم...بیشتر از هر چیزی از رها کردنت میترسم.
پس میگم : سوسک🪳
تو هم میخندی و میگی :«منم همینطور»