۱۲ پاسخ

من همیشه فکرو خیال میکنم
دام میخاد تو زندگیمون پیشرفت کنیم
مثل مامان باباهامون که پول جمع میکردن ماشین عوض میکردن زمین میخریدن طلا میخریدن کلی کار میکردن
با خوشی میرفتن واس خونه و خودشون خرید میکردن
همش حس میکنم از زندگی عقبیم
هرکار میکنم حالم خوب شه نمیشه هیچی ذوق نداره
شاید یکی دوساعت اوکی باشیم بعدش دوباره افسرده میشیم

خداروشکر خوبیم
چ خبری بهتر از اینکه خدا این فرشته های کوچولو رو داده بهمون ک بشه نور و قشنگی خونمون

حس میکنم همسر اگر درک کنه و کمی مهربون باشه هیچی این دنیا به چشم نمیاد

من فقط صدای سوت موشک ها توی گوشمه
و۱۲ باری که صدای انفجار شنیدم همش حس میکنم به زودی صدا رو باز می‌شنوم این دغدغه منه که با دخترم و شوهرم کجا برم اگه شوهرم سرکار باشه چی کار کنم فقط دارم تصور می‌کنم چطوری از پنجره ها دوری کنم زیر لوستر نباشم کنار در نباشم و ... آخر دخترمو نگاه میکنم میگم چه گناهی داری تو آخه

آدمی با امید زنده اس چه میشه کرد به چیزای کوچیک دلمون خوشه 😟

حالا درگیریای زندگی خودمون به درک مشکلات اطرافیانم منو از پادراورده رسما

شدیم مرده های متحرک خدا لعنتشون کنه

خیلی وقته مردم برای بقا دارن میجنگن فقط

نه والا حالمون خوب نیس
دو هفتس درگیریم بچم مریضه اول ک فتق بلافاصله بعد از فتق آنفولانزا ❤️‍🩹
الانم ک تنفسش خوب نیست و اکسیژنش افت میکنه بیمارستان بستری هستیم 🙂

دقیقا همین شده
ادم‌نمیدونه غصه خودشو بخوره یا غصه اطرافیانش

دقیقا هم همین طوره

درست فکر میکنی عزیزم

سوال های مرتبط