۵ پاسخ

ازون موقع برا هیشکی تعریف نکردم الان ک تایپ میکردم واقعا نفسم بند اومد تپش قلب گرفتم

وای واقعا درکت میکنم سه شب پیش ما مهمون داشتیم مهمونا رفتن انقد خسته بودم گفتم فقط بیوفتم بخابم هیچکار نکنم رفتم لباسامو در اوردم ی دفه دیدیم ی صدای بوم اومد انگار بچه با سر بخوره زمین صدا شوهرم اومد گفت باباجان رو اپن چیکار می‌کنی تو دویدم اومدم دیدم میخاد گریه کنه اولش گفتم مث همیشه ک میوفته یهو دیدم شوهرم جیغ میزنه زنگ بزن آمبولانس زنگ بزن بابات برگرده (تازه رفتن مهمونامون) وای یهو دیدم پسرم بی جون افتاده رو دست شوهرم از ترس فقط جیغ میزدم ی حال وحشت ناکی بود نمیتونم توضیح بدم فقط الهی خدا نصیب هیچ کس نکنه زنگ زدم آمبولانس و مامانم هر ثانیه ی ساعت گذشت یهو دیدم ناله می‌کنه بهوش اومد از درد دستش بیهوش شده آمبولانس اومد بردیم بیمارستان تا ساعت ۴ صب
خداروهزار بار شکر فقط دستش گف گرفته شد مویه کرده صد بار مردیممممم بخدا 🥲🥲🥲🥲😭😭😭😭

صدقه بده

وای خدا این بچه ها چه کارها که نمیکنن خداروشکر بخیر گذشت یه صدقه بزار

من پسرم ۶ ماهگی تخمه قورت داده بود رفت گیر کرد گلوش نفسش بند اومد شوهرم از ترسش پابرهنه برش داشت برد خیابون منم پشت سرش
برعکس خونه ما من خیلییی با ارامشم ازش گرفتم برعکسش کردم پرید بیرون ولی یک هفته موندیم بیمارستان تخمه گیر کرده بود رو گوشت ریه ش

سوال های مرتبط