حال و هوای روزی که فهمیدم باردارم پارت (۱)بچه ها از حال و هوام بخوام بگم از اول بارداریم خب همونطور که تو داستان خودم تو تاپیکای قبلی گفتم از ترس اینکه گفتن بچه دار نمیشی اقدام کردم و همون ماه اول ناباورانه باردار شدم. روز قبلش به همسرم گفتم برام سه تا تست باردارداری بخره.
فرداش:
دم دمای ظهر از شدت جیش بیدار شدم با چشمای نیمه باز یه ظرف یکبار مصرف که از قبل اماده کرده بودم رو اوردم. حس کردم به سرویس نمیرسم چون حیاطمون بزرگه و شدیدا جیش داشتم گفتم ولش کن همینجا تو ظرف جیش میکنم و تست میزنم بعد دوباره میخوابم
ظرف رو گرفتم و جیشیدم😂 ( اخه کسی تو اتاق تست میگیره؟) ( خو چیکار کنم خوابم میومد) با همون حالت نیمه خاب ظرف جیشی پر شد و یه مقداریش رو موکت زیر پام و روی دستم ریخت ( نگم از مکافات شستن و تمیزکردن موکت😴😂🤪) به هر سختی بود تست رو زدم و تست سریعا دوتا خط پررنگگگگگگگ تحویلم داد. من با دیدن اون تست مثبت شوکه شدم اونروز همسرم خونه پیشم بود و خواب بود. از وحشت اینکه باردارم چشام سیاهی رفت و فشارم افتاد ضربان قلبم رفت بالا و نفس هام به شماره افتاد سریع به ابجیم( همون که هی ترغیبم میکرد بذارم نینی دار بشم) پیام دادم سریع بیا واتساپ و خودمم فورا عکس بیبی چک رو براش فرستادم😂 گفتم لیلا این چیه😂😂 اونم زنگ زد گفت مبارکه ابجی کوچیکه داری مامان میشی وای که حتی جرات نداشتم نفس بکشم😂 همسرمو که از صدای تماس بیدار شده بود و اونم شوکه شده بود رو نگاه کردم دوتامون چشمامون از حدقه داشت میزد بیرون( انگار که نمیدونستیم چیکار کردیم )😂😂
ادامشو براتون تا شب میذارم

۳ پاسخ

حالا اینکه چجوری وسط خونتون جیش کردی رو درک نمیکنم😐🤐ولی مبارکت باشه

چقدر این داستانه منه 😂😂 منم انقد بهم گفتن باردار نمیشی و اینا گول خوردم فک کردم واقعا نمیشم خیالمم راحت بود ک نمیشم.دکترم بهم گفته بود خیلی طول می‌کشه باردار شی شاید یه سال زمان ببره

من که از تو در رد شدم 🤣🤣🤣🤣رفتم داخل گفتم نگاه بار دارم 😐🤣🤭

سوال های مرتبط

مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 روزهای ابتدایی تولد
میخوام یه داستانی که نزدیک به چهارساله به خاطرش عذاب وجدان دارم رو تعریف کنم براتون…🙃
ما فروردین ۱۴۰۰ عروسی کردیم و هردومون دوست داشتیم بعد از چهار پنج سال بچه دار بشیم، تا اینکه اردیبهشت من پریود نشدم و چون خیلی ساله تیرویید و خودایمنی دارم اغلب اوقات پیش میومد که تایم پریودم بهم بخوره، دکترمم گفته بود فعلا با اوضاع بدنم اصلا احتماله حاملگیم خیلی پایینه… خلاصه منتظر موندم و ماه بعدم که پریود نشدم شک کردم. جلوگیری طبیعی «ک ا ن د و م» داشتیم و من با ترس و لرز سوار ماشین شدم و رفتم سه تا تست خریدم.
اومدم خونه و منتظر نموندم فردا صبح بشه همون لحظه یکیشو زدم دوتا خط پررنگ اومد، شوک زده شدم و یادمه به حدی اون لحظه ترسیدم که توی سالن دستشویی افتادم😅 دوباره اون دوتارو هم زدم و مثبت بود… من اون موقع هم درس میخوندم هم از لحاظ روحی اصلا آمادگی بچه رو نداشتم، خیلی گریه کردم و به شدت به حال و روز بدی افتادم و با خودم میگفتم باید چیکار کنم؟! من الان بچه نمیخوام… همینکه شوهرم اومد بهش گفتم و اون خیلی خوشحال شد ولی حال و روز منو که میدید خیلی سعی میکرد آرومم کنه.
خلاصه به هیچکسه دیگه ای نگفتم و فرداش با چشم های گریون رفتم سنو… هفت هفته بود، قلبشم تشکیل شده بود، اون روز از سنو تا خونه دوباره گریه کردم، نمیدونم درک میکنید یا نه ولی با بزرگ ترین ترس زندگیم مواجه شده بودم، چندماه بیشتر از عروسیمون نگذشته بود و من برنامه های زیادی داشتم! خلاصه یه چهار روز دیگه گذشت و من هنوز باهاش کنار نیومده بودم.
پایین👇🏻
مامان رهام مامان رهام روزهای ابتدایی تولد
آزمایش تحمل گلوکز

