پارت۶
مثل ابر بهاار گریه میکردم پرستار بالاسرم گفت چیشده باز درد داری؟گفتم نه از خوشحالیهههه
دکتر گفت ببینشا مثل مامانش داره اتاقو رو سرش میذاره یکی دیگه گفت اخی نگاش کنننن
منم فقط پرسیدم دختره دیگه؟دکترم گفت بله دختره الانم میارن ببینیش
یکم که گذشت با گریه پرستارو نگاه کردم گفتم من پمپ درد میخواااام
صدای گریه دخترم هر چند دقیقه میومد یکی از کادر اتاق عمل اومد از دخترم عکس گرفت و نشونم داد اما اینقدر گیج بودم خوب نشد ببینمش
بعد از ۵دقیقه لارا رو اوردن بالای سرم و دیدمش
اصلا نمیفهمیدم شبیه کیه فقط لحظه اول تپلی صورتش و موهای فراوون سرش چشممو گرفت
دخترمو بردن و منم موندم تو اتاق تا باقی کار ها رو انجام بدن بعد از بخیه و ماساژ رحمی گذاشتنم رو تخت دیگه تا ببرنم ریکاوری
ولی دیگه چیزی متوجه نمیشدم همش تو خواب و بیداری بودم
صحنه ی گنگی از ریکاوری یادمه که یه ماما ازم پرسید سردته یا نه
بعد هم فرستادن منو به بخش
از اونجا هم زیاد چیزی یادم نیست
فقط یه لحظه دم اسانسور چشمام رو باز کردم و خاله و مامانمو بالا سرم دیدم و دیگه یادم نمیاد

