تجربه سزارین پارت سه

دیگه منتظر موندم تا صدام کنن پرستار گفت که دکترم گفته ساعت ۱۱ میبرمش اتاق عمل
خلاصه ساعت ۱۱ و نیم اومدن دنبالم رفتیم بخش جراحی اونجا دکترمو دیدم خیلی بهم روحیه داد گفت من همیشه عملام اول وقته چون اسمت تو لیست تاریخ امروز نبود دیر شد ببخشید
رفتیم اتاق جراحی اونجا دکتر بیهوشی اومد یه آقای مسنی بود خیلی هم مهربون بود گفت دخترم هر چی دوست داری برات انجام میدم بی حسی میخوای یا بیهوشی گفتم بی حسی ولی وقتی بلندم کردن که به کمرم آمپول بزنن گفتم وای نه من میخوام بیهوش بشم خلاصه دوباره دراز کشیدم رو تخت ولی بازم دو دل بودم پرسیدم ازشون که من شنیدم سر بی حسی از کمر ممکنه آدم چیزی احساس کنه ولی از یه طرف من دوست دارم اولین نفر خودم دخترمو ببینم دکتر دستمو فشار داد گفت دخترم در این حد ممکنه حس
کنی ولی درد نداری تازه نگران نباش اگه بیهوش بشی هم اول تو ریکاوری بچه رو میبینی بهش شیر میدی با هم میبرنتون بخش اینو که گفت دیگه گفتم میخوام بیهوش بشم
برام ماسک گذاشتن و دیگه متوجه نشدم چی شد تا موقعی که با تنگی نفس و درد و لرز شدید به هوش اومدم برام ماسک اکسیژن گذاشتن تو همون حال از پرستار پرسیدم دخترم چطوره سالمه دستگاه نرفته که گفت همه چیش خوبه الان میارمش که شیرش بدی
یهو دیدم با یه هلوی خوشگل صورتی اومد که دورش پارچه سبز پیجیده بودن ولی کلاهش با اون لباسی که من واسش گذاشته بودم فرق داشت به پرستار گفتم این لباس دختر من نیست گفت میدونم عزیزم این کلاه مال خود بیمارستانه لباس رو تو بخش اطفال میپوشونن هنوز لباساشو تحویل نگرفتیم از همراهات بعدشم پا بند دخترمو با مشخصات کاملش نشونم داد که خیالم راحت شد

۱ پاسخ

ای خداااا قلبممم🥹🥹🩷🩷

سوال های مرتبط

مامان مهوا 👼🏻🌸 مامان مهوا 👼🏻🌸 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت سوم

دکتر بیهوشی می‌خواست آمپول بی‌حسی رو بزنه که دکتر گفت صبر کن باید آزمایش بگیریم
دوباره ازم خون گرفتن دکترم گفت هنوز هموگلوبین خونش پایینه خطرناکه بگید یه کیسه خون دیگه براش رزرو کنن

بعدش آمپول بی حسی رو زدن که اصلا حسش نکردم اصلا درد نداشت

پرده سبز رو کشیدن جلوم و دکتر شروع کرد من ساعت ۹:۳۰ رفتم اتاق عمل ساعت ۹:۵۰ دخترم به دنیا اومد وقتی به دنیا اومد دکتر گفت بچه ۳ دور بند ناف داره خیلی ترسیدم ازش پرسیدم خانوم دکتر بچم سالمه گفت آره سالمه خداروشکر به بعدش رو یادم نمیاد بیهوش شدم که وقتی به هوش اومدم تو ریکاوری بودم خیلی تشنم شده بود به پرستار گفتم خیلی تشنمه اومد یذره آب مقطر بهم داد خیلی هم لرز داشتم که تو اتاق ریکاوری بخاری جلومون میاوردن

بعد از ریکاوری چون وضعیتم باید همش چک میشد منو به جای بخش بردن زایشگاه بعد از چند ساعت منتقلم کردن بخش

