فرزندپروری پوشک بچه نوزاد شیرخوار شیرخشک
بچه های جاری خیلی بد ذات هستن، از قصد میان جلو دختر من گوشی میبینن با صدای بلند بعد دختر من اصلا بچه ای نیست اذیت کنه، می‌ره کنارشون میشینه ببینه، از قصد گوشی رو اونوری میگیرن که نبینه و لجش در بیاد، بعد اومده بودن خونه ما با این سنشون که نه و هشت ساله هستن سوار تابش میشن که در حد شکستن میره، باز سوار دوچرخه کوچولوش میشن یا سوار ماشینش که مخصوص سن تا دو سال هست دختر من هیچی نمیگه بهشون، حتی نشستن تو صندلیش تا شکست اما دخترم هیچی نگفت منم هیچی نگفتم، اینقدر بد ذات هستن که نمی‌زارن دختر من انگشتش به توپشون بخوره. چطور باید رفتار کنم با اینا واقعا؟؟؟
دخترم که نشست پیشش و گوشی اونوری کرد بهش گفتم خاله نمی‌خواد اذیتت کنه فقط میخواد ببینه دیگه به زور دو دقیقه گوشی گرفت سمتش باز اونوری کرد، منم هرچی سعی میکنم سر دخترم گرم کنم اما بازم دلش میخواد بره پیش بچه ها.

۸ پاسخ

حسادت عزیزم حسادت ، به نظر من بعضی بچه ها یه صفاتی رو موقع تولد با خودشون به این دنیا میارن اصلا هم یاد گرفتنی نیست منم بچه ی خواهر شوهرم دخترمو میبره یه جاییی قایمکی نشکونش میگیره یا یبار دیدم دخترمو گذاشت تو یه اتاق تاریک درم بست روش قلبم هزار تیکه شد اونم ۵ سالشه ولی اصلا نسبت به دختر من رحم و مروت نداره به نظرم کمتر ببرش پیششون آسیب میبینه😢😢😢

چقدرر حست رو درک کردم عزیزم این مربوط به دختر جاری نیس فقط من برادرزاده ی خودم عید کلی دختر منو اذیت کرد هی اسباب بازی هاش رو میاورد جلو چشم دخترم بعد بهش نمیداد بچه ام هی گریه میکرد میگفت با من بازی نمیکنه

به جاریت نمیتونی دوستانه بگی ؟ ک به بچه هاش ی تذکر بده

اووف بچه های برادر منم همینطورن
پسرمن نشسته یجا میان میزن توسرش وفرار میکنن، یا پسرم وایساده میان هولش میدن
انقدر عصبانی میشم

بخدا رفتیم خونشون حتی یک اسباب بازی رو زمین نذاشتن حتی یکی !!!!
پسر من اینقدر اسباب بازی دار که کارتن کارتن جمع میکنم میذارم انباری بعد روانیا فکر کردن کسی به وسایل اونا چشم داره

دقیقا بچه های جاری من که خاله امم هست دقیقاااا همینن
مخصوصا بزرگه که ۱۱ سالشه

بنظرم وقتی دخترت میره سمتشون گوشی ببینه گوشی خودتو یه بازی بریز بده بهش. وقتیم میان خونت لوازم دخترتو ببر اتاق دروقفل کن

وقتی میان خونتون همهه اسباب بازی ها جمع کن چندتا شکسته و اینا که نمیشکنه بذار منم همین کارو میکنم

