۵ پاسخ

عزیزم من پارک یک و اینارو پیدا نکردم

زود زود بفرست دیگه

چه لباسات خوشگل بوده آی درد و بلای بیمارستان صارم تو شرایط جنگی بخور تو سر بیمارستان امید خصوصی تو حالت عادی

پارت یک نیومده

پارت اولی کجاس

سوال های مرتبط

مامان مموش مامان مموش ۳ ماهگی
خب منم تجربه سزارینم رو براتون میزارم

اول بگم ک من خیلی آستانه تحمل دردم پایینه 👀
دکترم ۳۶ هفته بهم نامه بستری داد، من شب قبلش رفتم بیمارستان بخش جراحی زنان بهم ی لباس دادن لباسام عوض کردم و بعد اومدن انژوکت وصل کنن ، من خیلی بد رگم واسه همین خیلی اذیت شدم ، برا اتاق عمل هم انژوکت درشت میزنن سوزنش ضخیم مث سرم و اینا نیس خلاصه کدبعد کلی گریه و جیغ اینارو ب دستم زدن و اتاق تحویلم دادن ، من بیمارستان دولتی بودم ولی خودم اتاق خصوصی گرفتم ،همه بیمارستان دولتیا ندارن اتاق خصوصی
اون شب من فقط ی تیکه جوجه خوردم بعدش خیلی گشتم شد تا صبح عمل ، صبح اومدن سرم وصل کردن و گفتن آماده شو بریم اتاق عمل ، منم گفتم شوهرم نیومده هنوز ک، اونا گفتن خانوم عجله کن من ی استرسی گرفته بودم ک دندونام بهم میخورد اتقدر پاهام می‌لرزید نمیتونستم رو پام وایسم ، خلاصه ک رفتیم قسمت اتاق عمل و لباس عوض کردم خواستم برم تو اتاق ک‌از استرسم باز دسشوییم گرفت رفتم دسشویی و اومدم تو اتاق عمل گفتن شلوارتُ در بیار رو تخت بشین ، بعد دکتر بیهوشی اومد ، راستی اینم اضافه کنم قبلش پنی‌سیلین زده بودن تو سرم ک من حساسیت داشتم و تنگی نفس و
ب سرفه افتاده بودم ، دکتر بیهوشی منو بی حس کرد اصلااااا درد نداشت اصن نفهمیدم ، بعد پاهام داغ شد سنگین شد بم‌گفتن پاتُ تکون بده دیگه نمیتونستم بعد پرده کشیدن و شروع کردن راستی من خودم ب دکترم گفته بودم سوند رو تو بی حسی برام بزنن واسه همین هیچی نفهمیدم ، در واقع حس میکنی دستی بهت میخوره ولی درد رو حس نمیکنی ،
مامان آر‌وید🥹♥️ مامان آر‌وید🥹♥️ ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان پارت چهارم♥️
بعد یه نفر از گروه فیلمبرداری اومد و برای فیلمبرداری و بادکنک آرایی صحبت کردیم و سریع منو آماده کردن برای زایمان اومدم بیرون با همسرم عکس گرفتیم و فیلمبرداری کردن نماینده رویان هم رسید و رفتیم اتاق زایمان اونجا بهم آمپول بی حسی زدن زیاد درد نداشت یعنی قابل تحمل بود ولی فضای اتاق عمل برای دلهره اور بود آروید رو بدنیا آوردن و گذاشتن رو صورتم و عکس و فیلم گرفتن و بردنش بعد من حالم خیلی بد شده بود یه آقایی بالا سرم بود بهش گفتم حالم خیلی بده حس میکنم دارم میمیرم گفت میخوای بخوابی با ذوق گفتم اره بعد یه آمپول به سرمم زد و نفهمیدم چی شد که با صدای یه آقای دیگه بیدار شدم و فهمیدم تو ریکاوری هستم گفت میخوام ببرمت بخش باید بیدار باشی ک اجازه داشته باشیم ببریمت دیگه بیدار شدم و رفتیم تو بخش
راستی سوند هم تو حالت بیحسی تو اتاق عمل بهم وصل کردند
از قبل به همسرم گفته بودم ک صد در صد اتاق خصوصی باید بگیره اگ گیر نیاورد وی ای پی بگیره
چون ما اورژانسی بودیم همه اتاق های خصوصی و وی ای پی پر شده بودند اینم گفته بود من نمیدونم اتاق عمومی بدید زنم پدرمو در میاره😅😅 دیگه اتاق هتلینگ گرفته بود که خب گرون بود ولی ارزشش رو داشت
مامان تی تی 🌸 مامان تی تی 🌸 ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین سهه.. خلاصه منتظر موندم تا برم اتاق عمل چون همه چی یهویی شد سریع زنگ زدم شوهرم گفتم من دارن میبرن اتاق عمل اون سریع خودش رسوند خودش منو تا در اتاق عمل برد .. رفتم آمپول بی حسی اصلا. دردی حس نکردم .. گفتن بخاب آروم بعد ده دقیقه صدای دخترمو شنیدم .. تیکه بد داستان اینجا بود ک من می‌شنیدم میگفتن الان مادر جان خودشو از دست میده سریع ی کاری کنین می‌دیدم پشت پرده ده نفر ریختن رو شکمم خون ریزی شدید داشتم بند نمیومد کل اتاق عمل شده بود خون .. خیلی فشار دادن من بی حس بودم .. تا بردن ریکاوری منو .. خیلی درد داشتم خیلی .. یعنی اونجا مرده بودم از درد فقط هوار میزدم .. دیدم س نفر اومدن بالا سرم ماساژ شکمی