با توجه به تجربه مامانا تو فضای گهواره حدس میزدم این آزمایش برام ساده باشه.
بزرگترین اشتباهم این بود طبق عادت ساعت ۷ عصر شام خوردم ولی ساعت ۳ صبح از شدت گرسنگی بیدار شدم که دیگه نمیشد کاریش کرد چون اگر چیزی میخوردم شرط ناشتایی خراب میشد، پس مجبور به تحمل ۱۲ ساعت ناشتایی شدم😢 ساعت ۷ صبح پذیرش شدم و با وجود شلوغی بیش از حد آزمایشگاه بخاطر بارداری بدون نوبت اولین آزمایش رو گرفتن. یک ظرف تست ادرار هم برای ازمایش عفونت دادن که باید با اولین ادرار صبح انجام میشد بعلاوه ظرف محتوی پودر گلوکز که گفتن با اب یخ حل کنم و نهایتا ظرف ۱۰ دقیقه بخورم.
خوشحال بودم طعم پرتقالی داره چون عاشق این طعمم ولی خب فقط اسمش پرتقالی بود🤢شنیده بودم بالا آوردن باعث تکرار آزمایش میشه و تمام تلاشمو کردم این اتفاق نیفته. با هر بدبختی که بود خودمو کنترل کردم و سه مرحله بعدی رو انجام دادم. گرسنگی به شدت بهم فشار میاورد و پسرم بی قرار بود که این تهوعم رو بیشتر میکرد. اخرین مرحله که تموم شد بلافاصله لقمه نون و پنیری که همراهم بود رو خوردم ولی تا شب تهوع و طعم بد شربت تو دهنم مونده بود.

آزمایشم شامل کنترل میزان :
فریتین، ویتامین دی، فاکتور های خونی، آنزیم های کبدی، عفونت ادراری، هورمون های تیروئیدی، دفع پروتئین بود.

جواب ازمایش یک روزه آماده شد و هیچ هزینه ای پرداخت نکردم و شامل بیمه تکمیلی شد
مامان هدیه امام رضا مامان هدیه امام رضا ۴ ماهگی
اینم از تجربه من از ازمایش گلوکوز🔴

من با این که معده خیلی حساسی دارم و اکثرا ناشتا باشم حالت تهوع میگیرم
تونستم تحمل‌کنم

اولش یه ازمایش خون ناشتا میگیرن
بعدش محلول رو داد و سه بار نمونه گرفتن بعدش: ۱ساعت ، ۲ ساعت و ۳ساعت بعد

من چون سرکلاژ بودم و استراحت مطلق صحبت کردیم و همه اش رو تخت دراز کشیده بودم که به نظرم خیلی اثر داشت که حالم بد نشد و راحت باشه برام، تاجایی که میتونید تحرک نداشته باشید یا دراز بکشید شما هم

برای کم شدن حالت تهوع هم به هیچ وجه به گوشی نگاه کردم و صحبت نمیکردم

وقتی اومدم خونه با دستگاه تست قند خونگی قندم رو گرفتم ۵۹ بود 😀 و دستم و بدنم میلرزید از گشنگی‌اما بعد خوردن صبحونه حالم خوب شد


یه نکته راحتی هم که بود از دیروزش همسرم ظرف نمونه ادرار رو گرفت و صبح تو خونه انجام دادم بجای ازمایشگاه


درکل بدن هرکسی متفاوته و بستگی داره گلوکوز‌ بهش بسازه با نتونه تحمل کنه

ایشالا دعا کنیدجوابش هم خوب باشه و قند نداشته باشم 🙏🏻
مامان دلارا 🩷😍🎀 مامان دلارا 🩷😍🎀 هفته بیست‌ونهم بارداری
خانوما این بیبی چک مثبت من 😍 بماند یادگار ... 🌸🤰🏻
داستان من : من ۴ ماه تحت درمان تنبلی بودم ، سه ماه هم با دارو اقدام کردم و نشد ، خسته شدم و سه ماه دیگه دکتر نرفتمو دارو نخوردم ، ولی اصلاح سبک و ورزش داشتم ✅ خدارو شکر سر سه ماه که دکتر نرفتم خدا بهم تودلی داد 🥹🎀 کلا بعد ۷ ماه باردار شدم خدارو صد هزار مرتبه شکر...