اره پسرجاری منم اینجوریه خیلی حرص بجه رودرمیاره

سوال های مرتبط

مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 مامان شکلات 🍼🧑‍🍼🍫 ۳ سالگی
چه خبرا خوبین ؟
دخترم این موقع خوابیده شبی پدر منو دربیاره
بچه ها ما یه دختر همسایه داریم پنج سالشه
میاد خونه ما با کل وسایل دختر من بازی می‌کنه ولی هیچ کدوم از وسایلش رو دست دختر من نمیده همیشه کارش همینه دفعه پیش اومده بود خونه ما قشنگ یک ساعت بازی کرد موقع رفتنش دخترم خیلی گریه کرد باهاش بره مجبور شدم بفرستم باهاش بره بعد پنج دقیقه خودم دم در بودم دخترمو از خونه انداخت بیرون درم بست
چند روز پیشم بازم یه لحظه دخترم رفت پیشش دیدم جیغش در اومده خیلی گریه کرد بعد که آروم شد گفت منو زده
باز امروز مامانش زنگ دخترم بیادخونتون اومد یه دوساعتی بازی کرد
ولی خودش اصلا اسباب بازی هاشو دست دختر من نمی‌ده به هیج وجه من سر همین موضوع قطع رابطه کردم با مامانش چون مامانش میگه بچه باید هنر نه گفتن بلد باشه
اون موقع که دختر من یک سالش بود یه سه چرخه داشت چند بار دختر من دست زد بهش دخترش جیغ میزد که دست نزن به سه چرخه ام من دخترمو با کالسکه برده بودم تو کوچه دخترش داشت با کالسکه دختر من بازی میکرد دختر منم سوار سه چرخه اش شد تا دید دختر من سوار شده سریع جیغ داد که پیاده شو من هر کاری میکردم دخترم نمیومد پایین مامانشم اصلا نگفت که مامان نی نیه تو هم داری با کالسکه اون بازی خدا شاهده یک کلمه از دهن این زن در نیومدکه بگه بزار یه ذره بازی کنه منم زوری بچمو پیاده کردم آوردمش خونه دیدم دخترش زودتر از ما در حیاط وایستاده که بیاد خونمون 🤦
منم بهش گفتم برو خونتون تو بی ادبی دختر من با تو بازی نمیکنه مامانش تا مدت ها قهر بود که بچمو تو خونه راه نداده
به جاریمم گفته من نمی تونستم به بچم چیزی بگم اعتماد به نفسش میموده پایین
باز دوباره امروز خیلی شیک بچشو فرستاده خونه ما
مامان جوجو طلایی 🐣♥️ مامان جوجو طلایی 🐣♥️ ۲ سالگی
درد دل 💔 دیشب دخترمو بردیم شهربازی قهرمانان
یعنی به معنای واقعی دهنمون سرویس کرد. اینقدر گریه که حد نداره. اکثر بازی ها مناسب سنش نبود و اجازه نمیدادن سوار بشه اینم گررررریه هاااا... یعنی منو شوهرم عصبی شده بودیم دیگه. خواستیم ول کنیم بریم، باز گفتیم ولش کن. یکم نشستیم آروم بشه. سیب زمینی و سوخاری اینا گرفتیم گفتیم بخوره لب نزد بهانه گرفت که بریم بقیه دستگاه ها رو سوار شیم. خلاصه آخرای شب که شد یکم آروم تر شد. خودمونم که هیچی نشد سوار شیم بخاطر بچه. البته من با دخترم همه رو سوار میشدم. خلاصه آخر وقت چون شوهرم میدونست من عاشق هیجانم و بخاطر بچه هیچی سوار نشدم گفت من نگهش میدارم برو ترن سوار شو. منمفتم نبابا ولش تنهایی حال نمی‌ده. خلاصه اصرار کرد که نه برو. منم رفتم توی صف، همزمان با من سه تا دختر هم سن و سال خودم اومدن کنار من، پر شر و شور و با حال بودن. میگفتن می‌خندیدن و خلاصه عشق میکردن. دیگه دیدن من تنهام گفتن با ما بیا. منم با یکیشون صندلی جلو نشستیم دوتای دیگه پشت سرمون. خلاصه همون چند دقیقه خیلی بهم خوش گذشت کلی جیغ زدیمو خندیدیم... در نهایت دلم واسه تنهایی، مجردی، خوش گذرانی حتی با شوهرم مثل سابق تنگ شد 🫠💔
خداروشکر بابت همه چیزایی که داریم. اما خب مادری خیلی پر از سختی و استرس هست. گاهی واقعا آدم کم میاره قبول دارید دیگه؟


