#فرزندپروری
#شیرخشک
#مای بیبی
دیشب خونه بابام بودم آبجیم وعروسها هم بودن خلاصه جمعمون جمع بود...من اونجارفتنی آبجیم نمی‌ذاره کاری انجام بدم حتی کارای بچه‌هام رااون انجام میده خلاصه درازکشیده بودم دخترم وآبجیم کنارم نشسته بودن یک دفعه دخترم
پریدگفت مامان چراخاله حالش خوب اماتومریض شدی آبجیم بغلش کرد گفت مامانی هم حالش خوبه چون ظهرنخوابیده حالاخسته اس درازکشیده به دوباره گفت چرا موهای همه بلنده اماموهای مامانم کوتاه من دوست دارم موهای مامانم بلندباشه همه حرفاش رابابغض میزدبازم خاله اش سرگرمش کردبهش گفت منم موهام کوتاه موهای مامانی هم زودبلندمیشه نگران نباش خیلی دلم براش سوخت که از همین سالهای کمر بایدشاهدمربضی وبدحالیم باشه با تمام توان سعی میکنم به خودم برسم خودم را سرحال نشون بدم امابازم بعضی وقتا که درددارم وضعف سخته متوجه حالم میشه ای کاش می‌تونستم بایک پاک کن همه ی اینهاراازذهنش پاک کنم....
#فرزندپروری#شیرخشک#مای بی بی

۲۳ پاسخ

شک ندارم یه روزی میای اینجا مینویسی لعنتی قوی بود، ولی من قوی تر بودم و شکستش دادم✌🏻

آخی عزیزم چقدر ناراحت کننده بغضم گرفت خداسلامتی رو بهت برگردونه🙏😔

خدابهت سلامتی بده تو یک مامان قوی هستی قطعا پیروز میشی شکست میدی مریضی رو باروحیه وامید موفق میشی .براموهات بگو من اینطوری دوس دارم که کوتاه باشه .

بهترین ها قسمتتت بشه این روزها هم میگذره اونم یادش می‌ره بچه س دیگه باعث میشه تو قوی تر ادامه بدی
الان روند درمانت چجوریه؟؟

عزیزم انشااله بزودی حالت خوب میشه وبچه هات هم این روزهارو فراموش میکنن🩷

عزیزم انشالاه لباس عافیت تنت کنی هرچه زودت شفا پیدا کنی چقدر باخوندن تاپیکت گریه کردم .بخدا منم مریضم حرفهای بچه ی منم هست خدایااااا

سلام عزیزم
میشه مشکلتو بگی ؟؟
عزیزم ناراحت نباش انشاالله که خوب بشی

عزیزمممم،ایشالا زود سلامت بشی،شاید تو خونه متوجه حرفاتون شده ک اینطور میگه

میشه درخواستمو قبول کنی عزیزم ♥️🎀

یه روز میای واینجا مینویسی دخترم بابت اینهمه قوی بودنم و شکست دادن مریضی کلی جیغ خوشحالی کشید عزیزم 😘🌱

انشاءالله هرچه زودتر سلامتیتو به دست بیاری وموهات طوری بزرگ بشن که ازشونه کردنشون بنالی. عزیزم غصه نخورخدارزرگه

قدر خواهرت و بدون
انشالله خودتم زودی حالت خوب میشه ♥️

خدا بهت سلامتی بده مامان مهربون

عزیزم خدا بهت سلامتی بده🙏🏻🙏🏻🙏🏻بچه هات دوتاش دخترن؟

خدا بهتون سلامتی بده

خداسلامتی بده بهتون وهرچی زودترخوب شین❤️

ان شاالله زودتر خوب بشی عزیزم

انشاالله هرچه زودتر سلامتی تو بدست میاری گلم

خدا بهتون سلامتی بده ❤️

🌱🌱🌱✌🏻✌🏻✌🏻💚💚💚💚

خدا بهت سلامتی بده عزیزم این روزا هم میگذره روزای خوب میان

عزززززززیزم
بچه ها همه چی رو متوجه میشن
الاهی زودتر تموم شه این روزا
چند روزی میشه تو فکرت بودم
ظاهرا اذیت های روزای اول کم شده
برات سلامتی سلامتی سلامتی آرزومندم مامان قوی

عزیزم 🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت73

صدایش به قدری ضعیف بود که به گوش ملورین نرسد به همین خاطر گفت:

- ببخشید متوجه نشدم؟

محمد لبخندش را به سختی فرو خورد و دستی میان موهای نامرتبش کشید.

خواست حرفی بزند که همان لحظه صدای ناله‌ی تو گلویی توجه اش را جلب کرد.

