تجربه زایمان طبیعی۸
لبه تخت نشستم پشتمو مثل حالت غوز کردم دوتا دستام روی زانوهام وسرم و به سینم چسبوندم
ماما گفت اصلااااا تکون نخور حتی اگر انقباض گرفتت
الانم هنوز میخوان پشتتو تمیزکنن دیگه یک خیسی پشتمو حس کردم وبعد شروع کرد به فشار دادن مهره های کمرم وپیدا کردن جا
یکم فشار داد وبعد امپول وزد هیچییی حس نکردم فقط انگار یه لحظه اب سرد توی پاهام جریان پیدا کرد
بعدم یک چیزی مثل نی وانداخت روی شونه ام وپشتم وسه تا چسب بزرگ پهن زدن تااین شلنگه ک وصل تکون نخوره
و ازلحظه ای که وصل کردن دیگه انقباض حس نکردم خودمم تعجب کرده بودم
هیچچچچچچچ دردی نداشتم به راحتی روتخت درازکشیدم
ریلکسسسس بی درد ترین بودم برای پرستار ها داستان تعریف میکردم
جوک میگفتم😂
به ماماهمراهم میگفتم اگر خانوم خوبی باشی هرسال میام پیشت میزایم
ماما بیمارستان اومد بالاسرم ودوباره معاینه کرد همونطور ک دستش داخل بود گفت زور بزن زور زدم وگفت ۹سانتی انقباض ها زور بزن
اما من انقباض حس نمیکردم هرچی میگفتن زور بزن میگفتم من انقباض ندارم
دیگه خودشون دستشون وگذاشتن روی شکمم هر یک دقیقه شکمم سفت میشد میگفتن با تمام توان زور بزن
پاهام بالا رونام وگرفته بودم ماماهمراهم کف پاهام وفشار میداد به توی شکمم وماما بیمارستان معاینه میکرد
هرانقباضی که شروع میشد دم عمیق میگرفتم وسرمو توی سینم فشار میدادم وزور میزدم اما چون قبل بی دردی زور نزده بودم بلد نبودم
هم زور میزدم ول میکردم
زورهای کوتاه میزدم ماما عصبی شده بود مبگفت بزن زور بزن ول نکن ادامه بده

۵ پاسخ

اپیدورال بهتره یا بی حسی وریدی

عجب ادم ریلکسی بودی، واسه خودت بی خیال روتخت دراز کشیدی، لامصب نرفته بودی استراحت کنی میخواستی بزایی دوتازور میدادی لااقل😂😂😂😂😂😂😂

خوشبحالت من ک مردمو و زنده شدم تا زایمان کردم اخه من بی درد رقتم و حتی با امپول فشار دردم نگرفت
بی دردی هم بعد نیم ساعت اصرش رفت و تا بچم ب دنیا اومد مرگ و جلو چشمم میدم