فرزندپروری پوشک مای بی بی پستونک پوشک زایمان سزارین
مامان زندگی🌱 مامان زندگی🌱 ۲ سالگی
دوستان بنطرم ی کم عذاب وجدان گرفتم بگید رفتارم بد بود چطور باید رفتار میکردم پسرمو بردم پارک یه پسر بچه تقریبا ۴ ساله جلو پله ها رو گرفته بود اجازه نمی‌داد پسرم بره بالا سرسره بازی کنه بهش گفتم خاله برو کنار نی نی رد بشه هیچی نگفت تکون نخورد پاهاشو دراز کرد که می‌خواست پسرمو هول بده یا با پاش بزنه به قفسه سینه پسرم که یعنی از پله ها برو پایین یهو پسرم گفت نی نی نههه نکن برو کنار برم تاب سرسره باز پسره تکون نخورد هیچی نگفت من به سپهر گفتم تو از پله ها برو بالا نی نی هم میره کنار خلاصه با اخم به پسره نگاه کردم گفتم برو کنار دست پسرمو گرفتم از پله ها ردش کردم بعد دیدم پسره رفته دم سرسره وایساده اجازه نمیده پسرم سوار بشه به سپهر گفتم مامان بیا سرسره کنارش سوار شو یهو تا سپهر اومد سوار سرسره کناری بشه پسره خودشو انداخت جلو اون سرسره که سپهر نتونه سوار بشه من پایین بودم دیگه سپهرم بالا بهش گفتم برو کنار میخواد سوار بشه زل میزد تو چشام حرف نمیزد تکونم نمی‌خورد منم کفری شدم داد زدم گفتم مگه نمیگم برو کنار عه بچه میخواد بازی کنه برو کنار ببینم اون پسره هم انگار ترسید رفت یه گوشه نشست چطور رفتار میکردم درست تر بود بعدم من کلا یکی بخواد عمدا لج در بیاره عمدا اذیت کنه خیلی بدم میاد 🤦‍♀️🥴
پوشک انومالی مولفیکس مای بی بی گهواره بچه زایمان سونو دوقلو دکتر بهداشت قد وزن دورسر کولیک رفلاکس پوشک شیرخشک شیرخشک پوشک انومالی مولفیکس مای بی بی
مامان مایکی💕 مامان مایکی💕 ۳ سالگی
مامان کایلین مامان کایلین ۲ سالگی
دیروز دو سه نفر از کایلین خیلی تعریف کردن
یکیشون یکی از همکارام بود که درباره اصول زبان آموزی و دو زبانه کردن کایلین ازم پرسید و خیلی خوشش اومده بود از اینکه اینقد با لهجه درست لغات رو میگه
یکی هم اپراتور شهر بازی و یه مامان دیگه که برای همدلی و ناز بودنش ذوق کردن( چون به یه بگه چهار ساله که از روشن نشدن دستگاه گریه افتاده بود دلدار داد که باید صبر کنه و بعد با هم سوار شن و حتی بهش تعارف زد رنگی که دوست داره رو اون سوار شه)
برگشتنی تو راه در حالی که تقریبا داشت چرت میزد تو بغلم نگاهش کردم و فکر کردم چرا اینا رو من نمیدیدم یا حواسم نبود ، فکر می‌کنم انقد که به غذا نخوردن و جیغ زدن و اینهاش یادمه این قشنگیایی که بقیه میبینن رو یادم نیس یا بی توجهم نسبت بهشون،
به خودم گفتم این بچه نباید برای من عادی بشه هیچ بچه ای نباید عادی بشه برامون لحظه‌های قشنگ بزرگ شدنشون
اون چیزایی که منحصر به فردشون می‌کنه
باید با این چیزا به خاطر بیاریمشون وقتی که ازمون دور میشن و از آشیونه می‌رن 🥺ی