دخترمم برده بودن ان آی سیو چون تنفسش یکم مشکل داشت

ادامه پارت بعدی ❤️

بارداری سزارین زایمان نوزاد
مامان دختر گلم مامان دختر گلم روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین، پارت ۳
کمی تو ریکاوری موندم و یه لرزی هم اومده بود سراغم ولی خفیف بود. تو اتاق عمل شنیدم که دکترم گفت این دیگه به ماساژ رحمی نیاز نداره. یه موردی هم که از خانمای گهواره شنیده بودم این بود که بعد از عمل ساعتها بی حس هستی و دردی حس نمیکنی ولی من تو همون ریکاوری دردا اومد سراغم. یه پرستار اومد دوتا شکممو فشار داد من جیغم رفت هوا. با التماس گفتم به خدا خودم شنیدم دکتر گفت این ماساژ نیاز نداره. با اخم گفت پروندتو نگاه میکنم. گفتم نگاه نکرده اومدی ماساژ میدی؟ چیزی نگفت و رفت. درد امانمو بریده بود. یه پرستار دیگه اومد رد بشه گفتم خیلی درد دارم گفت مخدر دارم دوس داری بریزم تو سرمت؟ ترسیدم گفتم نه میترسم. اونم رفت . بعدا فهمیدم که کلا روال عادی هست که مورفین میزنن به سرم منم نابلد بودم گفتم نزن و اونم نزد!!! با همون دردا منو به همراه بچه بردن بخش. کل مسیر از درد داد زدم. اون لحظه ای که میخواستن از رو برانکارد بذارنم رو تخت شکمم لرزید یه دردی کشیدم حد نداشت. خدمه اومد گفت باید زیرت پَد پهن کنم و یه جوری منو به پهلو ها هل میداد و زیرم پهن میکرد که از درد جیغ میزدم. بهش گفته بودن بهم شیاف بذاره. ازش پرسیدم شیافمو گذاشتی؟ الکی گفت اره ولی نذاشته بود و من تا بعد ظهر زجر کشیدم. یه سرمی بهم زده بودن گفتن برا اینه که رحم جمع بشه و این سرم دردآوره خودش. پمپ درد هم بهش وصل بود که برا من هییییییچ گونه تاثیری نداشت
ادامه دارد
مامان ریحانه🩷 مامان ریحانه🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت اول
خب من طبق نامه دکتر صبح ۳۷ هفته و ۶ روز ساعت ۶ رفتم بیمارستان مهرگان. دیگه کارای پذیرش انجام شد و صدای قلب نینی رو گوش کردن و سرم وصل کردن و نشستیم منتظر تا دکتر بیاد
متاسفانه بیمارستان خیلی شلوغ بود اونروز و من رو حدود ساعت ۱۲ بردن اتاق عمل و از صبح تا ۱۲ ظهر وصل بودن سوند یکم حس بدی داشت
بیهوشی من کامل بود و دکترم بهم گفت الان دارو بیهوشی رو میزنن و بسم الله بگو منم گفتم و یه بوی بدی پیچید توی دماغم و دیگه هیچی متوجه نشدم
به هوش که اومدم توی ریکاوری بودم یه خلط عجیبی تو گلوم بود و صدام در نمیومد به بدبختی به پرستار اونجا گفتم بچم چطوره گفت سالمه نگران نباش
بعدش خود اون پرستار بهم گفت دکترت گفته توی عمل خیلی خونریزی کردی و باید حجم خونریزیت چک بشه و با شدت شکمم فشار داد دوباره از درد از هوش رفتم
این وضعیت چندباری ادامه داشت هر پرستاری از بخش که میومد منو ببره یه دور این کارو انجام میداد تا بالاخره دیگه آوردنم بخش
توی بخش هم چند باری اومدن انجام دادن حقیقتا خیلی دردناک بود
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۱ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان توت فرنگی🩵 مامان توت فرنگی🩵 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
دیگه رومو کشیدن فقط شکمم معلوم بود