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۴ ماهگی
پارت۶#
دیگه کم کم بخیه زدنم تموم شد و پرستارا جمع شدن منو از روی تخت عمل گذاشتن روی تخت دیگه چیزی حس نکردم چون کلا بی حس بودم بعد بردن ریکاوری پسرمم پیشم نیاوردن اون بردن یه سمت ریکاوری من یه سمت دیگه واقعا روز شلوغی بود ولی سزارین فقط دوتا بود یکیش من بودم بقیه عمل های دیگه داشتن بخش ها پر شده بود واتاقا جا نداشتن که من و ببرن خلاصه من همش میلرزیدم و سردم شده بود سرم زدن و دارو زدن توی سرم پتو کشیدم روی خودم منتظر بودم تا ببرن بخش شیفت پرستارا عوض شد و دیدم صدای گریه میاد گفتم پسرمنه گریه می‌کنه گفت اگه پتو ابیه آره گفتم آره همونه چرا گریه می‌کنه میشه بیاریش پیشم گفت عزیزم الان میرین بخش نیاورد پسرمو طفلی همش گریه میکرد و من دلم براش ریش میشد تا از بخش اومدن و منو پسرم بردن دم در اتاق عمل پسرم همش گریه میکرد منو پرستارا بلند کردن گذاشتن یه تخت دیگه یکم دردم اومد چون بی‌حسی کم شده بود بعد پرستاره میگه پسرت فهمیده مامانش جابه جا میکنیم گریه می‌کنه یهو به پسرم نگاه کردم دیدم تمام بدنش سیاه کبود شده بود پرستارا هم گفتن وای چرا سیاه شده این بچه مشکل داره ما قبول نمی‌کنیم ببریم بخش ببرین بخش نوزادان منو میگی اصلا نفهمیدم چی میگه فقط نگاه میکردم خودمم داشتم میلرزیدم و نمی‌تونستم حرف بزنم
مامان دیانا مامان دیانا ۳ ماهگی
تجربه سزارین ۵
دیگه دکتر بیهوشی اومد مرد بود گفت چند سالته گفتم ۱۶ گفت مریض خاصی نداری گفتم نه گفت مثل فشار و قند و .... کلی چیزای دیگه پرسید گفتم نه دیگه ساعتای ۸ بیست کم اینا بود منو بردن اتاق عمل دوباره از رو تخت دیگه گزاشتنم رو تخت دیگه کلا تا میخواستن ببرنم اتاق عمل روی ۴ تا تخت عوضم کردن خیلی دکتر و پرستارای مهربونی بودن همشون خیلی خوب بودن دوباره دکتر بیهوشی اومد همون سوالای قبلی پرسید بعد یکی پرستارا گفت میبینی تو سن کم بچه اوردن چقدر خوبه هیچ مشکلی نداری میگفتن تو خیلی کوچولویی مامان کوچولو اولین باره یه مامان به این سن داریم سزارین میکنیم بعد نشستم واسه سوزن بی حسی که خیلی ازش میترسیدم گفت یکم خم شو چونتو بچسبون به سینت من همینکار کردم فک کنم سوزن وارد کمرم نمیشد همش دکتر پشت سرم میگفت نچ نچ وای منم اقد ترسیده بودم چون یکی از اقوامای شوهر بخاطر سوزن بی‌حسی فلج شد بعد ۴ سال رو جا موندن فوت کرد دیگه سوزن وارد شد فک کنم دوتا زد گفت بخواب بعد یه پارچه سبز جلوم وصل کردن یه خانومه اومد گفت میخام شکمتو با بتادین بشورم نترس وقتی داشت میشست خیلی حس بدی بود انگار داشت برقم میگرفت دستمو بردم جلو پیش شکمم گفت میخوای دستت تکون بدی بزار بیام دستتو ببندم گفتم نه بخدا دیگه تکون نمیدم نبد دیگه دکتر اومد داشت عمل می‌کرد قشنگ حس میکردم داره شکممو پاره میکنه ولی درد نداشتم داشت حالم بد میشد حالت تهوع گرفتم پرستاره بالا سرم بودگفت داره حالت بد میشه گفتم اره یه پارچه گزاشت کنارم استفراغ کردم
مامان نور مامان نور ۶ ماهگی
بخش چهارم
حدودا ساعت ۶ غروب بود که دکترم تماس گرفت و دوباره بهش گفتن پیشرفتی نداشت که دکترم خدا خیرش بده گفت آماده اش کنین ببرین اتاق عمل
ماما اومد ازم پرسید میخوای بری سزارین؟ گفتم‌مگه چاره ای هم دارم دوباره معاینه ام کرد دید هنوز یسانتم دیگه خودشم کوتاه اومد
از سزارین میترسیدم ولی مجبور شدم
طی نیم ساعت برام سوند گزاشتن و منو آماده کردن بردن اتاق عمل بین راه مادر و همسرم رو دیدم که همراهم اومدن داخل بخش جراحی مسئول بیهوشی ازم‌پرسید پمپ درد میخوای؟ انقدر درد داشتم که نمیفهمیدم چی میگه به همسرم‌نگاه کردم که فوری گفت آره و رفت از داروخانه بیمارستان خرید برام
منو بردن اتاق عمل که توی راه دکترمم دیدم
روی تخت نشستم که ینفر اومد کمکم کرد سرم و پشتم رو نگه داشت و بهم دلداری داد که آمپول اسپاینال درد نداره فقط خودت رو تکون نده دکتر بیهوشی آمپول رو برام تزریق کرد و فوری منو خوابوندن روی تخت دردش شبیه درد آمپول عضلانی هست و اصلا ترسی نداره ولی خب چون من از سز میترسیدم داشتم قالب تهی میکردم
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_نهم

وقتی صدای گریه ش رو شنیدم هم خوشحال شدم هم ناراحت از آینده ای که نمی‌دونستم چی میشه کلی خواهش کردم بهم نشونش بدن ولی قبول نکرد دکتر و سریع دخترم رو به nicu منتقل کردن. اونجا بود که از صحبتهاشون فهمیدم از قبل واسش تخت رزرو کرده بودن و فقط من بودم که از همه جا بی خبر بودم و نمی‌دونستم قراره سزارین بشم. هرچی حرف میزدم انگار حرفهام گنگ بود هیچکس صدامو نمی‌شنید.
بعد دوختن شکمم همه رفتن جز یه آقا که تو ریکاوری پیشم موند. تمام فکرم پیش دخترم بود الان زنده س؟ صدا زدم آقا دخترم زنده س؟ گفت اره یه شیردختر مثل خودت آوردی. چند دقیقه گذشت دوباره گفتم آقا تو رو خدا دخترم زنده س؟ و منی که دیگه جوابی نشنیدم.
نمی‌دونم چقدر گذشت ولی دونفر اومدن جابجام کردن رو یه تخت دیگه و گفتن باید تو icu بستری بشی.

از در اتاق عمل بردنم بیرون، مامانم مادرشوهرم و پدرشوهرم پشت در بودن ولی همسرم نبود، نبود همسرم تو دلم رو خالی کرد وقتی بهشون نگاه کردم چشمای همه خیس بود فقط گریه کردم التماس کردم بگید که دخترم زنده س
مامان جوجه مامان جوجه ۹ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت 6)
وسیله ها شون و اماده میکردن یه دکتر اومد که بی حسی رو به کمرم بزنه واقعا ترسیده بودم اخه خیلی بد تعریف میکردن از امپول بی حسی و میگفتن درد داره دکتر با مهربونی گفت دخترم تکون نخوری فقط کمرت و قوز کن میخوام بی حسی رو بزنم پاشدم نشستم و بی حسی رو تزریق کرد باور کنید دردش مثل یه امپول ساده بود به محض اینکه امپول تزریق شدم تمام دردام از بین رفت خیلی حس خوبی بود دیگه هیچ دردی نداشتم یه پارچه کشیدن جلوم و شروع کردن یه پرستار بالا سرم بود و مدام علائمم رو چک میکرد کل بدنم داشت میلرزید یهو حالت تهوع گرفتم که یه امپول تو سرمم زد و بهتر شدم همشون خیلی خوش برخورد بودن یکیشون پرسید بچت دختره یا پسر گفتم دختر دوباره گفت اسمش چیه جواب دادم نورا، میدونستم میخواد حواسم و پرت کنه اما واقعا چیزی متوجه نمیشدم فقط یکم حرکتا دستشون وقتی شکمم رو فشار میدادن متوجه شدم انم خیلی کم یه ربع بیشتر طول نکشید که صدای گریه بچه اومد و واقعا نمیتونم حسی که اون لحظه داشتم و توصیف کنم یکی از از پرستارا بچه رو اورد بالا سرم و گفت میخوای ببوسیش با خوشحالی گفتم اره (ادامه پارت بعدی...
مامان هانا مامان هانا ۱۵ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_هشتم

سوال:دکتر گفت تا ۵ دقیقه دیگه تصمیمتو بگیر بعدش من دیگه هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم چون شرایطت حاده و چندروز پیش یکی مثل تو بوده و فوت شده. گفتم چند دقیقه پس بهم وقت بدین

با همسرم تماس گرفتم فقط اشک میریختم گفتم بهم ختم بارداری دادن چکار کنم گفت به خدا توکل کن بسپار به خودش، به مامانم گفتم چکار کنم گفت بسپار به خدا. به پرستار گفتم من آماده ام به محض اینکه رضایت دادم به عمل با ویلچر بردنم اتاق عمل حتی صبر نکردن مامانم همراهم تا در اتاق عمل بیاد حتی نذاشتن همسرم برسه گفتن ریسکه بیشتر از این صبر کرد.

بردنم تو اتاق عمل یه حس عجیب داشتم، انگار‌ بین زمین و آسمون بودم خیلی سریع منو واسه عمل آماده کردن شاید دو دقیقه طول نکشید که بی حسی زدن و گفتن سریع دراز بکش.
دکتر گفت دستم سبکه انشاالله خدا واست نگهش داره من دعا میخونم تو امین بگو فقط باید سریع شکمتو برش بدیم. تو همون لحظه که شکمم رو با بتادین ضدعفونی میکردن دکتر شروع کرد به دعا کردن. (قبلش پرسید بچه چیه و میخوای اسمش رو چی بذاری گفتم دختره و هانا)

خدایا هانا رو به پدر و مادرش ببخش و به ناز پدر و مادرش بزرگ کن.
آمین 😭😭
خدایا مامان بابای هانا با ذوق براش اتاق چیدن دلشونو شاد کن و هانا رو صحیح و سالم ببرن خونه.
آمین 😭😭

همون لحظه که شروع کرد عمل رو‌ افت فشار شدید گرفتم و تو هر دو دستم آمپول زدن... استرس داشت منو میکشت استفراغ تا تو گلوم اومد و رفت پایین... و من فقط منتظر صدای گریه ی دخترم بودم و بله صداش اومد 😭
مامان فاطمه 🩷 مامان فاطمه 🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۲
یه ربع بعد ماما اومد گفت دراز بکش یه کم استراحت کن چند دقیقه بعد بریم تو وان دردت کمتر میشه فکر کنم قبل رفتن بهم آمپول فشار زد یه ربع نشد که به شوهرم گفتم ماما صدا کن زودتر بریم تو وان نمیتونم طاقت بیارم فکر میکردم آب گرم خیلی دردم کمتر کنه رفتم تو وان ولی به نظرم رو من که فایده نداشت ماما هم همزمان گاز میزد تو دهنم که اونم فایده نداشت دردم شده بود هر ۱ دقیقه یه بار ماما دوباره معاینه کرد گفت پنج سانت شدی دیگه اونجا شاکی شدم که من الان که پنج سانتم دارم از درد میمیرم چجوری پنج سانت دیگه تحمل کنم
دیه دراز کشیدم و دردم فاصله هاش کمتر میشد و شدید تر تا اون موقع اصلا داد نزده بودم همش دندونام فشار میدادم😅ولی دیگه درد یه جوری شده بود که انگار فقط با داد زدن آروم میشد منم دیگه با هر درد داد میزدم دیگه به التماس افتادم که یا منو ببرید سزارین یا خودتون بچه رو بیارید بیرون من خلاص بشم بنده خدا شوهرمم این رفتارای منو میدید بیشتر میترسید دیگه ماما اومد گفت یه خورده بیا رو توپ بالا پایین کن بهتر میشی الان شدی هفت هشت سانت دکترت هم الان دیگه میرسه
توپ هم فایده نداشت هر چی بالا پایین کردم انگار نه انگار دیگه به یه جایی رسید که حالت دستشویی داشتم ماما گفت زور نزن تا دکتر بیاد دیگه داره بچه به دنیا میاد دکتر اومد حدودا ساعت یازده بود معاینه کرد و گفت دیگه برو تو تخت زایمان
مامان آیه مامان آیه ۹ ماهگی
پارت سوم

بالاخره صبح شد و پرستار اومد اتاقم گفت باید آماده بشی برا عمل سریع زنگ زدم شوهرم اومد و ساک بچرو آورد
به پرستار گفتم میشه قبلش یه دوش سرپایی بگیرم گفت اره میشه تا مامانم رفت از پایین برام شامپو بخره
یهو آنژیوکت آوردن سوند آوردن گفتم میخوام برم دوش بگیرم
گفتن دیگه دیر میشه
از سوند خیلی میترسیدم چون راجبش بد شنیده بودم🥴واقعا هم بد بود هم حس خجالت داشتم از پرستار هم اینکه وقتی وصل کرد همش احساس میکردم دستشووی دارم😂😂
خلاصه حموم هم نزاشتن برم و ویلچر آوردن گفتن بشین تا بریم اتاق عمل
رفتم داخل اتاق عمل چنتا عکس با همسرم گرفتیم و من و بردن داخل پرستاره گفت چرا یه دستت رگ باز داره باید دوتا دست داشته باشه دوباره از من رگ گرفتن😫
نشوندن رو تخت اتاق عمل انقدر استرس داشتم که دست و پاهام یخ کرده بودن
دکتر بیهوشی اومد میخواست بی حس کنه واااقعا هیچ دردی نداشت امپول بی حسیه خیلی خوب بود آمپولو زدن رو تخت دراز کشیدم از انگشتای پام داغ شد تا اومد کمرم
تو اتاق عمل فشارم۱۶ونیم بود😐
جلوم پارچه کشیدن انقدر اسنرس داشتم به دکترم گفتم ترو خدا بزار قشنگ بی حس بشم گفت نترس تا کامل بی حس نشدی بهت دست نمیزنم
ولی برش اول رو که زد کاملا متوجه شدم درد نداشتم ولی متوجه شدم
ولی بقیه برش هارو نفهمیدم تا اینکه یهو صدای دخترم و شنیدم😍
خیلللللی حس قشنگی بود الهی که هر کی آرزوشو داره بهش برسه