دادن من از هوش داشتم میرفتم .. بی حسی رفته بود س نفر افتاده بودن رو شکمم خیلی خیلی سخت بود .. بعدش انقد هوار زدم دکتر اومد بالا سرم گفت براش یکی از قوی ترین مسکن ها رو بزنید ک توش مخدر داشت .. اونجا همه میگفتن اصلا اینو برا کسی نمیزنه واقعا دلش سوخته ک برات مسکن زد 🤣خلاصه بعد نیم ساعت منو بردن بخش اونجا هم باز منو ماساژ رحمی دادن خیلی بعد عمل سخته خیلی ... بعدش ک دوسه روز بستری بودم بخاطر خونی ک از دست رفته بود برام کیسه خون وصل کردن و فرداش ب زور بلندم کردن راه رفتم . خلاصه بخام بگم من واقعا زایمانم سخت بود چون ۲۰ روز قبلشم همونجا بستری بودم تا زایمان یهویی ریختن سرم بیمارستان دولتی همینه دیگه آموزشی .. ولی خدارو هزار مرتبه شکر دخترم صحیح سالم با وزن ۴ کیلو آومد تو بغلم😍🫰
مامان حسین مامان حسین ۱۰ ماهگی
مامان قلبم❤️ مامان قلبم❤️ ۱۴ ماهگی
پارت ۳
من هرچی زور میزدم فایده نداشت و حتی با وجود اینکه ده سانت بودم هنوز سر بچه فیکس نشده بود و تو وضعیت خوبی قرار نگرفته بود
من توی اون دور هیچی نخورده بودم چون هرچی میخوردم استفراغ میکردم برای همین دیگ جون ادامه دادن نداشتم و خیلی ناتوان شده بودم و احساسات خیلی بدی داشتم تا اینکه شیفت عوض یه دکتر دیگ اومد بلافاصله بعد معاینه گفت اتاق عملو حاضر کنین وضعیت وخیمه
و بعلهه بعد دوروز تحمل دردهای وحشتناک طبیعی در آخر سر من سزارین شدم
و حین عمل از شدت خستگی و فشارهایی ک بهم وارد ششده بود از حال رفتم و حتی بچمو هم ندیدم
بعد اینکه به هوش اومدم فهمیدم بجم بخاطر فشار زیاد زایمان حالش خوب نبوده و رفته ان ای سیو
بعدش منو هم بردن بخش و من تا صبح روز بعد بچمو ندیدم تا اینکه منو مرخص کردن و مستقیم رفتم پیش پسرم قرار بود اون هم مرخص شه اما دوباره اکسیژنش افت کرد و ما تا ده روز اونجا موندگار شدیم و با وجود اون همه بخیه و دردهای بعد عمل سرپاموندم تا روز بهبودی پسرم رسید و ما مرخص شدیم و رفتیم خونه و تمام درد های ک کشیدم یه طرف بستری شدن پسرمم هم یه طرف خیلی بد بود هرچی بود خلاصه گذشت و خداروشاکرم بابت داشتن پسرم ک شیرین ترین موجود دنیاست برا من
الهی ک همه مامانایی ک توراهی دارن به سلامتی و با کمترین درد زایمان کنن و خدا خافظ و یارو یاور همه بچه ها باشه
مامان کارن مامان کارن ۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو :
ساعت هفت و خورده بود خواستم برم دستشویی گفتن نرو میخوایم سوند وصل کنیم ادرار داشته باشی ببینیم تخلیه شدی یا نه ی لوله باریک بود وصل کردن حس قلقلک داشتم ی آمپول زدن سوند باد کرد و اصلا درد نداشت برام گفتم خب یه مرحله گذشت بعدش هفت چهل دقیقه برام ویلچر آوردن رفتم سمت اتاق عمل خانواده خودم همسرم دم در اتاق عمل بودن رفتم توی اتاق با استرس با دکترم کلی عکس و فیلم گرفتم ی دکتر بیهوشی خیلی مهربون بودن پروندمو ی چک کردن کلی ماما های مهربون داخل اتاق عمل بودن رفتم رو تخت نشستم گفتم من از آمپول میترسم گفتن ترس نداره اصلا متوجه نشدم که آمپول زدن دراز کشیدم چندتا سرم وصل کردن باهام بی حس شد دکتر داشت بهم بتادین میزد و کلی باهام صحبت کردن و شروع کردن انگار یکی داشت شکمم رو قلقلک میداد اصلا هیچی حس نکردم بعد چند دقیقه صدای گریه پسرمم رو شنیدم کلی برای کسایی بچه دار نمیشن دعا کردم پسرمو دیدم خیلی حس قشنگی بود شکمم رو بخیه زدن کل عمل بیست دقیقه هم نشد اصلا فکر نمیکردم آنقدر راحت باشه از زیر پتو بلندم کردن رفتم‌روی ی تخت ی سرم وصل کردن ی ربع تو ریکاوری بودم تا سرمم تموم بشه بعدش رفتم بخش بی حسیم که رفت بعد چند ساعت فقط گشنم بود دردم در حد پریودی که زیر شکم بود راه رفتم بخاطر کم خونی یکم سرگیجه داشتم غذا خوردم و فرداش مرخص شدم و خونریزیم در حد پریود بود روز به روز کمتر شد و روز دهم رفتم بخیه رو کشید دکترم اصلا متوجه نشدم و از روز یازدهم خونریزیم تموم شد
و من خیلی از سزارین راضی بودم و از دکترم ‌‌بیمارستان خیلی راضی بودم دکتر مولائی عزیزم
از خدا میخوام همتون زایمان راحت داشته باشین 😍🥰