۱۲ پاسخ

آخ عزیزم 😢

وای منم با خوندنش ضعف کردم😔
الان حالش خوبه؟

خدارحم کرده عزیزم
الان حال پسرت چطوره

عزیزم تاپیک زایمانت سوال پرسیدم
ممنون میشم جوابمو بدی

لحطه ی وحشتناکیه
منم امروز یه شوک تقریبا این مدلی داشتم🥺

وااای چ استرسی کشیدید
خدا سلامتش کنه

انشالله سلامت باشه عزیزم
از خون ترسیده فشارش افتاده
دستشو بریده طبیعیه بعضی ها از خون میترسن یا بدشون میاد حالشون بد میشه
انشالله ک دیگ همچین چیزی نشه براش اما اگ موقعی خدای نکرده ی ذره هم دستش خون اومد چیز شیرین بدین بهش نزارین بترسه

وای عزیزم خیلی بده واقعا خدا صبرت بده ایشالا بهتر شه

ای خداااا فکر کردم سرامیک کرپه تو گلوش
خداروشکر ب خیر گذشت

الهی عزیزم 🥺
ان شاءالله سالم باشه.خدا حفظش کنه برات

ای خدا الا حالش خوبهههه

اخیی😭

سوال های مرتبط

مامان مارشمالو🫶 مامان مارشمالو🫶 ۸ ماهگی
📌📌تجربه زایمان طبیعی ۴

کیسه آبو سوراخ کرد زیرم پر از آب بود تا دکترم اومد بهشون گفت چرا زیرشو عوض نکردین دریا شده اینجا که اومد معاینه کنه منو میگی خودمو میکشیدم بالا رسیدم به دیوار میگفت بیا اینجا بچه رو کشیدی بالا میگفتم نه و فقط جیغ میزدم. ماماهمرام و دکترم بالا سرم بودن میگفتن ساکت باش آروم باش بچه زحمت کشیده اومده پایین هی میدیش بالا
دکترم ناراحت شد رفت ماماهمراهم پیشم بود. دوباره اومد معاینه جیغ شدم دکترم اومد ناراحت بود معاینه کرد میگفت زور بزن منم نمیتونستم بجای زور انقدر درد داشت که جیغ میزدم دستشو تا مچ کرده بود داخل میچرخوند که سر بچه بیرون بیاد منم جیغ اصلا هم زور نمیزدم فقط میگفتم ولم کنین.
داشتم تختو فشار میدادم ماماهمراهم گفت بیا دسته منو فشار دست بده بنده خدا رو خیلی فشار دادم. گاز بهم دادن گفتن بیا اینو بکش یکم آروم بشی یکم استفاده کردم دیدم نمیتونم حالم بد میشه نه میتونستم صحبت کنم نه تکون بخورم الان فهمیدم بهش آلرژی داشتم. اون وسطا من حداشتم ورزش گربه گاو میکردم مامانمو راه داده بودن که از دور نگاه کنه بسکه استرس داشتن مامانم میخواست بدوعه بیاد سمتم اجازه ندادن.
خلاصه کلی جیغ و درده معاینه و اینا همه اومدن بالاسرم میگفتن بزار بی حست کنیم بزار اپیدورال انجام بدیم تو نمیتونی و.. منم میگفتم نمیخوام رفت دکترم پیش خانوادم اونام صدامو شنیده بودن استرس داشتن گفته بودن انجام بدین خودم میگفتم نمیخوام و بالگد زدم توی سینه دکتر.
دکترم ناراحت شد رفت گفت همسرشو صدا بزنین بیاد. شوهرم اومد پیشم منم حالت دستشویی راحت تر زور میزدم اون حالت بودم کلا.
هی شوهرم میگفت زور بزن قوی باش و..
لیلا لیلا قصد بارداری
سلام مامانا امشب میخواستم بیام از تجربه زایمانم بگم ولی😭
ولی تجربه مرگ بچمو باید بگم 😭😭😔
بچم سه روزش بود روز شیر نداشتم روز دوم شیر اومد درحد ده دقیقه شیرش دادم و دیگ بچه خوابید تا سه صبح
