سوال های مرتبط

مامان ک‍ــایلین🍓 مامان ک‍ــایلین🍓 ۷ ماهگی
🛑بهترین روش برای از پوشک گرفتن بچه
✅بهترین فصل برای از پوشک گرفتن بچه فصل بهار و تابستان است .کودک را تشویق کنید اگر ادرار یا مدفوع دارد، بگوید و چند ساعت در روز او را باز بگذارید.
برای شروع پوشک تو پاش باشه ( صرف اطمینانتون ) و موقع دستشویی کودک باز کنید.
✴️او را در این مدت در خانه حبس نکنید و بهتر است مواقعی که بیرون از خانه هستید بیشتر مراقب باشید و یادآوری کنید که در مواقع لازم به شما بگوید تا او را به توالت ببرید.
✳️اگر از کودکتان خواستید روی صندلی توالت بنشیند، اما 10 دقیقه گذشت و او کاری نکرد او را از توالت بیرون ببرید و بعد از چند دقیقه دوباره او را به توات بازگردانید. 
☸برخی کودکان از مدفوع یا ادرارکردن می ترسند که برای حل این مشکل بهترین راه این است که به او توضیح دهید که این کار بدن او برای دفع مواد مضر است و برای سلامتی او مهم است
#پوشک مدفوع ادرار کولیک زایمان طبیعی سزارین رفلاکس ختنه
# زنان بخیه کودک شیر خشک شیر مادر والدآگاه سلامتی
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
از جمله بازی های مورد علاقه ی ما این است که کتاب دالی بازی را بگیریم در دستانمان و یواشکی به عروسکهای داخل ان نگاه کنیم،البته این کار را بعد از زمانی اجام میدهیم که ننه مان هزار و ششصد بار چهار ورق کتاب را برایمان ورق زد و با عکس هایش دالی بازی کردیم و ما عین هزار و ششصد بار را ذوق کردیم گویی چیز تازه ایی داریم‌ میبینیم و هر بار مادرمان انرژی اش میافتاد نگاهی به او‌ می انداختیم که یادش بیاید ما دیگر دندان داریم و بزرگ‌شدیم و‌میفهمیم که بی انرژی شعرهای من دراوردیش را به خورد ما میدهد🦦
پس در نهایت با حرکتی انتحاری کتاب را از دستان او قاپیدیم و خودمان دالی بازی کردیم
ننه مان هم فرصت غنیمت شمرد با سرعت رفت سروقت گوشی اش !
گفتم گوشی🦦به نظر چیز جالبی می اید، بگذارید اندکی بزرگتر شوم تا از کار آن ماسماسک نور افشان که بیشتر اوقات میبینیم شبها در دستان ننه یمان است و مچش را با ان میگیریم سر در بیاوریم ، تا امروز فقط میدانیم که گاهی صداهایی از ان در می اید ، و ان صداها آشنا هستند با حرفهایی اشنا ، به نظر میرسد انان با ما سخن میگویند و مادرمان فقط منشی تلفنی ست 🧐
فعلا برنامه ایی برای ان‌ نور افشان صدا پخش کن ندارم
فعلا باید در‌کتابمان بگردم ببینم تمساح کوچولو کجاست 🦦🐊
دوستدار شما نبات 👼🏻🍭🤍ن
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
امروز مادر تشخیص دادند که تغییری در روند صبحانه ی ما ایجاد کنند ، او برایمان فرنی‌موز درست کرد ، و ما با اکراه خوردیم ، قبلا هم این بو به مشاممان خورده بود، اگر اشتباه نکنم در آن ماسماسک میوه خوری برایمان موز ریخته بود و ما گویا بخاطر درد دندانمان انرا با حرص فشار میدادیم و تصور مادرمان بر این شده بود که موز دوست داریم 🦦 اما حقیقت چیز دیگری بود، ما در آن روزها هر کار میکردیم تا لثه هایمان آرام تر شود ، حالا چگونه به این مادر خوش خیالمان بفهمانیم که طعم موز را دوست نداریم ، تا بیخیال این معامله شود🍌🧐🫠
یادم‌می اید یک روز یک قطره استامینوفن به خورد ما دادند که بوی موز میداد ، و ما هر چه از بدو تولد خورده بودیم را بعد از خوردن ان قطره بالا اوردیم، شاید بخاطر این باشد که این طعم را دوست نداریم 🦦

در هر حال امروز صبحانه فرنی موز بود، بخشی را به زور ادا اطفارهای مادرمان و موسیقی مورد علاقمان خوردیم، بخشی را لگد زدیم در ان و ریختیم ، متاسفانه دیر یادمان افتاد که پا داریم و‌ میتوانیم لگد در ظرفمان بزنیم،زمانی بود که‌نصف غذا را در حلقوم‌ما ریخته بودند،به خدا سوگند اگر بخاطر طعم شیر مادرمان که‌در فرنی حس‌میکنیم نبود، هرگز لب به این غذای مزخرف نمیزدیم

