۸ پاسخ

چقدر با امید و آرزو ازدواج میکنیم اول خانواده هاشون خیلی خوبن وقتی میای سر زندگی میبینی فقط آدم سمی و پوچ و تو خالین‌ از فرهنگ شعور و شخصیت و معرفت...توام واگذار کن بخدا..خدا بزرگه ب وقتش غم تو از برات کم رنگ میشه و بچه های خوشگل و مامانی ب دنیا میاری ،مادرشوهرتم چندسال دیگه جا پای حرفاش میخوره

بخاطر ی نت اینکارو کرد ؟🤯🤯🤯🤯
خدا بهت صبر دو چندان بده عزیزم

درکت‌ میکنم.
خدا به زندگیامون آرامش بده

عزیزدلم مادرشوهرت خیلی شبیه مادرشوهر منه
با پوست و خون درکت میکنم
اینا مریضن بهشون فکر نکن درمان هم نمیشن
من پارسال بچم سقط شد نه تنها حالمو نپرسید تازه سر یه موضوع مسخره هر چی از دهنش در اومد به کل خانوادم گفت آخرشم گفت تو اصلا حامله نبودی نمیتونی یه بچه نگه داری مریضی و...

تازه این فقط یه ذره از کاراشه

الهی بگردم عزیزم خدا توان و صبر بده بهت🥲💔
اینو یادت باشه خدا جای حق نشسته و جوابشو میده

خاك بر سرش روي اينجور ادماي رو با شاش سگ بشورن
من باشم تا عمر دارم ديگه نگاش نميكنم زنيكه رواني


خدا به دل مهربونت صبر بده

زنیکه ی مودی😑

خدا بهت صبربده عزیزم🖤پیاما نمیاد
من تازه تایپیکاتو خوندم🫂

وای چقد بی درک چقد وحشی😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان فسقلی ها مامان فسقلی ها ۱۳ ماهگی
مامانا من تو بارداری اولمم از خانواده ی شوهرم متنفر بودم الانم همینم😂
روزی هفت هشت ساعت به کارهاشون فکر میکنم حرص میخورم
البته بی دلیلم نبودا
مثلا سر بچه ی اولم مادرشوهرم همش به شوهرم یاد میداد نبرش بیمارستان خصوصی برید دولتی الکی پول ندید چون بیمه ام نداریم
یا می گفت چه قدر دکتر و سونو میرید🫤
بعد دقیقا یه هفته مونده به زایمان من رفت کلیه عمل کرد در صورتی که سه سال بود بهش می گفتن بیا عمل دقیقا سر زایمان من رفت حتی یه لیوان آب دستم ندادن تو کل بارداریم
الانم همینن مامانمینا سه روز رفتن مشهد ما دو شب پشت سر هم رفتیم خونه ی اینا شب سوم زنگ زد به شوهرم که نیاید بابا خسته س میخواد بخوابه😐😐
حالم ازشون بهم میخوره هیچ وقتم هیچ بدی بهشون نکردم
یا جوابشونو ندادم
الانم سر دخترم همش حرص میخوره که چرا واسه بچم وسیله خریدیم😐
داره منفجر میشه که واسه بچم سیسمونی خریدم
حالا به نظرتون من حساس شدم یا همشون همین جوری ان مواقع حساس زندگی پسرهاشون؟؟
مامان دیان🩵🧿 مامان دیان🩵🧿 هفته سی‌وپنجم بارداری
بخوام امروزاز تجربه زایشگاه رفتنم بگم براتون بیمارستان موسی بن جعفر..امروزبدترین روزعمرم که مادرشوهر شوهرم برام ساختن بابی تجربگیاشون
ساعت۱۲امروز نصف لیوان کمتر ازم آب اومد ترسیدم زنگ زدم به شوهرم گفت الان مغازه میبندم میام بهش گفتم صبرکن زنگ بزنم۱۱۵بپرسم خیلی ترسیده بودم چون تواین۸ماه ندیده بودم من داشتم با اورژانس حرف میزدم شوهرم تواین فاصله به مامانش زنگ زده بود و خودشم راه افتاده بود سمت خونه بعد اورژانس گفت اگ درد داری باید بری بیمارستان اب مال کیسه ابت بوده من ترسیدم گفتم نه اورژانس نفرستین من خودم میرم دکتر..بعدگوشی قط کردم دیدم مادرشوهرم اومد پایین هول ازمن بیشتر هول کرده بود ترسیده بود گفت پاشوحاضرشو شوهرت داره میاد بریم بیمارستان منم ترسیده بودم گفتم نه بریم سونوگرافی حاضرشدم شوهرم رسید تو ماشین انقد درگوش شوهرم خوند و ترسوندش ک بچه خفه میشه خطرناکه بزور منو بردن زایشگاه هرچی گریه کردم دادزدم ک نمیرم زایشگاه اونجا گوش ندادن بزور منو بردن ووقتی رسیدم مرگو با چشام دیدم پرستار دستاشو تا موچ داخل بدنم کرد انقد اینکار تکرار کرد تابه خون ریزی افتادم و لخته لخته خون اومدازم منم فقط گریه میکردم ضربان قلب بچه بعدگرفت همه چیزش خوب بودزنگ زدن به دکترم دکترم گفت سونو بده بیادمطبم داشت تلفنی جلوی خودم به دکترم میگفت رحمش بستس نرماله😭😭