۱ پاسخ

چرا همه گریه میکردم ها رو نوشتی گربه میکردم بیچاره گربه

سوال های مرتبط

مامان محمد مهدی💙👶 مامان محمد مهدی💙👶 ۶ ماهگی
گفتن برا معاینه کنیم خیلی بی تابی معاین کردن ۳سانت بودم و انقد درد داشتم فقط جیغ میزدم اون دستگاهم ک بم وصل بود بیشتر حالم و بد میکرد بهم از اون اکسیژن ها دادن گفتن فک من داری گل و بو میکنی این دردتو کم میکنه منم میگفتم نمیخوام ینی درد نمیزاشت هعییی میگفتم بهم به چیزی بزنین زود زایمان کنم ک میگفتن نمیشه بچت کوچیکه من هبیی باز میشدم ک ساعت ۷گفتن ۷سانتم و سر بچه داره دوتا میشه انقد زور داده بودم در اصل من زور. نمیدادم خودش می اومد وسایل زایمان اوردن با یع سوزن کیسه ابم و پاره کردن ازم ی از گرم ریخت گفتن زور بده من زور میدادم نمی اومد چون جونی برام نمونده بود یک هفته درد کشیده بودم دیدم با قیچی منو بریدن گفتن بازم زور بزن من از شدت درد وقتی برش زدن نفهمیدم ساعت هست گفتن سر بچت معلومه ک با به زور محکم گفتن اومد و کشیدن بیرون گذاشتن رو سینم پاک کردن با عجله بردن بعد جفتمو ک در اوردن تموم درپام از بزن رف نوبت بخیه ک رسید بیرونی ها خیلی درد داشت بخیم تموم شدن پاهام میلرزید اما انگا سبک شده بودم گفتن چند ساعت می مونی اگ خونریزی نداشتی میدیم بخش از شانس من خونریری داشتم اومدن باز بخیه زدن هعییی گربه میکردم بی حسی هم اثرش زود میره و برا خیه هاییی بیرونی فرقی هم نمی کنه
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۲ ماهگی
زایمان
پارت3
بعدش منو بردن تو یه اتاقی ک همش زنای زائو بودن ب همشون دستگاه نوار قلب و اینجور چیزا وصل بود بهم گفتن دراز بکش رو تخت دراز کشیدم واسه منم از اون دستگاه های نوار قلب وصل کردن بعد حدود نیم ساعت اینا اومدن معاینم کردن هنوز دو سانت بود دردام هم زیاد میشدن ولی قابل تحمل بود بعد اینکه پرونده نینیمو دادم بهم گفتن برو اتاق زایمان رفتیم اتاق تک نفره بود دراز کشیدم ب کمک مامانم بعدش پرستارا اومدن بهم دستگاه اینا وصل کردن بعدش بهم سرم وصل کردن رکترا هم هیی میومدن معاینم میکردن هنوز دو سانت بودم ساعت چهار اینا بود گفتن تا هشت یا هشت و نیم زایمان میکنی خلاصه من در دام بیشتر میشد جونکه عمم فرار بود پیشم بمونهزنگ زدیم بهش با اسنپ اومد با دخترش ک هم سن من بود 16سالشه اومدن پیش من منم درد داشتم زیاد تر شده بود خلاصه مامانم پیشم موند تا موقعی ک زایمان کنم عمم هم شوهرم رسوند خونشون ک وسایل برداره بعد زایمان بیاد پیش من بمونه من دردام غیر قابل تحمل شدن خیلی خیلی جیغ میکشیدیم دست مامانمو گرفته بودم ولی چیزایی ک تو کلاس امادگی زایمان گفته بودن ک تنفس درستی داشته باشم بعدش دکتر اومد گفت 4سانتی بعد هعی معاینه و اینجور چیزا منو رو توپ بزرگ گذاشتن گفتن روش بشین و. پاشو بعد اون کار رو تخت نشوندنم ی پرشتار هم مراقبم بود بعدش دیگ وقت زایمان رسید چند تا دکتر و پرستار اومدن 8نفر اینا بودن اومدن سونت وصل کردن بهم اب دوز جنین و خالی کردن و معاینه و اینا کردن منم دردام بیشتر شده بود گفتن زور بزن منم زور میزدم دیگ اخراش گفتن قلب بچه درست نمیزنه چون دیر شده بود منم بخاطر بچم چندتا زور اخر هم زدم نینی قشنگم ب دنیا اومد گذاشتن رو شکمم و بعدش گذاشتن رو جای مخصوص نوزاد
مامان غزل مامان غزل ۲ ماهگی
(قسمت دوم):
ب ماما همراهم خبر دادم گف شیاف استامینوفن بزار اگ دردت تا یک ساعت دیگ کم شد ک انقباض کاذب اگ خوب نشد بیشتر شد درد زایمانه گذاشتم دیدم ن خوب نشد بازم رفتم تو حیاط راه رفتم ساعتا ۱۱شب اینا بود دیدم دردم بیشتر شده تایمش کمه گوشیمو برداشتم ب ماما همراهم پیام بدم دیدم پیام داده اگ تا ۱۲شب خوب نشدی برو زایشگاه منم تا ۱۲ صبر کردم دیدم ن دردم کم نشد وسایلمو آماده کردم تو حیاط گذاشتم زنگ زدم شوهرم ک بیا ببرم زایشگاه مامانم بنده خدا خبر نداشتن ینی به هیچکس نگفته بودم ب مامانم گفتم آماده شین بریم زایشگاه استرس گرفتن ک وقتش شده چرا ب من نگفتی میدیدم از سر شب رنگ ب رو نداری یه حالی هستی خلاصه آماده شدیم شوهرم بنده خدا از من بیشتر هول کرده بود سریع می‌روند بعضی جاها سرعت گیر نمی‌دید دو متر می‌پریدم هوا دردم بیشتر میشد😅🥲 زایشگاه معاینه کردن گفتن دو سانتی چقد ناامید با خودم گفتم بت اون همه درد آخر دو سانت باز شدم نوار قلب هم گرف گف خوبه انقباض داری برو دو ساعتی راه برو تو سالن و مایعات بخور بعد بیا دوباره معاینه رفتم بعد دوساعت دوباره معاینه کرد بازم دو سانت بودم ولی دردم یکم بیشتر شده بود ..
مامان رستا🐣🌱🧿 مامان رستا🐣🌱🧿 ۸ ماهگی
پارت دوم 😅
دیگه یکم نشستم اونجا با مامانم و شوهرم حرف زدم گفتم من اینطور ک معلومه من نمیزام بریم خونه ، گفتن کجا بریم دیگه نمیشه
نمیزارن بریم بیرون ، هی میگفتم یا بگید من و بفرستن سزارین یا من دیگه اینجا نمیمونم .
بعد مسئول بخش اومد گفت اینجا چیکار میکنی بیا برو تو اتاقت ، گفتم نمیام
گفت بیا برو الان یهو دردت بگیره ما چیکار کنیم تو الان باید رو تخت باشی ن ک اینجا ، الا و بلا گفتم نمیام تو 🤣🤣🤣
همه جمع شده بودن اونجا ، بعد یکی از همون پرستارا اومد گفتش بیا برو تو قول میدم اگه فردا دردت نگرفت بفرستمت سزارین گفتم ن دروغ میگید من از دیروز صبحه اینجام هیچکدومتون توجه نمی‌کنید ب حرفم .
خلاصه باهام حرف زد من و راضی کرد و برگشتم داخل ، و من و بردن تو ی اتاق دیگه اون شب هم گذشت و فرداش (ینی ۳۰ آبان )
دوباره صبح اومدن سرم و وصل کردن ، ب همون ک قول داده بود ک تکلیفمو روشن کنه گفتم اینم از امروز دوباره ک سرم وصل کردن من دیگه سرم نمیخوام خسته شدم ، توروخدا شما ی کاری کنید برام ، داشت شیفت و تحویل میداد ک بره .
گفت من ب مسئول این شیفت جدید می‌سپارم ک هوات و داشته باشه ، گفت اگه تا شب دردت نگرفت کیسه آب تو میزنن ک پیشرفت کنی .
منم ب شدت خوشحال شدم ک این حرف و شنیدم😂😂😂
دیگه غروب بود اومدن معاینه کردن گفتن تقریبا ۴ سانتی ، تخت بغلیم بچه سومش بود ، اون ۵ ساعت بود ک غروب کیسه آبشو زدن و بردنش اتاق زایمان بنده خدا باز نشد ، بچه داشت خفه میشد بردنش اتاق عمل دیگه .
ب منم گفته بودن شب تا ساعت ۹ کیسه آب منم میزنن ، دیگه ساعت ۹ شد دوباره اومدن معاینه کردن گفتن هنوز ۴ سانتی نمیشه کیسه اب تو بزنیم ،ی موقع توام مثل اون خانومه پیشرفت نکنی ب بچت ضرر داره صبر کن تا فردا ببینیم چی میشه
مامان فندوق مامان فندوق ۸ ماهگی
پارت دوم


