پیرو تاپیک قبل پیام دادم به خواهرشوهرم گفتم حرفایی که دخترش بهم گفته بود رو آروم برخورد کرد گفت فقط به گوش شوهرش و داداشش که شوهر منه نرسه که بد میشه هم واسه اون هم دخترش منم گفتم باشه الانم زنگ زدم دخترش گفت چیزی نگفت فقط گفت مواظب باشم جایی میرم تنها با کسی نباشم و اینا و بیشتر هم پیش خودش بمونم تو جمع هایی که پسر هست خداروشکر برخورد تندی باهاش نداشت آروم باهاش رفتار کرد و قرار شد یبار هم دخترش رو ببره سر قبر مادربزرگ پدربزرگش چون امروز بدجوری بی تابیشون رو میکرد خیلی بهشون وابسته بود کم چیزی نیس ۱۱ سال پیش اونا بزرگ شده بچه
خواهرشوهرم به منم گفت چون دخترش بیشتر با من حس راحتی کرده یکم باهاش حرف بزنم که زیاد تندی نکنه با مامانش و راه بیان باهم و حرفش رو گوش کنه
بچه پوشک مولفیکس فرزندپروری مایبیبی مولفیکس فرزندپروری تب خواب‌‌شب شیرخشک خواب‌شب شیرخشک خواب‌شب گریه کولیک رفلاکس فرزندپروری

۳ پاسخ

تا چه حد دست درازی کرده😢
خیلی حالم بد شد...

تا چه حد بوده دست درازی پسره؟

پدر مادرش کجا بودن پیش مامان بزرگ و پدر بزرگ بزرک شدهه

سوال های مرتبط

مامان اسما مامان اسما ۱۳ ماهگی
ادامه تایپیک قبلی..
هی همه اینا رو با صدای خیلی بلند می گفت اسما ترسیده بود شروع کرد گریه کنه اینم گفت ببین به خاطر تنبلی و بی فکری توعه که این بچه حالا باید اینجوری بترسه و گریه کنه 😑 گفت ارومش کن بغلش کردم بردمش تو اتاق یکم باهاش حرف زدم که بابا داره شوخی می کنه فلان اومدیم بیرون دوباره گفت پس کو این غذات؟ گفتم یکم آروم تر می بینی که بچه می ترسه گفت خیلی هم برای تو مهمه 😐 منم اعصابم خورد شد گفتم فعلا که تو برات مهم نیس اینقدر بالا سرش داد می زنی اسما رو گذاشتم رو زمین که برم برنجارو بیارم دوباره شروع کرد گریه کنه اینم اومد شروع کرد مشت و لگد بزنه که داد زدی بچه نرسیده و فلان
به خدا خودم هیچی اصن بزنه منو بکشه ولی دلم برای اسما می سوزه من الان خودم خیلی عذاب وجدان گرفتم که چرا اونموقع داد زدم جلو اسما ولی نمیدونم چرا این ذره ای واسش مهم نیس و فقط هم دنبال اینه که ببینه من چکار می کنم بگه بچه. رو اذیتش کردی 😭
همیشه همینه هی چیز میگه هی داد و بی داد می کنه و منتظره من یک کلمه چیز بگم یا کلا از همون اول یه چیزی پیش اومده باشه که من مقصر باشم شروع می کنه به مشت و لگد زدن 💔😑