سه صبح بیدارشد بی قراری میکرد شیر نمیخورد همینجوری شبو با بیداری گذروندم از موقع زایمان خونه مامانم بودم
فردش بچمو آوردم خونه خودم باباش یکم باهاش بازی کرد یکم نشستم خونه خودم بعدش برگشتم خونه مامانم بچم هی بی قرار بود شیر نمیخورد شبشم قرار بود شوهرم ب رفیقاش شیرینی نی نی رو بده ساعتای شش عصر شد بچه هی بی قرار تر شد زنگ زدم شوهرم گفتم بیا ببریمش دکتر خیلی بی قراری میکنه
بردمش دکتر معاینه کرد همه کاری کرد گفت بچه چیزیش نیس یه شربت گل گریپ و یه اسپری بینی داد گفت تا شیر اومده زیادی خورده معدش نتونسته حضم کنه گفت شربت یه سی سی بهش بده هرچی خورده بالا بیارع خوب میشه دیگ چیزیش نیس دوباره اومدیم
خونه مامانم و شوهرم رفت شیرینی بده ب رفیقاش
شربت گفت یه سی سی من دلم نیومد بهش دارو بدم کمتر از چیزی ک گفته بهش دادم نیم ساعت بعدش بچم آروغ زد حالش یکم بهتر شد شیر خورد خوابید تا دو شب منم کنار گهوارش خوابم بردع بود یع دفعه بیدار شدم بچم دوبارع بی قراره بلندش کردم شیرش دادم آروغشو گرفتم دوبارع خوابید ساعت سه ونیم شد بیدار شدم دیدم بیدارع بی قراره بلند کردم یه ذره شیر خورد بالا اورد رو لباسمو دیدم خون بالا اوردع😭😔😭😔😭😔مامانمو بیدار کردم مامانم گرفتش دوبار دوباره خون بالا آورد حالت قهوه ایی مانند همینجوری بچه خشکش زد 😭😭😭مامانم بابامو بیدار کرد بابام بچه رو بغلش گفت گرفت گریع کرد گفت بچه تموم کرده قلبم اومد تو دهنم جیغو داد بیداد کردم 😭
مامان ِالوین مامان ِالوین روزهای ابتدایی تولد
ملاقات همه میومدن پس بچه کو بچه تو دستگاهه خلاصه چند باری صدام زدم بیا شیر بده هر بار میزاشتمش تو دستگاه بغضم میگرفت اومدن ازش ازمایش گرفتن گفتن زردیش رو شیشه یه سه چهار ساعتی گذشت دوباره ازمایش گرفتن گفتن بچتون زردیش شده ۹و نیم باید بره بیمارستان تبریز الان باید اعزام شه واقعا دیگه بریدم گفتن زنگ بزنین باباش بیاد باید این بچه بره دستگاه ما ضعیفه و حال بچه داره بد میشه اگه اینجوری پیش بره باید تعویض خون انجام بده چون مادر oمنفی هست و بچه bمثبت بچه حالش داره بد میشه خونش پخش میشه من عذاب وجدان گرفتم به شوهرم گفتم من نمیمونم منو مرخص کن منم میام ساعت داشتم میشد ۱۱شب شوهرم رفت گفت خانومم رو هم میخوام ببرم نزاشتن که اون خودش مریضه باید تحت مراقبت باشه و اصلا نمیشه این وسط بچه اب ریزش پیدا کرد هرچیم خورده بود داشت همش بالا میاورد مادر شوهرم رفت که این بچه خیلی داره بالا میاره یهو دوتا پرستار با یه میز سرم و سوزن و اینا اومدن یه شیلنگ برداشتن کردن تو دماغ بچه من اونجا حالم بهم خورد احساس کردم پاهام سست شد بچه هم داشت تفلی داد میزدم مادر شوهرم منو بیروپ کرد گفت برو بیرون شوهرم دید رنگم پریده گفت چی شده صدام داشتم میلرزید بغض کرده بودم به زور گفتم شیلنگ کردن تو دماغش