۱۴ پاسخ

وای یاد اون روزا بخید
چقد دل هممون خوش بود😞

همه همینیم حقیقتا.امکانات زیادنبوداما صفا بودوصمیمیت.دورهمی زیادبودودلخوش فراووووون.منم همیشه فکرمیکنم که چی شدواقعا.شایدهمون موقع هم ماها بچه بودیم وقاتی دنیای آدم بزرگا هنوزنشده بودیم وازمشکلات چیزی نمیدونستیم.پول ب اندازه حالا نبوداما الانم رفاه نداریم واونموقع حداقل دلخوش بودیم.رفتوآمدا زیاد بودومثل حالا موبایل جایگزین دیدن اقوام وآشناها نبود.با ی اسباب بازی خوش بودیم وچقدربادوستامون بازی میکردیم.سخت نمیگذشت وسخت نمیگرفتیم.دنیامون اندازه خودمون شیرین بودوفکرمون آزاد.رها کرده بودیم خودمونو تو روزمرگیهای ساده.همه چیز مزه داشت،الان تولدها هم دیگه اوقدرهمه از ته دل نمیخندن،عروسیها شده فیلمبرداری وهمه شادنیستن ونمیرقصن،حتی دلشون نمیاد دست بزنن.خونه ها آپارتمان وصفای حیاط رفته از خونه ها.الان وقتی دوستت دارن که پولدارباشی،کارشون راه بیوفته وپارتی وضامن باشی.اونموقع غذای ساده هم میچسبیدبه آدم وچقدر برف بازی میکردیم که بچه ها حالا محرومن ازش.زمستونامون مثل کارتونای تلویزیون بود.یادنفت ریختن و والر گذاشتن وسط خونه بخر و......................

چون الان گرونی خیلی زیاد شده

شمع ۴ رو کیکت دیگ ۴ سالت بوده
از این لباسا خواهرزاده منم داشت یادش بخیر اون زمان مد بودین لباسا. خواهرزادم متولد ۷۹

از همون بچگی خوشگلی بودی ناناز خانوم

عکست منو یاد خودم انداخت
شاید چون قدیم همه باهم یک جور بودن و یک دل
اما الان چی؟میبینی شوهرت که کنارته و زندگی باهاش میکنی همدیگر رو درک نمیکنی

چقدم ناز بودی💋💋❣

آره واقعا یادش بخیر قدیما💔😔

هيچي مثل گذشته نميشه متاسفانه🥲

اوج خوشحالی من این بود که بریم خونه مادربزرگ روستا یک هفته میبودیم میومدیم تا یک ماه افسرده بودم چون همش توخونه بودیم وسیله نداشتیم با خانواده پدرم زندگی میکردیم هرروز یه داستان جدید

عزبزم چند سالته؟
درست میگی واقعا زندگیا تغییر کرده 🥲

چقدر نازی چه لباست نازه تمام متنتو همراه با تصور خوندم ذوق کردم

یادش بخیر 🥲

چ نازه لباست
دقیقا دیگ هیچی شور و شوق قبل رو نداره

سوال های مرتبط

مامان لیانا مامان لیانا ۵ سالگی
درد ودل
ی چند وقتی بود دخترم خوب شده بود باز چند روز سر همه چی گریه میکنه روزی دوبار شده اینا به کنار دیروز سر عینک دوتایی دعواشون شد کوچیک نداره گفتم بابا بیاد ببریم ی دونه بگیریم از این دم دستیا شوهرم از سرکار ساعت دوازده رفته بود کاراشو کرده بودو بعدم پیش دوستاش تازه ۸.۳۰ اومد خونه از ۵ گفته بود میام بریم ی دور بزنیم بعد ی ماه دختر بزرگم خوابش میومد ولی گفت بریم بریم اینو سه بار گفت بعدم بخاری روشن بود لباساشم تنش بود گرمش شد با حالت غر گفت گرمم گرمم شوهرم که انگار منتظر بود گفت اااه نمیدونم این کار مسخررو از کی یادگرفتی و چقدر اخلاقت بده و دخترم بغضی شد وایساد تا من برم کفش پاش کنم اونجام باباش غر زد که آره اینم همش چسبیده به مامان رفتیم تو ماشین گفت عینک میخوام و اینا ماهم پیدا نکردیم هر جا رفتیم ی لاک گرفتیم براش بچمم هیچی نگفت دیگه گفت پیدا کنم میگیریم برات ساعت نزدیگ ۱۱ خوابش میومد مثلا رفت شام بگیره جوجه گرفت بچه های من نمیخورن سفتم بود گفتم ی برنجم بگیر دوبار گفتم بماند که شوهرم سر بچه ها
مامان طلا🌸مکرومه باف مامان طلا🌸مکرومه باف ۵ سالگی
دلم برای مادربزرگ مهربونم خیلیییی تنگ شده هرروز بیادشم همش تو ذهنمه هرروز تموم خاطرات کنارش یادمه انگار منتظرم ک ببینمش سواد نداشت اما هرروز ب همسایشون میگف شماره منو میگرف میگف ننه من همش غصه تو رو دارم تو غربت چیکار میکنی میگفتم ن بابا غصه چی ما انقد میریم بیرون اینور اونور غصه نخوری میگم ننه خیالم راحت شد مراقب بچت باش چجوری کاراشو کنی تنهایی میگفتم ن شوهرم کمکمه تو دلواپس ما نباشی میرفتم شهرمون میرفتیم خونشون تو حیاط فرش مینداخت هرچی تو یخچال بود میاورد میگف باید بخورین اون خندهای شیرینش همش جلو چشممه با پسرم سربسر میزاشت و میخندید ریز ریز حالا دیگ شده ی غم بزررررگ تو قلبم وقتی میرفتم خونشون انگار تموم غصها یادم میرف انقد ک مهربون بود خونشون قدیمی و ساده بود اما پر از حال خوب بود واقعا درموندم چیکار کنم با این حجم از دلتنگی فکرشو نمیکردم یروز نباشه و فکرشو نمیکردم با رفتنش من انقد بهم بریزم کاش میشد ادما همه اونایی دوس دارن ی گوشه جم کنه و همه باهم از دنیا بریم ینی بازم میبینمش یروز؟خیلی شبا خابشو میبینم اما حجم دلتنگیم بیشتر میشه فقط