دکتر بیهوشی که قبول کرده بود منو بیهوش کنه اومد با همسرم دوست بود یه مرد خیلی خوش اخلاق گفت دخترم چرا داری گریه می‌کنی من اینجا کنارتم همسرت خیلی دوستت داره آنقدر این مدت سفارشات رو کرده نگران نباش دستمو نوازش کرد دوتا آمپول زد برای آمپول سوم گفت به چیزای خوب فکر کن گریه نکن به این فکر کن که بیدار شی پسرت بغلته گفت من دارم آمپول سوم‌رو‌میزنم تو این ماسک نفس عمیق بکش که دیگه من خوابم برد یهو چشام باز کردم دیدم تو یه اتاق دیگه ام دکتر و‌یه پرستار کنارم هستند گیج و منگ بودم ولی درد نداشتم چون قبل عمل شیاف دیکلو گذاشته بودم فقط پرسیدم دکتر بچم‌ کو‌میخوام ببینمش گفت رفت nicuگقتم چرا گفت یکم مدفوع خورده بود خیلی حالم بد شد گیج و منگ بودم یهو دیدم دکتر بیهوشی دستم رو گرفت گفت خوبی گفتم آره گفت درد داری پمپ درد میخوای گفتم آره گفت الان دستور میدم برات بزارن‌ باز احساس کردم خوابم دوباره یهو دیدم دستم تو‌دست یکیه چشمام باز کردم دیدم همسرم کنار داره بوسم می‌کنه گریه کردم بچم‌ کو‌ گفت آروم باش بردنش nicuوبی حالش خوبه
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۹ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان پرتقال🍊 مامان پرتقال🍊 ۱۰ ماهگی
📌تجربه زایمان پارت دو
میدونم خیلیدیر ادامشو گذاشتم دیگه ببخشید چون درگیر زردی بچه شدم فراموش کردم بقیه اشو بنویسم
خوب داستم میگفتم که تا صبح نتونستم بخوابم ساعت هفت و نیم دکترم اومد گفت صبر کن اتاق عمل خلوت شه بعد میریم
هر دقیقه برام اندازه یه سال میگذشت ساعت هشت رفتیم تو اتاق عمل یه دختر گفت بشین رو تخت فهمیدم میخواد بی حسی بزنه تو کمرم دراز کشیدم گفتم من میخوام بیهوشی کامل باشم فوبیا سوزن دارم ناخواسته خودمو تکون میدم میترسم گفت خوب باشه بعد دیدم یه پارچه سبز وصل کردن جلوم و یه دستمو به تخت بست داشت اون دستمم میبست حس کردم اینکارا برا بی حسی ها انجام میدم باز بهش گفتم خانوم من بیهوشی کامل میخوام بشمااا گفت باشه عزیزم میدونم و بعد یه ماسک اورد گذاشت رو صورتم بو دود حس کردم داشتم میگفتم چه بوی ب....... که دیگه هیچی نفهمیدم
وقتی بهوش اومدم ساعت 12 بود توی ریکاوری بودم حس کردم یکی داره شکممو فشار میده و همزمان با اون دستش معاینه ام میکنه درد داشت ناله میکردم از درد گفتم نکن زود دستشو کشید و گفتم درد دارم اومدن تو سرمم مسکن تزریق کردن و گفتن که ببرنم تو بخش تخت که به یه جایی میخورد درد تو تنم میپیچید.....
مامان دخترک مامان دخترک ۷ ماهگی
پارت دوم تجربه سزارین:
من زایمان اولم بود ولی ۲ سال پیش به خاطر کیست درمویید خیلی خیلی بزرگ یه جراحی باز دیگه بیمارستان بهمن داشتم.
توی اتاق عمل بخش بیهوشی برای اینکه بی حس نشم چونه زدم ولی قبول نکردن بیهوش کنن‌. استرسم بالا رفت چون توقع داشتم قبول کنن. نشستم یکی دستمو گرفت یکی هم از پشت تزریق رو انجام داد. اندازه یه تزریق دردناک درد داشت به حس من. مثلا انگار پنی سیلین میزنی. ولی کوتاه بود تایمش. بعد خوابیدم و چند بار چک کردن تا سر شدم و دکتر اومد عملو شروع کرد.
عوارض بی حسی وسط عمل برام این بود که قفسه سینم سنگین شد. اضطرابم رفت رو سقف بی قرار شدم. معدم انگار چاقو میزنن بهش درد وحشتناکی داشت. اینارو گفتم ولی زیاد محل نداد کارشناس بیهوشی که اخر دکترم گفت براش دارو بزن. یچیزی زدن که هنوز به هوش بودم ولی همه علایمم رفت. کم کم دیدم طولانی شد و صدای بچه نیومد. نگران شدم که شنیدم دکتر گفت چقد چسبندگی داره. راجع به جراحی قبلم پرسیدن که جواب دادم. خلاصه درگیر اون شدن و در نهایت صدای گریه بچه اومد. خیالم راحت شد بچه سالمه. برام تماس پوست به پوست دادن و یکمم شیر دادن از سینم بهش و بردنش.
در نهایت جراحیم به خاطر چسبندگی ها بیشتر طول کشید و رفتم ریکاوری. دو بار تو ریکاوری ویه بار تو خود اتاق عمل ماساژ رحمی انجام دادن و با اینکه هر سه بارش پام کامل بی حس بود، عین سه بار برام دردناک و سخت بود و عجیب بود برام که چرا حس می کنم با وجود این بی حسی
مامان هامین🧿🩵 مامان هامین🧿🩵 ۱۴ ماهگی
#پارت_چهار_تجربه_زایمان_سزارین
وقتی بخیه زدن پرده رو برداشتن و دوتا سه تا پرستار مرد و زن اومدن و بلندم کردن و گذاشتنم رو تخت و بردن بخش ریکاوری
همین که بردن من من اینقدر سردم بود که کل بدنم می‌لرزید و دندونام میخورد به هم
به پرستار گفتم و روم پتو کشید 🥶
بازم سردم بود
یه پرستار دیک اومد یکم شکمم رو ماساژ داد هیچی نفهمیدم گفتم تا میتونی ماساژ بده که تو بخش نمی‌ذارم دست بهم بزنید 🤣
گفت زیاد هم لازم نیست
رفت بچمو آورد سینمو ماساژ داد یکم شیر اومد گذاشت دهن پسرم
وایییییییی نگم از اولین باری که سینمو گرفت
چقدر حس خوبی بود 😭
اینقدر گشنش بود که سینمو ول نمی‌کرد ولی پرستار گفت کافیه
بازم لرز تو بدنم بود که این بار گفتم برام دستگاه آورد گذاشت بالا سرم ولی واقعا اینقدر سردم بود که هیچ جوره گرم نمیشدم 😩گفتم بخاطر اثر داروهاس
پسرمو بردن گفتن بعدا میایم دنبال توام
ولی دلم میخواست بگم نبرینش 😅
بعد بیست دقیقه نیم ساعت هم اومدن دنبال خودم
وقتی بردنم بخش یهو شوهرم اومد بالا سرم باخنده گفت پسرمونو دیدی😍پرستار ترسید بیچاره 🤣
گفتم آره شبیه خودت بود 😐🤣
خلاصه بردنم تو اتاق خودمم همه دورم بودن همش میگفتم پس چرا هامین رو نمیارن نکنه چیزی شده
که یهو پرستار اومد تو گفت بفرمایید اینم گل پسرت 😍
واییییی من همش در تلاش بودم ببینمش
نوبت به شیر دادن رسید
خیلی مرحله سختی بود چون اطرافیانت بلد نیستن خوب بگیرنش که سینتو بخوره توام دراز کش افتادی رو تخت
پرستار گفت یکم بدوش بریز تو قاشق بده بهش
خلاصه اونقدر شیر نداشتم مجبور شدم بعد چند ساعت بهش شیر خشک بدم 😢
مامان هدیه زهرا مامان هدیه زهرا ۱۱ ماهگی
#تجربه_سزارین
پارت دوم
تو اتاق عمل اول متخصص بیهوشی خیلی مهربون بهم مشورت داد که وقتی میترسم، بی حسی خوب نیس و باید بیهوش شم. چون وقتی وارد اتاق عمل شدم، خیلی ترس داشتم و اینو همه شون متوجه شدن . یکم باهام حرف زدن تا ارومم کنن. و تصمیم گرفتن که بخاطر ترسم، بیهوشم کنن. و اینکه از عوارض بی حسی بهم گفتن که بعداز اینکه بی حسی تموم میشه، سردرد های شدید دارن .
دستگاه تنفس بهم وصل کردن و همونجا دیگه تو یه لحظه بیهوش شدم.
بیدار که شدم، ساعت ۲ و نیم بود.
دیدم تو اتاق ریکاوری ام و پرستار بهم شیاف میزنه تا درد نداشته باشم.
آرامبخش و شیاف خیلی خوب بود . باعث شد وقتی که به هوش اومدم، اصلا دردی نداشته باشم. واقعا خوب بود . اصلا نیازی به پمپ درد نداشتم. همه کسانیکه با ما سزارین کرده بودن هم همینطور بودن، هیچکدوم پمپ درد نداشتن . و همه مون با شیاف و سرم و آمپول ، آروم بودیم و هیچ دردی نداشتیم‌ . و بخاطر اینکه بیهوش هم شده بودم، هیچ عوارضی نداشتم و حالم اوکی بود.
تو این زمینه ی بعد از عمل، بیمارستان و عواملش خیلی مهمه. من که واقعا رااضی بودم. رسیدگی شون عالی بود.
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱۶ ماهگی
۵.بردنم اتاق عمل و تو اتاق عمل متخصص بیهوشی فوق العاده مهربون و خوبی بود که هیچوقت آرامش و برخورد پدرانشون رو فراموشش نمیکنم . انتخابم بیهوشی اسپاینال بود و موقع زدن آمپول اصلا هیچی احساس نکردم ، وقتی دراز کشیدم کم کم پاهام و پایین تنم بی حس شد و بعد یه پرده رو به رو کشیدن و من فقط سایه ی دستای دکترمو میدیدم . یک لحظه وقتی داشتن شکمم رو فشار میدادن تا بچه رو بکشن بیرون احساس فشار و درد روی بالای قفسه سینم و خفگی بهم دست داد و به دکتر بیهوشی گفتم دارم خفه میشم و همون لحظه برام ماسک اکسیژن زدن . بعد هم صدای گریه ی آناهیدم رو شنیدم که اشکای خودمم همزمان سرازیر شد روی گونه هام . آوردنش صورت لطیفشو چند ثانیه روی صورتم چسبوندن و بردنش... 🥹
۶. همون لحظه که بچه رو بیرون آوردن صدای عصبانی دکترمو شنیدم که گفت این بچه که اصلاااا آب دورش نبود ، خشکه کامل چسبیده به کیسه آبش ... سونوگرافی چطوری تشخیص داد که آب دور بچه کافیه 🥲
۷.بچه رو بردن ، دکتر بخیه هامو تکمیل کردن و بردنم ریکاوری . اونجا هم باز متخصص بیهوشی بهم سر زد و بعد هم پرستار اومد برام ماساژ شکمی انجام داد و بعدم منتقل شدم بخش .
۸. آوردنم تو بخش و تک و تنها منتظر بودم تا همسرم و خانوادم برسن و بچه رو هم پرستار برام بیاره که دیدم خبری از بچه نشد 🥲 مامان و بابا و همسرم با سبد گل اومدن بالا سرم و با دیدنشون قلبم آرومتر شد...
مامان نورِ خونه🌜 مامان نورِ خونه🌜 ۳ ماهگی
تجربه من از سزارین 👼👩🏻‍🍼
اون روز روزی بود پر از حس های مختلف
ترس ، هیجان ، اضطراب ، خوشحالی و همه و همه ..
وقتی آماده ام کردن وارد اتاق عمل شدیم اونجا چندین نفر مشغول آماده کردن وسیله ها شدن یکیشون دستمو گرفت و گفت نفس عمیق بکش دکتر بیهوشی بهم گفت الان میخوام بی حسی رو از کمرت بزنم نگران‌نباش و بعد انجامش داد ، دردش برخلاف تصورم انقدری زیاد نبود مثل همه آمپولایی که تا بحال زدیم..
آروم آروم احساس کردم پاهام آب داغ روشون ریخته شد و گزگز میکردن بلافاصله خوابوندنم دکتر کارشو شروع کرد تا تیغ رو کشید رو شکمم من دردشو حس کردم سریع گفتم دکتر من حس دارم !! دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و بعدش نفهمیدم‌چیشد
چشمامو که باز کردم دکتر گفت خوبی ؟ خوب بودم ولی گیج و منگ ، خوابم برده بود گفتم و نتونستم دخترمو همون لحظه ببینم و این ناراحتم کرد گفتم دکتر دخترمو میخوام ببینم گفتش الان میبینیش نگران نباش بعدش رفتیم ریکاوری و اونجا دخترم و دیدم گونه ی نازش رو صورتم خیلی حس عجیب و قشنگی داشت دلم برای اون لحظه پر میکشه ..🥺💕🥲
عوارضی که سزارین رو من داشت رو تاپیک بعدی براتون میزارم🩵