ملاقات همه میومدن پس بچه کو بچه تو دستگاهه خلاصه چند باری صدام زدم بیا شیر بده هر بار میزاشتمش تو دستگاه بغضم میگرفت اومدن ازش ازمایش گرفتن گفتن زردیش رو شیشه یه سه چهار ساعتی گذشت دوباره ازمایش گرفتن گفتن بچتون زردیش شده ۹و نیم باید بره بیمارستان تبریز الان باید اعزام شه واقعا دیگه بریدم گفتن زنگ بزنین باباش بیاد باید این بچه بره دستگاه ما ضعیفه و حال بچه داره بد میشه اگه اینجوری پیش بره باید تعویض خون انجام بده چون مادر oمنفی هست و بچه bمثبت بچه حالش داره بد میشه خونش پخش میشه من عذاب وجدان گرفتم به شوهرم گفتم من نمیمونم منو مرخص کن منم میام ساعت داشتم میشد ۱۱شب شوهرم رفت گفت خانومم رو هم میخوام ببرم نزاشتن که اون خودش مریضه باید تحت مراقبت باشه و اصلا نمیشه این وسط بچه اب ریزش پیدا کرد هرچیم خورده بود داشت همش بالا میاورد مادر شوهرم رفت که این بچه خیلی داره بالا میاره یهو دوتا پرستار با یه میز سرم و سوزن و اینا اومدن یه شیلنگ برداشتن کردن تو دماغ بچه من اونجا حالم بهم خورد احساس کردم پاهام سست شد بچه هم داشت تفلی داد میزدم مادر شوهرم منو بیروپ کرد گفت برو بیرون شوهرم دید رنگم پریده گفت چی شده صدام داشتم میلرزید بغض کرده بودم به زور گفتم شیلنگ کردن تو دماغش

۲ پاسخ

عزیزم حستو درک میکنم من ی ازمایش گرفتن از بچم دلم تیکه تیکه میشد

وا زردی 9ونیم بالا نیست من بچم زردیش25بود نزاشتم خونشو عوض کنن چرا برای 9ونیم همچین چیزی گفتن