خیلی خیلی دردم شدید بود جوری ک پاهام بدون اختیار سیخ شدن نمیتونستم پیاده شم شوهرم سریع منو برد بیمارستان نتونستم برم پیش طبیب مامانم دستمو گرفت برد داخل منو دکتر اومد گفت چرا ساعت یازده نیومدی حدود ساعت دوازده نیم بود ک رفتم معاینه کرد هنوز دو سانت بودم و سر بچه خیلی پایین بود بستری کرد و مامانم لباسمو عوض کرد منو بردن تو بخش ب مامانم گفتن ابمیوه اینا بیارید اوردن برام رو تخت دراز کشیده بودم دو روز بود چیزی هم نخورده بودم ضعف داشتم شانس من تعویض شیفت شد منم تو زایشگاه راه میرفتم ک دکتر دیگ اومد دید شکمم سنگ سنگ شده دردم شدید بود معاینه کرد دو سانت بودم گفت مجبورم کیسه اب رو بترکونم دردی ک تو داری مال ده سانت هست کیسه اب ترکوند بچه مدفوع کردع بود گفت ی ساعت دیگ زایمان نکنی میبرم سزارین
منم خیلی ترسیدم بیش از حد گفتم ب مامانم بگید بیاد گقت ن پاشو ورزش کن میخاستم برم سرویس بلند شدم همینجوری اب میریخت ازم شورت پام بود رفتم دیدم مامانم وایستاده نگهبان نمیزاره بعد مامانم صدا زدم اومد بهش گفتم گفت امید ب خدا نترس رفتم سرویس بعد رفتم ورزش کنم اومدن ان اس تی بگیرن همینک دستگاه گذاشت ضربان قلب بچم افت کرد پرستار اومد لباس مناسب اتاق عمل تنم کنه گفتم توروخدا مامانم صدا بزن صدا زد اومد امادم کردن با اشک داشتم میرفتم از در زایشگاه بردن بیرون شوهرم بود گفت چرا میذارن درد بکشی از اول میبردن تند تند منو بردن اتاق عمل اونجا ب شوهرم گقتن پمپ درد میخاید شوهرم گفت اره و رضایت داد بردن اتاق عمل منو



بقیه پارت سوم
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم