میخوام یه داستانی که نزدیک به چهارساله به خاطرش عذاب وجدان دارم رو تعریف کنم براتون…🙃
ما فروردین ۱۴۰۰ عروسی کردیم و هردومون دوست داشتیم بعد از چهار پنج سال بچه دار بشیم، تا اینکه اردیبهشت من پریود نشدم و چون خیلی ساله تیرویید و خودایمنی دارم اغلب اوقات پیش میومد که تایم پریودم بهم بخوره، دکترمم گفته بود فعلا با اوضاع بدنم اصلا احتماله حاملگیم خیلی پایینه… خلاصه منتظر موندم و ماه بعدم که پریود نشدم شک کردم. جلوگیری طبیعی «ک ا ن د و م» داشتیم و من با ترس و لرز سوار ماشین شدم و رفتم سه تا تست خریدم.
اومدم خونه و منتظر نموندم فردا صبح بشه همون لحظه یکیشو زدم دوتا خط پررنگ اومد، شوک زده شدم و یادمه به حدی اون لحظه ترسیدم که توی سالن دستشویی افتادم😅 دوباره اون دوتارو هم زدم و مثبت بود… من اون موقع هم درس میخوندم هم از لحاظ روحی اصلا آمادگی بچه رو نداشتم، خیلی گریه کردم و به شدت به حال و روز بدی افتادم و با خودم میگفتم باید چیکار کنم؟! من الان بچه نمیخوام… همینکه شوهرم اومد بهش گفتم و اون خیلی خوشحال شد ولی حال و روز منو که میدید خیلی سعی میکرد آرومم کنه.
خلاصه به هیچکسه دیگه ای نگفتم و فرداش با چشم های گریون رفتم سنو… هفت هفته بود، قلبشم تشکیل شده بود، اون روز از سنو تا خونه دوباره گریه کردم، نمیدونم درک میکنید یا نه ولی با بزرگ ترین ترس زندگیم مواجه شده بودم، چندماه بیشتر از عروسیمون نگذشته بود و من برنامه های زیادی داشتم! خلاصه یه چهار روز دیگه گذشت و من هنوز باهاش کنار نیومده بودم.
پایین👇🏻

تصویر
۲۱ پاسخ

ادامه ۲: تا اینکه با کلی مشاوره بالاخره تونستم یکم آروم بشم و تصمیم به بارداری بگیرم بعد چهار سال، ولی از روز اول حتی نفسم یکم کم و زیاد که میشه کلی استرس میگیرم و میدوم پیش دکتر…😅
میدونم به خاطر ذهنیت من نبود که سقط شد، میدونم از لحاظ جسمی کلی مشکل داشتم و دکترمم میگفت اغلب سقط ها و جنین های مشکل دار تا هفته ۸/۹ سقط میشن، ولی هنوز کنج دلم از خودم ناراحتم و عذاب وجدان رهام نکرده… امیدوارم هیچکس هیچوقت همچین تجربه ای پیدا نکنه، چون بار عذاب وجدانش حتی از درد جسمانیه وحشتناکشم بیشتره.🙃
تجربه ی مشابهی دارید؟! چطور کنار اومدید؟!
❤️❤️❤️❤️
بارداری نی‌نی بچه سقط

ادامه۱: یه روز عصر روی تخت خوابیده بودم و یکهو حس کردم یه چیزی توی شکمم ترکید… ترسیدم و سریع بلند شدم تا کنار زانوهام خیس شد و همینکه شلوارمو کشیدم پایین انگار یه چیزی توی شکمم منفجر شده بود فقط خون میومد و خون، نمیدونم چطوری خودمو به دستشویی رسوندم ولی کل خونه و زندگی زیر خون بود، از وحشت فقط جیغ میزدم همینکه رسیدم توی دستشویی یه چیزایی ازم افتاد که هنوز که هنوزه یادش میوفتم اشکم درمیاد.🙃
من اون روز با بدترین تصویر زندگیم رو به رو شدم، جنین رو دیدم و چهار سال تمام کابوس روز و شبم شد، خیلی درد های وحشتناکی کشیدم و بقایا توی رحمم مونده بود و نزدیک به دوماه تمام درگیر بودم که طبیعی بیوفتن و نیاز به کورتاژ پیدا نکنم، روزها بستری شدم و دکترها میگفتن به خاطر تیرویید و خودایمنی و غلظت خونم بوده، ولی این وسط من آروم نمیشدم، من فکر میکردم چون گفتم نمیخوامش سقط شده! هنوز که هنوزه عذاب وجدان دارم، افسردگیه شدید گرفتم و ده ها جلسه ی مشاوره رفتم، حتی دیگه بیشتر از قبل از حاملگی میترسیدم، همیشه آدم استرسی‌ای بودم و این اتفاق حتی استرس و وسواسمم بیشتر کرده بود، شوهرم توی اون روزها همش کنارم بود و هیچی کم نذاشت ولی من واقعا آروم نمیشدم، از خودم متنفر شده بودم، صحنه هایی هم که توی سرویس بهداشتی دیده بودم اصلا از جلوی چشم هام کنار نمیرفت.