کاش زودتر به بخش خوردن ابگوشت با پیاز و قرمه سبزی با سالاد شیرازی و سیب زمینی سرخ‌شده با سس کچاپ برسیم
دوستدار شما نباتی👼🏻🤍🍭
مامان نبات 🍭👼🏻🤍 مامان نبات 🍭👼🏻🤍 ۱۰ ماهگی
این داستان : دندان
و ما در نیمروز یک روز بهاری در حالی که دقیقا نیمی از پنج ماه را پر‌کرده بودیم متوجه شدیم در دهان خود چیزی داریم که مادرمان را بسیار خوشحال کرده
گویی مادر مدتها چشم بر دهان ما دوخته بود تا انرا رؤیت کند، و‌آن چیز را بالاخره در پنج ماه و پانزده روزگیمان دید🦦
ما که خود ندیدیم، اما میدانیم که خیلی سختی کشیدیم تا آن ریز دانه ها را به ثمر برسانیم، ما ماهها تف از دست دادیدم، سه چهار روز تب بیرونی داشتیم و از لباسهایمان بدمان می امد،عاشق دست خوردن بودیم ، اما چون انگشتان دستمان دیگر درد میگرفت این اواخر از انگشتان دست سایرین و انگشتان پای خودمان کمک میگرفتیم،گاهی هم مادرمان با مسواک انگشتی و‌ژل می افتاد بر روی لثه ی ما، و گاهی هویج سرد دستمان میداد،که حال هیچکدام‌مثل انگشت خوردن نبود
انگشت خوردن میتوانست تسکین دهنده باشد جوری‌که وقتی مادرمان شیر میداد،انگشت خود را همراه با میمیش مادر وارد دهان میکردیم و با یک‌تیر دو‌نشان میزدیم، گاهی هم شکافی ایجاد میشد بین انگشت ما و میمیش که ان رخنه منجر به سر رفتن شیرمادر میگردید
خلاصه تا اینجای کار ما موفق شدیم یک خط از این ریز دانه های گران بها را به عرصه ی نمایش بگذاریم،این گنده بک های اطرافمان گویا به این ریز دانه ها مروارید کوچولو گویند اما نام علمی انها دندان است🦦
دندان در اوردن پروسه ی دشواریست هم برای ما هم برای ننه هایمان
امیدواریم همه به زودی این پروسه را رد کنیم و به مراحل بعدی زندگانی برویم
راستی ؛ چیزی که شنیده ام این است که دندان از ابتدای زندگانی تا انتها کلا دهان سرویس کن است،و ما تا اخر‌عمر با ان‌چالش خواهیم‌داشت...
دوستدار شما نبات 🤍🍭👼🏻



غذای کمکی
واکسن
پوشک
تب
مامان فینقِلی مامان فینقِلی ۱ سالگی
عزیز دلم،
گفته بودند عدد ۷ نحس است… اما ما سه ماه است که عدد ۵ روی شانه‌های کوچکمان سنگینی می‌کند.
از همان روزی که برای چکاپ دو ماهگی، گفتند «بذارش رو ترازو» و آن صفحه‌ی سرد، عدد ۵ را نشان داد… تا امروز، که باز همان عدد، همان سکوت، همان بغض.
انگار زمان برای ما، کنار همین عدد متوقف شده…
اما من و تو، دخترکم، ما اسیر عددها نیستیم.

تو را که می‌نگرم، می‌بینم چشم‌هایی را که با تمام کوچکی‌شان، امید می‌تابانند.
می‌بینم لبخندی را که مثل طلوع، دل شب‌هایم را روشن می‌کند.
می‌بینم دستانی را که هنوز آن‌قدر کوچک‌اند که در مشتم جا می‌شوند، اما دارند راه خودشان را باز می‌کنند، آرام و مطمئن.

نه عزیزم...
عدد ۵ نمی‌تواند عظمت جان تو را اندازه بگیرد.
نه ترازو، نه نمودارها، نه جدول رشد...
چیزی را که من هر روز در تو می‌بینم، هیچ دستگاهی نشان نمی‌دهد:
زنده بودن، تلاش، مقاومت، نور.

شاید تو آهسته‌تر از بقیه‌ بچه‌ها رشد می‌کنی، اما رشد تو شیرین‌تر است...
مثل گل‌هایی که دیرتر می‌شکفند اما وقتی باز می‌شوند، تمام باغ را به حیرت می‌برند.
من این‌جایم... با آغوشی همیشه باز، با چشمانی همیشه مراقب، با دلی همیشه دعاگو.
و می‌دانم...
می‌دانم روزی می‌رسد که ترازو بالاخره تسلیم تو می‌شود.
روز که بیاید، عددها رنگ می‌بازند، و تو—
تو تمام آن‌چه را که هستی، نشان خواهی داد:
قوی، زیبا، آرام، و پر از زندگی.