😢😢😢😢

😬وای خیلی خوب توضیح میدی

سوال های مرتبط

مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 مامان پنـاه‌جانمـ🌿🫧 ۵ ماهگی
پارت سه
من چون با دکتر هماهنگ کرده بودم که دکتر زایمان من رو دست بگیره ماما ها با دکتر هماهنگ کردن و دکتر ساعت ۸ و ۳۰ اومد بالا سرم ..
حالا دیگه با هر انقباض حس فشار و مدفوع داشتم
دکتر معاینه کرد گفت ۹ سانت شدم و دیگه آخراشه باید با هر انقباض زور بزنم ولی مگه با اون همه درد آدم می‌تونه زور بزنه
بهم گاز اکسیژن رو وصل کردن
دکتر گفت تخت و اینا رو آماده کردن لباس مخصوصش رو پوشید وسایل زایمان رو مهیا کرد..
دکتر رو قسم میدادم تروخدا عملم کن .. تو بهم گفتی منو می‌بری سزارین اگه دیدی من نمیتونم منو ببر.. اونا هم میگفتن سر بچه اومده پایین ده سانت فولی نمی‌تونیم سزارین کنیم🚶
از بس تو حین درد ها دستمو تکون میدادم و بی قرار بودم انژیوکتم در اومده بود و سرمم تزریق نمیشد
حالا من انقباض دارم باید زور بزنم ماما ها دارن رگ جدید میگیرن از ی دست دیگه ام و از اون دستم که آنژیوکت ام در اومده بود مثل چی داره خون می‌ریزه و دونفر دارن اون خون رو بند میارن‌.
خلاصه دکتر گفت با دستات زیر رون پاهات رو بگیر و با انقباض ها زور بزن من از بس بی جون بودم زور زدن یادم نبود دیگه... تو گلو زور میزدم ..اینا هی میگفتن خوب زور بزن بچه داره میاد من میگفتم نمیشه نمیتونمممم .
ی ماما اومد رو تخت همزمان اون شکمم رو فشار میداد من باید زور میزدم ولی وقتی لامصب این فشار می‌آورد رو شکمم اصن دیگه زور زدنم نمیومد ‌‌...
میگفتن چرا زور نمی‌زنی چرا همکاری نمیکنی با گریه میگفتم این وقتی فشار میاره دردم میاد زور ام میرههه تروخدا بهش بگین فشار نده.
دیگه دکتر بی حسی زد برام برش داد منو
دوباره انقباض اومد من زور زدم زور زدم زور زدم بدون نفس کشیدن حدود دو دقیقه از ته‌ وجودم زور زدم
مامان نیلوفر مامان نیلوفر روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳ زایمان طبیعی
انقباضاتم دیگه فاصله ای نداشتن تقریبا و احساس فشار اومده بود سراغم مثل اینکه یبوست باشی و بخوای زور بزنی اونجوری بهم فشار میومد ک دیگه معاینه کرد گفت نزدیکه و باید سرشو ببینم تا به دکترت زنگ بزنیم بیاد فقط میگفت هر وقت فشاره اومد زور بزن انگار میخوای دسشویی کنی روی تخت خوابیده بودم دیگه کم کم داشت فشاره بیشتر میشدبا ناله زور میزدم میگفتم بگید دکتر بیاد اونا هم میگفتن زور بزن هنوز دوره خلاصه نیم ساعتی شد دیگه زنگ زد دکتر اومد و گفت ی پا رو بزار روی میله تخت فشار بده هر وقت احساس کردی فشار داری با تمام قدرت زور بزن حدود ۲۰ دقیقه یا کمتر اینجوری بودم دیگه بچه میرفت عقب گفت احتمالا بخاطر بند نافه چون ی بار دور گردنش بود توی اخرین سنو دیگه با اون حالم بلندم کردن بردنم اتاق زایمان کامل کله بچه رو پایین شکمم داخل واژن احساس میکردم و درد داشت واقعا
رفتیم اتاق زایمان روی تخت مخصوص خوابیدم و پاها و روی پدال گذاشتن گفتن چند تاا زور خوب بزن و... بازم بچه میرفت عقب دیگه ب ماما گفت رو شکمش ضربع بزن و دستت بزار ک بچه نره عقب
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۹ ماهگی
مامان پناه مامان پناه ۱ ماهگی
آنقدر درد داشتم گفتم باشه بیا بزنیم فقط زود بعد ی مرد آمد و پشت کمرم آب سرد ریخت و بعد یک عالمه بتادین با پنبه هی فشار میداد آمپول بزرگ آهنی بود بعد زد ب پشت کمرم درد داشت ولی درد انقباض نمیزاشت اون دردو بفهمی زدو رفت گفتن از تخت تکون نخور دوتا درد خیلی شدید بهم وارد شد و رفت پاهام انگار آب شدن چیزی حس نمیکردم دردم رفت همه خارش داشتم خابم میومد خابیدم دوساعت معاینه شدم فیکس ده سانت شده بودم گفت برو دشویی زور بزن رفتم و زور زدم خیلی خابم میومد بعد کلی زور زدن گفت بیا رفتم رو تخت و گفت شکمت سفت شد و دردت گرفت زور بزن زور میزدم دردم میرفت نفس عمیق میکشیدم دردم که می‌گرفت خودش هم میگفت زور بزن موقع زور زدن نفس کم میوردم و هی تند تند نفس میکشیدم بعدش پناه خانوم بدنیا آمد و دوتا زور دیگه زدم که جفتم آمد بیرون بعد سه تا بخیه داخلی خوردم و بخاطر بی‌حسی نمیذاشتن تکون بخورم امدن بهم سوند وصل کردن ادرارمو خالی کردن درد داشت ولی بعد بدنیا امدن پناه همه دردا یادم رفت