منو ياد خودم انداختى بدترين حس زندگيمو تجربه كردم دقيقا يك ماه بعد از ازدواجم باردار شده بودم ولى وقتى رفتم انتى گفت قلبش نميزنه دنيا رو سرم خراب شد وقتى سقط شد و با چشمام ديدمش هيچ وقت يادم نميره اون صحنه رو حتى جورى بود تو سرويس نميتونستم برم تا ميرفتم گريه ام شروع ميشد

منم دقيقا وقتي فهميدم كه داشتم درس ميخوندم سر كار ميرفتم كاراموزيم داشت شروع ميشد فك كن با يه هفته مونده به ازمونم من ميرفتم ميدويدم تو پارك كه استرسم كم شه سابقه عقب انداختن پريودم تا دلت بخواد داشتم فك كن دو بار دو تا ٧ماه عقب انداختم بقيه تايم ها هم يك ماه دوماه عقب ميوفتاد خلاصه تو اون تايمم يه ماه بود پريود نشده بودم ولي ميگفتم از استرس ازمونه ديگه يه روز كه رفتم پارك بدوم داروخونه ديدم گفتم بزار يه بيبي چك بگيرم اخه هر وقت ميزدم فرداش پريود ميشدم اومدم خونه صبح ميخواستم برم سركار گفتم بزار صبح بزنم بعد برم صبح رفتم سرويس همين كه زدم بدون مكث در عرض چند ثانيه دو خط پر ررررنگ افتاد منو ميگي تو لحظه هزار تا فك كردم
واااي درسم...
واااي كاراموزيم داره شروع ميشه...
واي سر كار ميرم من....
وضعيت ماليمون الان اوكي نيس...
خودم الان بچه نميخوام...(هميشه ميگفتم ١٠سال بعد ازدواج بچه ميارم)
دست و پام ميلرزيد گريه ام گرفته بود بدو رفتم سراغ شوهرم داد زدم يهو از خواب پريد گفت چي شده گفتم دو خط مثبته بيبي چك و گرفته بود تو دستش از ترس من ميگفت نه اينا الكيه😂چون ميدونست من اصلااااا بچه نميخوام)
خلاصه حاضر شدم گفتم پاشو بريم ازمايشگاه قبل كارم رفتم ازمايش دادم گفت ساعت ٤بيا براي جواب گفتم تروخدا من سكته ميكنم تا اون موقع گفت ١١بيا خلاصه من سركار بودم شوهرم زفت جواب و گرفت بتام رو ٨٥٠اينا بود ميدونست مثبته باز از ترس من نميگفت جواب مثبته

منم هم تیرویید دارم هم خود ایمنی ، تو چه دارویی مصرف میکردی تو اقدام برای این دوتا مورد؟

چقد تلخ بود صحنه هایی که دیدی🥲
انشالله با اومدن نی‌نی‌ت و دیدن صحنه های قشنگ قشنگ بشوره ببره همه اون تلخیارو💜

عزیزم🥲🥲ناراحت شدم چقد، کار خوبه خدا جور کنه، خدا به موقعش بهترشو برات جور کرد اصلا عذاب وجدان نداشته باش اون جنین حتما توی قسمت تو نبوده

فایزه خوشگلم خوشحالم از اون روزا گذشتی و الان با انرژی خوب دوباره بارداری امیدوارم در پناه یزدان باشید 😘😘♥️

چيزي كه قسمتت باشه هيچي نميتونه جلوشو بگيره،عذاب وجدان نداشته باش، شايد قسمت دراين بوده قدر اين يكي رو با جون و دل بدوني❤️❤️‍🩹ان شاءالله صحيح و سلامت بغلش كني

چ حس بدی بهت دست داده خدا سر هیچکش نیاره واقعاسخته

عزیزم چقدر سخت
چقدر ناراحت شدم برات
امیدوارم با تولد کوچولوت تمام ناراحتیات از بین بره و لذت ببری از حضورش

عزیزم من تو دوره عقدم باردار شدم هنوز عروسی نگرفتم 🤦‍♀️
دارم تاز جهزیه میگیرم 🤪😂

منی ک دوران عقد باردار شدم و تازه۱۹سالگیم و چند ماه ازش گذشته بود حس خیلی بد تری داشتم😅
من با شوهرم بعد عقد ب کلی مشکل بر خوردیم
قصد طلاق و جدایی داشتم
تنبلی تخمدان شدید داشتم
قرص اورژانسی خوردم
اولین رابطمونم بود
با همون اولین رابطه با اون شرایطی ک داشتم باردار شده بودم
خانواده ی من بارداری تودوران عقد و بد ترین چیز ممکن میدونستن
از طرفی حالم بد بود از خبر بارداریم
از طرفی میخواستم جدا شم و دیگ نمیتونستم
ازطرفی از شوهرم متنفر بودم و شرایط اوکی ای نداشتیم
از طرفی خانواده ام
مونده بودم چجوری بگم

بعدم ک فهمیدن خیلی بد برخورد کردن
کل ارزوهام برای عروسی.....
کل اینده ام بخاطر اینک نتونستم طلاق بگیرم......
جوری ک. از باابام بخاطر بارداریم حرف شنیدم و تحقیر شدم و کتک خوردم....
کل اینا باهام موند
ولی با کل اون شرایط سخت
اولش پذیرش بچم برام سخت بود
ولی الان همش میگم
کاش یه روزی
بچم جوری بزرگ بشه
ک اون از من حمایت کنه

کار خدا بوده شاید قسمت نبوده عزیزم الانم استرس نداشته باش و ب فکر این فرشته کوچولو باش انشاالله سالم و سلامت بغل کنی عزیزم

منم مثل شما تو ۹ هفته سقط داشتم
با این فرق ک توی دوره عقد بودم بلافاصله تصمیم ب عروسی گرفتیم و به شدت رو دور تند افتادیم همش با موتور میرفتیم کارامونو میکردیم
تا اینکه یه هفته مونده به عروسی سقط کردم و کاملا درک می‌کنم که چه درد وحشتناکی تجربه کردی🥲
به شدت روحیه ام خراب شده بود یه روز تو بیمارستان بستری بودم بعدش فقط شوهرم بود ک بهم روحیه میداد چون عروسیم هم بود سریع خودمو جمع و جور کردم ولی هیچ کس درک نمیکرد اون لحظه چ از نظر روحی چ جسمی چ دردهایی من کشیدم🙂هنوز عذاب وجدان دارم اگر عروسی نمیگرفتم و فقط میرفتم سرخونه زندگیم شاید اینطوری نمیشد…….
ولی دکترم گفت اکثرا مشکل دارا تا ۹ هفته سقط میشن مخصوصا منی ک قبلش تحت نظر دکتری نبودم🥲
خلاصه که درکت می‌کنم کاملا میفهمم چی میگی ولی همه اینا حکمت خداست…..

منم یه سال بعد عروسیم باردار شدم مث تو انقد گریه کردم اخه دانشگاه میرفتم شرایطش رو اصلا نداشتم چ از لحاظ روحی چ از لحاظ مادی یه شب درد عجیب و بعدم خونریزی وحشتناک و در اخر هم بچم ک 10هفته و5 روزش بود تا برسم ب بیمارستان سقط شد تو کرونا بود اخر نفهمیدم چرا و چش بود بچم اما همیشه بهش فکر میکنم ازش میخام ک منو ببخشه واقعا درد عجیبیه ک تااخر فک کنم باهامون بمونه

عزیزم خیلی از اتفاقای زندگی دست ما نیست و خیلی چیزا فقط اتفاق میوفتن تا به ما درس بدن منم یه سقط توی ۹ هفته داشتم با اینکه حیلی رعایت میکردم ولی لابد قسمت بوده امیدوارم به سلامتی این دفعه فارغ بشی 😍

چقد عین من شد🥲هنوز ی گوشه از قبلم جای خالیش حس میکنم با اینکه الانم باردارم خداروشکر میکنم ولی سر کوچیک ترین چیزی میگفتم اخی الان مثلا من باید بچه ام ب دنیا‌میومد یا اخی الان اگ بچه ام بودش واسش این میخریدم می‌بردم پارک و و .......ولی الانم ک باردارم کل باردارم با ترس گذشت حتی دسشویی میرم میترسم پاهام خیلی باز کنم میگم الان عین‌اون یهو میوفته پایین 🥲

بگردم🥲❤️برای خیلیامون پیش اومده، منم تا ی چیز میشه میرم دکتر و استرس و هزارتا چیز، ب چیزای خوب فکر کن فقط

الهی عزیزم 🥺

عزیزم خیلی ناراحت شدم🥲
امیدوارم به سلامتی زایمان کنی 😍🫂

سوال های مرتبط

مامان ماه🤍 مامان ماه🤍 ۶ ماهگی
مامان sami🩵 مامان sami🩵 ۱۰ ماهگی
خانوما بیان بگین چجوری فهمیدین باردارین 🥺😍
من خودم ۶ماه بود که زایمان کردم چون شوهرم کارش کرج بود من خونه مامانم بودم تو این تایم یع بار اومد بهمون سر زد ناگفته نماند 🍑🔞داشتیم ولی جلوگیری هم طبیعی داشتیم فکر نمی‌کردم باردار بشم باز شوهرم برگشت سر کارش منم خونه مامانم بودم تو این تایم هم‌من مریض شدم سرما خوردم کلی دارو آمپول سرم زدم رقصیدم نمیدونستم باردارم هیچی نشد اینم بگم ( من پریود هم نمی‌شدم) بعد این سرما خوردگیم یادمه ماه رمضون بود من روزه هم‌میگرفتم یه روز بعد افطار ناجور حالم بد شد روز بعدش نگرفتم از اون روز منو حالت تهوع گرفت بد جور تخمگ‌هام درد میکرد اومدم داخل گهواره گفتم مامانا بهم گفتن برو‌ تست بده مثبتی منم با اون تهوع و هوای بارونی بدو بدو رفتم تست گرفتم و دادم یهو شوکه شدم دیدم باردارم و گریه کردم کلی سترس داشتم به هیچ‌چی‌نگفتم روز بعدش به شوهرم زنگ زدم گفتم اونم استرسی هست کلا هنگ کرد یه وعضی بود منم چون خیلی تهوع داشتم و اینا گفتم یه سنو بدم ببینم قلبش تشکیل شده یا نه دخترم اون موقع شیش ماهش بود رفتن سنو گرافی دیدم بله یه جوجه تو شکمت هست که قلبشم تشکیل شده من و میگی خوشحال شدم نمی‌دونستم چجوری جلو خندم بگیرم زنگ زدم به شوهرم گفتم شوهرم هم فوری گفت بچه چیه گفتم معلوم نیست 🤣🤣 بعد یه هفته به مامانم گفتم مامانم میگی با ملاقه دنبالم کرد که زوده سنت کمه آنی کوچیکه خانواده شوهرم هم خیلی خوشحال شدن از روز میگذره و الا پسر مامان خدارو هزار مرتبه شکر ۷ماهه تو‌شکمم هست انشالله دوماه دیگ میاد بغلم الهی همه چشم‌انتظار ها باردار بشن باردار ها هم فارغ بشن بسلامتی 🥺🩵💖🩷
مامان فندق مامان فندق هفته بیست‌وهفتم بارداری
میخوام در مورد خودم و بارداریم صحبت کنم چون دیدم بعضیا چقد نگرانن من ۳ سال بود سر خونه خودم بودم و اصلا اقدام نکرده بودم برای بارداری دیگه ابان ۱۴۰۴ فهمیدم تنبلی تخمدان گرفتم و وزنمم بشدت رفته بود بالا غیر طبیعی خیلی ناراحت بودم خیلی گفتم دیگه بچه دار شدن خیلی سخت میشه برام و بچه دار نمیشم تا بهمن قرص جلو گیری خوردم
برای تنبلی و کیست تخمدان ماه اخر من صفرام مشکل پیدا کرد با معدم من وسط دوره قرص جلو گیری قطع کردم در حد یکی دوتا رابطه هم من جلو گیری نداشتم به بعدش داشتم
حتی تو اسفند من اسکن هسته ای و ام ار ای و انواع اقسام دارو هارم استفاده کردم
دیدم تو عید دوباره ۷ ردز پریودم عقب افتاده گفتم دوباره تنبلی تخمدانم اذیت میکنه دیگه گفتم نکنه حامله ام اخه منکه یکی دوبارم رابطه ازاد نداشتم بی بی چک زدم ۳ فروردین و دیدم مثبت شد هم خوشحال شدم هم ترسیدم که من همه کار کردم نکنه بچه چیزی باشه
ولی خدا اینقد بزرگه که لطفشو شامل حال ما کرد
تو ۴ ماه من دوبار خونریزی افتادم و ۴۰ روز خونه مادرم موندم برای جفت پایین و هماتوم تا الان که هداروشکر حل شده در کل بارداری بشدت پر استرسی داشتم و بشدت نگران بودم ولی تا اینجا خدا لطفشو شامل حال ما کرد