سوال های مرتبط

مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۵ ماهگی
تا اینکه شماره یه دکتری بهم داد گفت خانم دوستشو سزارین کرده...
منم زنگ زدم بهش گفت نمیتونم سزارینت کنم چون یه بار طبیعی اوردی مگه شکم اول باشی....
خلاصه ما یه هفته مرتب رفتیم پیش دکتر خودمو همسرم حتی دوست شوهرم اومد هر چی اصرار کردیم گفت سزارینت نمیکنم....
دیگه رسیدیم به تاریخ27اسفند که من گفتم به شوهرم میخوام برم دوباره پیش مصدق شنیدم بیمارستان قمر به خاطر شرایط جنگی بازه تو عید...
همسرم گفت خودم میام رفتم مطب دکتر مصدق که منشی دکتر گفت برو التن ساکتو بردار برو قمر من با خانم دکتر هماهنگ میکنم...
قرار بوده قمر باز باشه ولی الان گفتن تعطیلن تا پنجم عید خانم دکتر تا هشتم خودش نیست...چون منم فشار و دیابت داشتم گفت بهتره الان که37هفته ای برداری بچه رو اگه تا هشتم که خانم دکتر برگرده کیسه آبت پاره شد میخوای چیکار کنی باید بری حکیم طبیعی بعد...‌
خلاصه که من شماره کارت گرفتم قرار شد به منشی خبر بدم...
اومدم بیرون به همسرم گفتم گفت نه بچه باید فروردین باشه...
دیگه دوباره شروع کردم له گریه کردن التماس کردن شوهرم...شوهرم کوتاه نیومد که نیومد...گفت فقط باید فروردین به دنیا بیاد...گفت خودم میرم با دکتر صحبت میکنم ...منم گفتم بیمارستان تعطیله میخواد دکتر چیکار کنه خلاصه که 27ام گذشت و شوهرم نزاشت برم قبل عید بچه رو بردارم
#پوشک#بخیه
مامان ویهان مامان ویهان ۳ ماهگی
بعد بازم معاینه کردن گفتن دو سانت شده باز سرم رو شدتش رو بیشتر کردن
چند بار این پروسه تکرار شد
دردهای منم خیلی زیاد شده بود
به کمکم دوستم که همراهم بود فقط دم و باز دم انجام میدادم و از تخت میومدم پایین ورزش انجام میدادم
دیگه دردهام خیلی زیاد شده بود که معاینه کردن گفت فعلا ۴ سانتی
بعد دوباره معاینه کردن گفتن ۵ سانتی این مرحله که شدت دردم خیلی زیاد بود و لرز داشتم و عرق میکردم ساعت تقریبا ۳ ظهر بود که بهم گفتن اصلا نشین و دراز نکش سر پا وایسا کمرتو قر بده بچه اومده تو کانال زایمان هر موقع خیلی درد داشتی دراز بکش و دم و باز دم عمیق بکش جیغ نکش زور نزن
منم با کمک دوستم همه رو انجام دادم و گوش کردم به حرفشون
یهو دردم خیلی شدید شد و احساس مدفوع داشتم جیغ زدم مدفوع دارم که دوستم رفت سریع بهشون گفت چند تا پرستار و ماما اومدن بالا سرم و معاینه کردن گفتن فول شدی حالا زور بزن همراهمو فرستادن بیرون
بعد یهو یکیشون یه اصطلاح پزشکی به کار برد و اون زکی رفت چند نفر دیگه رو صدا زد هر کدوم داشتن یه کاری میکردن یکی فقط دستگاه رو چک میکرد یکی سرم رو ازم جدا کرد اکسیژن برام گذاشت و یه سرم دیگه وصل کرد
یکی بتادین میریخت روم یکی وسایل رو میاورد همه اینا با سرعت بالا داشت انجام میشد منم در حال زور زدن و درد کشیدن بودم یهو اونی که پای دستگاه بود گفت بچه افت صربان قلب داره کم شد کم شد اینو که گفتن زنگ زدن به دکتر اصلی که بهش میگفتن استاد سریع خودشو رسوند
معاینه کرد و بهم میگفت زور بزن دختر منم با تمام توانم زور میزدم یهو یه چیزی گفتن اون یکی هم هی داشت تند تند قلب رو چک میکرد
مامان رستا 🩷🩷 مامان رستا 🩷🩷 ۹ ماهگی
مامان ܭیߊ‌ܔ ܢܚ݅ߊ‌ܣߊ‌ܔ مامان ܭیߊ‌ܔ ܢܚ݅ߊ‌ܣߊ‌ܔ ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دوم
*پارت پنجم*
وقتی گفتن میره دستگاه خیییلی گریه کردم 💔😭
ساعت ۵ صبح بیمارستان رسیدم وساعت ۸:۳۰ صبح هم زایمان کردم ولی بچم رفت دستگاه یه شب تو دستگاه بود توز اون یه شب پاچه همه ارو میگرفتم از مامان خودم🤦‍♀️ تا پرستارا اوقاتم خیییلی تلخ بود میرفتم میدیدمش که با دستکش یکبار مصرف توش پنبه کردن دادن به دهن بچه میدادن😭ساعت ۴ بعداز ظهر بود رفتم دیدم مدفوع کرده اصلا بهش نگاه نکرده بودن تا خودم رسیدم بالاسرش
خیییلی ناراحت بودم دیدم بهش سرم وصل کردن که تغذیه بشه گفتم تاکی اینجاست گفتن معلوم نیست تاحالش خوبشه گفتن الان حالش از صبح بهتره