من تو ماه رمضان باردار شدم ، روزه رو کامل می‌گرفتم ، و خیلی نمازامو از ته دل میخوندم ، چله زیارت عاشورا برای خودم گرفته بودم که خدارو شکر به ۴۰ روز نرسیده بیبی چکم مثبت شد 😍💋
قبل ساعت ۱۱ و نیم ظهر بود از خواب پا شدم بیبی چک زدم 😭🥹 همسرمو از خواب بیدار کردم اصلا یه وضعی بود... خیلی ذوق کردیم خیلی گریه و شکر کردیم 😭😭❤️
یادش بخیر 🌱 صبح آخرین شبِ ، شب قدر بود ، امام علی هدیمو داد 🥲❤️

( گهواره تاپیک های اولم رو پاکیده بود ، مجدد گذاشتم براتون )

بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری فرزند پروری
مامان علی🩵 مامان علی🩵 ۲ ماهگی
به رسم گهواره منو پسری هم دورقمی شدیم🥹🩵

من هروقت این تاپیکارو تو گهواره میدیدم با خودم میگفتم خدایا یعنی یه روزی نوبت منم میرسه؟
من واسه مادر شدن همه کار کردم حتی تو سن کم اون تهِ تهِ مسیرم رفتم که حداقل خودم بفهمم تمام تلاشم رو کردم و بار ها و بار ها تو این مسیر ناامید شدم و اشک ریختم من با دعا و تلاشم بلاخره نتیجه گرفتم
یادم نمیره اون لحظه ای رو که تست زدم و مثبت شد اما باورم نمیشد تا موقعی که ازمایش دادم و تا جوابش بیاد من هزار بار دلم رفت🥲
اون اضطرابی که واسه اولین سنو و تشکیل قلبش داشتم اونم با خاطره بدی که از بارداری قبلیم داشتم قلبم بیشتر و تند تر میزد تا وقتی که دکتر صدای قلبشو ثانیه ای گذاشت و قلبم از شادی می‌خواست منفجر بشه❤️
لحظه ای که خبر بارداریمو به خانوادم دادم و مامانم اشک ریخت ..
از اول تا الان هر اتفاقی افتاد تو ذهن و قلب من ثبت شده اولین ها همیشه یادم میمونن چون یجور دیگه برام با ارزشن و تمام اون قطره قطره اشکی که ریختم رو درشون میبینم:)
از خدا میخوام این حس قشنگ رو همه اقدامیا تجربه کنن و از ته دل لذتِ مادر شدن رو بچشن🥺🤲🏻
و در آخر التماس دعا دارم ازتون منو نینی رو دعا کنید باقی راهم ان‌شاءالله به سلامتی بگذرونیم و من با عشق بغلش بگیرم😭🤲🏻🤰🏻👶🏻💕

جمعه ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
مامان نخودچه مامان نخودچه ۱۰ ماهگی
اولین تجربه ی ناموفق من از آزمایش پودر قند🙂
از اونجایی که من تا بیدار میشم از خواب باید برم سرویس بهداشتی که خون به مغزم برسه، پس رفتم ...
و به خیال خودم گفتم اونجا تا بخواد نوبتم بشه دوباره جیشم میگیره 😅
اما اینطور نبود
رفتم اونحاهم خیلی خلوت بود و من نفر دوم بودم . ازم خون مرحله اول ناشتا رو گرفت و گفت برو از پذیرش آزمایشگاه پودر قند تو بگیر و بخور و بلافاصله برو برای ادرار
من😶 اون😤
به پذیرش گفتم من ادرار ندارم گفت برو آب بخور تا مثانه ت پر شه
منم نیم ساعت آب خوردم نشستم و هنوز هیچ پودر قندی نخورده بودم
رفتم پیش همون خانومی که ازم ازمایش گرفته بود گفتم من جیش ندارم هنوز🥺 بعد از دعواهای فراوان گفت خونی که دادی به درد نمیخوره
باید بری فردا بیای
اول اینکه حتماااا باید ادرار اول صبحت باشه
دوم اینکه حتما باید بلافاصله بعد خون گیریه مرحله اول پودر رو بخوری تا اثر خودشو بزاره و دقیقا بعد یکساعت آزمایش رو تکرار کنی..
فعلا مرحله اول با شکست مواجه شد تا بریم برای تکرارش فردا