خواستم بگم من در کمال ناباوری حامله شدم و تا اینجا اومدم ایشاالله از این به بعدم خدا هست
نترسید و امیدتون به خدا باشه اون شیشه رو کنار سنگ نگه میداره و امید وارم همه کسایی که چشم انتظارن خدا دامنشونو سبز کنه❤️
مامان دل آنا🎀🩷 مامان دل آنا🎀🩷 ۱ ماهگی
مربوط به تاپیک قبل🌸تازه رفته بودم سونوگرافی و مشخص شد یه کیست کوچیک دارم دکتر هم بهم گفته بود۶ هفته بعد مجدد بیا چک کنم قرصم بهم نداد گفت با پریودهای بعدیت دفع میشه ، نمیدونم شماها تاحالا شنیدین برای اینکه یه نفر زودتر باردار بشه رحمشو با یه شال محکم ببنندن زودتر جواب میده یا نه ؟؟ولی خواهرشوهرم که یبار تعریف میکرد یه خانومی هست این کارو میکنه بهش گفتم منو ببر پیشش اونم باهاش هماهنگ کرد و قرار شد سومین روز پریودم بریم…منم هی منتظر بودم پریود بشم موعد رسید یه هفته هم گذشت دیدم خبری نشد !! بیبی چک زدم و دیدم بعلللهههه مثبتههه😍(به همسرم نگفته بودم تا اینجا) همش میگفتم آخه من تازه سونوگرافی دادم اونجا اگه باردار بودم مشخص میشد دکتر فقط بهم گفت یه کیست دارم چیزی از بچه بهم نگفت🫠 از طرفی ولی تا اون موقع اصلااا سابقه نداشت که پریودم اونقدرر تاخیر بیفته نهایت یه روز دیرتر شده بود همون روز با خواهرشوهرم رفتیم ازمایش از ازمایشگاهم من رفتم موسسه ( من معلم زبانم) . دیدم چندساعت بعد همسرم بهم زنگ زد که جلوی موسسه ام زود بیا پایین (خواهرشوهرم بهش گفته بود خانومت یه ازمایش داده برو جوابشوبگیر براش اونم بعدا فهمیده ازمایش بارداریه😂) توی ماشین بهم جوابو نشون داد گفت مباااارکه مامان هِلی🙈 نی نی مون داره میااااد👼🏻برای همکارای موسسه ام شیرینی گرفته بود و یه باکس گل کوچولو هم واسه من؛خلاصه فک کنم من جزو معدود کسایی هستم که خبر بارداریشو همسرش به خودش داد نه اون به همسرش😂🙈 بعضی وقتا فکر میکنم اون کیست کوچیک شاید نی نی بوده ولی هرچی که بود سورپرایز قشنگی بود برای ما🥹💕(توی این عکس تازه چندساعته فهمیدم باردارم و این همون باکس گله😁)
مامان اِلوین🧿💓 مامان اِلوین🧿💓 ۴ ماهگی
منم بالاخره رفتم این آزمایشو دادم
۲۷ هفته و ۶ روز 😬😬
اصلا نه به اون سختی بود که بقیه میگفتن و نه به اون بدمزگی
من یبار دیدم یه خانوم گفته بود حتما با شوهرتون برین و من چقد سعی میکردم یه روزی برم ازمایش بدم که حتما همسرم خونه باشه ولی بخاطر کارش فقط جمعه ها خونه بود من چقد غصه میخوردم نمیتونه باهام بیاد ... خواستم بگم اگه کسی هم همراهتون نبود فدای سرتون 🥲💔
مهم زایمانه که باید باشه 😁
سختیِ این آزمایش برای من اونجایی بود که مرحله اول رو اومدم خونه از پله ها بالا رفتنی سرگیجه میگرفتم و ازمایشگاه هم پله داشت از پله های ازمایشگاه بالارفتنی هم سرم گیج میرفت .
مرحله سوم رو که دادم تا ده دقیقه بعدش دو بار تلو تلو خوردم ولی بلافاصله بعدش رفتم خرید و سریع اوکی شدم 😁
در کل خوب بود اصلا ترسناک نبود من اوایل بارداریم یه خانوم رو دیدم تو اینستا میگفت اومدم سخت ترین ازمایش دوران بارداری رو بدم و ....
من از همون موقع از این ازمایش یه غول بزرگ ساخته بودم و خیلی میترسیدم تا دکترم میگفت ازمایش برات مینویسم میگفتم همون سخته که باید یه شربت بخوریم ؟
بماند به یادگار به تاریخ 1404/10/28