صبحش مرخص بودم شوهرمو گفتم بیاد بادکترصحبت کنه من گفتن فردا صبح انتقال میدن بخش اطفال گفت تو چیزی نگو من خودم میام با بچمون برمیگردیم صبح شوهرم اومد با مسوولان صحبت کنه کسی جواب نمیداد خودم هزار بار صحبت میخواستم بکنم با دکترش آخه همون شب که بچه دستگاه بود گفتن اکسیژنشو قطع کردیم حالش بهتر شده فقط انتقال میدیم بخش اطفال منم میگفتم وقتی حالش خوبه میبرمش باخودم خونه میگفتن نمیشه به شوهرمم اصلا خودشونو نشون ندادن که جوابی بدن به آدم منم به شوهرم گفتم بزن به سروصدا اینا زبون آدمی زاد نمیفهمن من بدون بچه نمیرم شوهرمم زد به سروصدا😅 به من گفت تو برو یه نیم ساعتی گذشت زنگ زد گفت جمع کن بیا بریم کارای ترخیص انجام داد وهم با رضایت خودمون بچمون کاراشو کردیم و خوشحال اومدیم خونه🥹
والان خداروشکر حالش خوبه وهیچ مشکلی نداره درسته بچه من مدفوع خورده بود ولی وقتی اکسیژنشو قطع کردن حالش خوبه باید با خودم مرخص میکردن نه بفرستن بخش اطفال که پر از بچه ومریضی...
مامان گونش و آران 💙 مامان گونش و آران 💙 ۲ ماهگی
خانما و مامانایه عزیز
اونایی که پارس آبادی هست یا حالا هر جایی
لطفا لطفا لطفا خودتون اول بچتون رو تحت نظر قرار بدین بعد پرستار
هر چیزی شد فوری به پرستار بگین اگه گفتن بعدا دوباره باز بگین
اگه گفتن طبیعیه یکم بعد دوباره بگین
من خودم تو بیمارستان ارس زایمان کردم و اصلا اصلا اصلا از پرستارا راضی نیستم
خودم به جهنم درد رو میتونم تحمل کنم ولی بچم چی
من بچم بعد اینکه به دنیا اومد اصلا پی پی نکرد اگر تاپیک قبل رو بخونید راجبش گفتم
شب پیشم مامان‌بزرگم مونده بود
مامان بزرگم بعد از یکم که دی بچه پی پی نمیکنه کرده داد خورد ولی باز پی پی‌نکرد به پرستارا گفتیم گفتن عادی طبیعیه پی پی میکنه ولی پی پی نکرد
خلاصه کع مامان بزرگم مقعد بچم رو نگا کرد دید که مقعدش سوراخ نداره (چون چشاش ضعیفه اولش زیاد تشخیص نداد)
بعد که مارو ترخیص کردن اومدیم خونه من رفتم حموم بعد مامان‌بزرگم دوباره نگا کرد به مامانم گفت مامانم گفت نه بابا داره
خلاصه مامان‌بزرگم گفت نه باید ببریم دکتر
مامان‌بزرگمو شوهرم بچه رو بردن دکتر
دکتر نگا کرد به مامان‌بزرگم گفت خیلی کار خوبی کردین که آوردین
اصلا بیمارستان چرا ترخیص کردن اینارو مگه اصلا بچه پی پی کرده که ترخیص کردن
خلاصه دکتر اورژانسی به تبریز اعزام کرد بچمو
منو مامان‌بزرگ و شوهرم ساعت ۸ شب رفتیم تبریز بیمارستان کودکان
خلاصه ساعت ۱ شب رسیدیم اونجا
فوری بچمو بستری کردن کلی آزمایش اینا گرفتن
ادامش تاپیک بعدی
مامان اِلارا🦋🫶🏻 مامان اِلارا🦋🫶🏻 ۳ ماهگی
تجربه زایمان من پارت آخر🥲
بعد از ۳روز بیمارستان بودن مرخص شدم ولی نینیم زردی داشت آوردیمش خونه خوب بود ولی لحظه به لحظه زردیش بیشتر میشدولی همه میگفتن نبر دکتر عادیه ولی من نگران بودم و بعد ۳روز بردیمش دکتر دکتر گفت زردیش ۱۷درجست من همینجوری شوکه شده بودم چون ۱۷درجه خیلی بالا بود و دکتر. گفت یا باید بیمارستان بستری بشه و یا باید دستگاه بگیری تو خون بزاری ۳روز زیر دستگاه باشه خیلی برام وحشتناک بود ولی گرفتم و آوردم خونه بچه رو بزارم تو دستگاه چون خودم شرایطم خیلی بد بود و نمی‌تونستم بیمارستان بستری کنم و اولش خیلی گریه کردم واسه بچم دلم می‌سوخت تو دستگاه آروم نبود موقعی که چشم بندو براش میزدم انقد گریه میکرد بدش میومد و من بیشتر حالم بد میشد من یه مادر بودم و واقعا موقعی که من گریه میکردم قشنگ متوجه می‌شدم اون خیلی بدتر میشه پس سعی کردم خودمو نبازم واسه این چیزای کوچیک چون من راه پر پیچ و حمید قراره داشته باشم و باید یه مادر قوی باشم...
و نینی رو گذاشتم تو دستگاه واقعا اونجوری که فکر میکردم نبود خیلی راحت بود البته بعد اینکه یاد گرفتم سخت بود ولی من فکر میکردم خیلی اذیتی بیشتری داره واسه بچه ولی خلاصه من سعی کردم شرایطو واسه خودم قابل تحمل تر کنم گذشت و الان نینیمو ۴۵ساعت تو دستگاه گذاشتم و باید برم ببینم انشاءالله نتیجش چی میشه🥲