تجربه من از پستونک گرفتن پسرم
شاهان شدیدا وابسته پستونکش بود یعنی پستونکشو از مامان باباش بیشتر دوست داشت چندبار تلاش کردیم ازش بگیریم فایده نداشت تا اینکه شب عید یه بچه یاکریم از پنجره خونه مون اومد توی خونه و شاهان این پرنده رو دید که تو خونه مون پرواز میکنه و روی اپن میشینه پستونک های شاهان هم همیشه رو اپن بود ا‌ونشب بطور اتفاقی شاهان رفت خونه مامانم موند و ما یادمون رفت پستونکش رو بدیم ببره خلاصه اولین شب بدون پستونک اونجا خوابید
فرداش که آمد خونه من دیدم فرصت خوبیه با یه آب و تاب اساسی و جذابیت زیااااد براش داستان تعریف کردم که اون پرنده ای که دیروز آمده بود خونه مون گفت پسر شما دیگه بزرگ شده و من این پستونک هارو میبرم برای جوجه های خودم که کوچولو هستن
در کمال ناباوری بدون اذیت پذیرفت و حتی سراغ پستونک خواهرش هم نرفت اخه هرجا بهش پستونک نمیدادم میرفت پستونک خواهرشو از دهنش میکشید بیرون
هنوزم گاهی بهونه شو میکیره ولی من همون داستان تکراری رو بع ذوق براش تعریف می‌کنم اونم میپذیره
و موضوع دیکه اینکه شاهان عادت داشت موقع خواب بایذ با انگشتای دست یکی مون بازی می‌کرد تا خوابش ببره و حتی اگر نصف شب بیدار می‌شد میدید دستش رو رها کردیم گریه می‌کرد از وقتی پستونک رو کنار گذاشته دیکه دست هم نمیگیزه و خودش مستقل میخوابه
یعنی اون دست کرفتن برای من عذاب اور تر از خود پستونک خوردن بود چون موقع خواب اسیرمون می‌کرد حتما باید میرفتیم دستاشو میگرفتیم تا کامل خوابش ببره

۲ پاسخ

عزیزم چ جالب 😍

چه جالب
چند سالش بود که پستونک گرفتی ازش

سوال های مرتبط

مامان مهبد مامان مهبد ۱۱ ماهگی
نصف شبی اومدم درد دل بعد مدت ها بچم بهتر خوابیده من نتونستم بخوابم بخاطر حرف مردم.... امشب رفتم مهمونی هی از بچه داریم ایراد گرفتن.... اا چرا بچت هنوز شیشه نمیگیره دستش بخوره.... گفتم خب بچم موقع شیر خوردن دوست داره ی پارچه بگیره تو دستش هی بازی کنه و پارچه رو بکشه رو صورتش یا سرشو بخارونه... گفتن خوب تو بهش یاد دادی گفتم نه ... من همش رو بالشش پارچه میزارم ک بالش کثیف نباشه خودش اینکارو یاد گرفت... بعد گفت بچه من از دو ماهگی خودش شیشه میگرفت... واای چرا پستونک میدی من ندادم میدونی چقدر سخته پستونک گرفتن..... بعدم براش عادت میشه... من ی نفر رو میشناسم بعد ۵۰ سال هنوز موقع خوای پستونک میخوره... مادرشوهرم هم گفت من اون موقع یواشکی میرفتم تو دستشویی مدرسه پستونک میخوردم... بچم زیاد دوست نداره فقط موقع خوابیدن پستونک میخوره اونم قبل خواب شب هم نمیخوره...... خودمم مامانم گفت پستونک تا دو سالگی خوردم پس چرا الان شصت نمیخورم.... اما خب از بچگی عادت داشتم ی بالش کوچولو رو بغل کنم بخوایم الانم بغل میگیرم....میگن بچه رو عادت ندی پتو یا بالش بغل کنا پسره بده ، براش میمونه.... خب من عادت نمیدم بعضی کارارو خودش دوست داره انجام میده..... از ساعت ۷ ونیم تا ۱۱ شب بچم بیدار بود و مدام تو بغل این و اون رفت خسته شده بود شروع کرده بود به گریه ... گفتن واااای چرا اینقدر گریه میکنه هرکی ی کاری میکرد دورش بچم بدتر میکرد سر آخر گفتم دور بشین رفتم تو اتاق تنها آرومش کردم ... لباس پوشوندم اومدیم خونه ی ربع تو ماشین بچم خوابید سرحال شد... بچم حتی موقع گریه هم پستونک نمیگیره اونا هی میاوردن میگفتن بنداز دهنش گفتم بابا بچم اینجور مواقع پستونک نمیخوره دور شین هم گریه میکنه هم خونتون گرمه