سر چرخاند و چشمش به همان دختر دیشب افتاد که حال به سر و وضعی نامرتب روی تخت نیم خیز شده بود.

اخم در هم کشید و با دست جلوی میکروفون گوشی را پوشاند و گفت:

- هی؟

توجه دختر به او جلب شد و سر چرخاند.
محمد حتی نیم نگاهی به بالاتنه‌ی عریانش ننداخت و گفت:

- پاشو برو بیرون

حرفش را زد و دوباره گوشی را کنار گوشش گذاشت و با نیشی باز گفت:

- چخبر شده که شما بعد از یک ماه از ما سراغ گرفتین؟

ملورین لب گزید و با استرس عرقی را که روی شقیقه‌اش جریان گرفته بود پاک کرد و گفت:

- م...میشه لطفا...ببینمتون؟

محمد از خدایش بود که دوباره آن موجود ریزه میزه و دوست داشتنی را ببیند.

تمام این یک ماه فکرش به طرز ناجوری درگیر ملورین شده بود و او را میخواست!

ولی هیچ وقت بهانه‌ای پیدا نکرده بود که به سبب آن به دخترک نزدیک شود!
مامان celine مامان celine ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک شیر محلی شیر مادر تغذیه کودک
بیاین حرف بزنیم دلم گرفته.....کسی هم نیست بهش بگم...از دیروز که تولد دخترم بود خونواده ی شوهرم با دایی شوهرم و خانومش اینا خونه ما بودن و تولد گرفتیم امروز صبح گفتن بریم بیرون ....رفتیم بیرون اونجا دخترم وسایل خواست گفتیم نه گریه کرد بعد راضیش کردم بریم بازی کنه گفت باشه مادر شوهرم هم هی می‌گفت یه کم بازی کن بریم با اونا بگردیم بسه بسه اینم گریه میکرد که نه بذار بازی کنم خلاصه از اونجا رفتیم جای دیگه و نمیدونم بهش چی گفت یهو جیغ زد سوار ون نمیشم گریه کرد ...یهو عموش برگشت گفت اونقدر بچه رو هیچ جا نمیبرن فقط گریه می‌کنه اینجوری می‌کنه...در حالی که همیشه همه جا بردیم منم زل زدم تو چشماش گفتم چرا اینجوری میگی این همه بیرون رفتیم حالا یه بار گریه کرده اینجوری می‌کنی ..منم ناراحت شدم چیز میز گرفت نمی‌خوردم چون اصلا انگار بغض داشتم ولی سعی میکردم معمولی نشون بدم خودمو ولی خیلی ناراحت شدم...همین که بچه گربه می‌کنه یه جوری گارد میگیرن رفتار میکنن که اه شروع کردی یاد گرفتی واسه همه چی گریه می‌کنی تورو نمیاریم ..واقعا ناراحت شدم
مامان مانلی مامان مانلی ۶ سالگی
سلام مامانا میشه لطفا راهنماییم کنید
من خواهر بزرگم مریض هست عمل مغز انجام داده و‌ ناتوانی داره یه پسر ۷ ساله هم داره بخاطر همین کلا با پدر و مادرم زندگی میکنن هر دوشون ، منم خودم یه شهر دیگه زندگی میکنم اومدم خونه بابام اینا که کارهای دندون درست کردن دخترم و چکاب هتی سالیانه چشمش و ... رو انجام بدم بخطر همین یکم موندنم طولانی شد این پسر خواهرم خیلی دروغ میگه و بی تربیت هست و روی دخترم هم تاثیر گذاشته حالا جدای از اون امشب یه چیزی فهمیدم که خیلی اعصابم بهم ریخت ، دخترم شلوارشو کشیده پایین و پسر خالش خصوصیش رو‌دیده و حتی دخترم بهم گفت آرو دست گذاشت روش خیلی عصبیم با اینکه آنقدر مواظبشون بودم وقت بازی کردن و... و لحظه ای هم تنهامون نزاشتم با هم توی یه لحظه آخر این اتفاق افتاده حالا مثل خر به گل موندم که چرا اینجوری شد و اینکه حالا باید چیکار کنم و چه واکنشی داشته باشم، و اینکه چون این بچه خواهرمو مامان و بابام بزرگ کردن و خرج و مخارجش و همه کارهاش رو اینا میکنن روش حساسن ،ولی خیلی بد بار اومده اصلا موندم بخدا روح و روانم بهم ریخته بخدا بخاطر اینکه این با بابام اینا زندگی میکنه من بخطر دخترم حدود ۱۰ ماه اصلا پا خونه بابام اینا نزاشتم بد جونوریه کثافت حالا چیکار کنم 😥