مامان آقاعلی مامان آقاعلی ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی 4
با کلی معاینه و درد و زور زدن ها بچه وارد لگن شده بود حس میکردم قشنگ ی چیز گرد توی لگنم با هر انقباض باید زور میزدم قشنگ حسش میکردم فشار میاد به اون جسم گرد که انگار گیر کرده بود ذره ذره حرکتشو می‌فهمیدم ماماها میگفتن داریم موهاشو می‌بینیم انگار بیشتر انرژی گرفتم برای زور زدن با اینکه بی حسی هم بودم ولی حس میکردم لگنم داره از هم متلاشی میشه
دیگه از شدت دردا فقط التماس خدا رو میکردم بچم زودتر به دنیا بیاد و فقط بزای اینکه ازین دردا راحت بشم بیشتر زور میزدم و حرف های ماما همراهم دقیق اجرا میکردم میگفت بین انقباض ها نفس بکش و موقع انقباض ها تا 10 بشمار و زور بزن و تا وقتی درد داری این کارو ادامه بده
دیگه دقیقه های آخر دردم وحشتناک شده بود که تمام بدنم انگار باهم گرفته بود دکترم که برش زد ی لحظه حس کردم مثل اینکه روحم از بدنم کنده بشه بی حس شدم برای ی دقیقه ی حالتی مثل اینکه ی ماهی لیز بخوره از دستت با سرعت حس کردم لیز خورد بچه اومد بیرون حتی بند نافش هم حس کردم دیگه انگار سبک شدم و ی نفسی کشیدم ولی دردام دوباره شروع شد دکترم داشت بخیه میزد که فکرکنم بی حسی ام داشت کم کم از بین می‌رفت می‌فهمیدم سوزنو فرو میکنه و میکشه که دوم سومی بود که داد زدم دارم درد و سوزش بخیه زدن حس میکنم همین جور که داشتم داد میزدم دارم حس میکنم بیهوشم کردم 😅
مامان Radvin👶🏻 مامان Radvin👶🏻 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی۹
با دستش درتلاش بود که سربچه رو از یه قسمتی رد کنه
نمیدونم دهانه رحم بود یا چی
میگفت همکاری کن و خوب زور بزن تا منم بادست کمکت کنم منم وسط هر زور ول میکردم سریع وعصبانیش کرده بودم
دیگه یه یکساعتی گذشت وحس کردم دوباره داره درد میاد سراغم
به ماماهم گفتم و گفت اثره بی دردیت رفته دوباره باید شارژ بشه رفت
رفت ماما رو صدا زد و ماما اومد گفت زنگ زدیم دکترت اجازه نداده گفته چون همکاری نمیکنی دیگه برات نزنیم
هرلحظه دردم شدید تر میشد ماماهمراهم گفت پس پاشو سریع همکاری کن تاتموم بشه
معاینه کردن ودیدن سربچه اومده پایین ولی بازم ۴فاصله داره تا بخواد بیاد بیرون
ماماهمراهم گفت برو سر دستشویی فرنگی بشین وتا میتونی انقباض هاتو زور بزن انقدر زور بزن تا مدفوع کنی
دستشویی فرنگی نشستم وهر دقیقه که انقباض میگرفت با تمام توا نزور میزدم ویه ۱۰ذقیقه ای توی این حالت بودم وهی میومد ازم سرمیزد گفت دیگه کافیه بیا بیرون وحالت دستشویی ایرانی بشین دستمم از میله تخت گرفتم وباز زور میزدم
دردم خیلیییییی شدید بود ولی برام قابل تحمل بود
زایمان طبیعی
بارداری
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۶
زایمان طبیعی (بچه دوم )منم ناخودآگاه افتادم روی دور زور زدن می گفتن زور نزن پاهاتو ببند بریم اتاق زایمان منو به سختی بلند کردن بردن روی تخت چون
گفتن هرموقع گفتیم زور بزن من زور میزدم نفس کم می آوردم می گفتن نفس بکش نفس بگیر زور نزن ولی دست خودم نبود منکه اصلا سرو صدایی نداشتم نه ناله ایی نه جیغی با تمام توان جیغ میزدم و زور اثر اپیدورال رفته بود و سرم فشار همچنان توی دستم بود بهم میگفتن چرا جیغ میزنی توکه بی حسی ولی بی حس نبودم و وحشتناک درد داشتم میگفتن زور بزن زور میزدم میگفتن بسه نمی خوایم پاره بشی زور نزن ولی اون لحظه اینقدر تحت فشار بودم زور میزدم که فقط بچه بیاد تموم شه اصلا پارگی اینا مهم نبود خلاصه زور زدم و بچه اومد معاینه کردن گفتن پارگی از پایین نداری از بالا یکم پاره شدی (فکر کنین به سمت مجاری ادراری و کلیتوریس🥲)
ماما تختم گفت بخیه نمی خوری ببین چقدر زایمان فوق العاده ایی داشتی من بعد اون همه فشار میگفتم چرا بخیه نمیکنین می گفت نمی خواد یکمه می گفتم بخیه بزن همون یکم و زود جمع شه می گفت نیازی نیست خلاصه ماما مهربون وارد شد و گفت من خودم کاراشو می کنم شما برین از بالا برام بخیه زد یه دونه بدون آمپول بی حسی چون همچنان فکر می کردن تأثیر اپیدورالم هست با اینکه رفته بود درد داشت ولی نسبت به دردایی که چندلحظه قبل تحمل کرده بودم خیلی قابل تحمل بود بچه رو گذاشتن روی سینه ام صدای اذان مغرب بلند شد و