۱۰ پاسخ

خب ببین عزیزم شاید خوابش میومده لج کرده از بس گریه کرده حالش بد شده
آخه دیگه نباید غذا می‌دادی
مامان من همیشه میگه اگه میبینی بچت خوابش میاد غذا نخورده اول بذار بخوابه
میگه خودمون دیدی بعضی وقتا از شدت خواب و خستگی حال نداریم حتی غذا بخوریم بچهام همینجور
من فکر نمیکنم ویروس باشه
بخصوص که میگی قبلشم چیزی نبوده

شاید تهوع داشته که بیدار شده گریشم برا خواب نبوده توام غذا دادی بهش دیگه حالش بدتر شده بالا آورده

خدایی چ کارایی میکنی

پسر منم جدیدا گریه میکنه بالا میاره🤦🏾‍♀️

ب هر حال الان هرچی بگی حدس...بمون صبح...ببین چطوره فردا محض اطمینان بهش غذاهای سبک بده...

منم خیلی ازاین ویروس میترسم امشب پسرم مدفوعش شل بود از ترس خوابم نمیبره ونگرانم همش

دختر من قبل یک سالگی همین طوری شد از خواب بیدار شد گریه میکرد یهو بالا اورد بخاطره اون حس تهوعی که دارن گریه میکنن. من فورا بردم دکتر و گفتن ویروسه

یعنی تا بیدار شد بهش میخواستی غذا بدی ؟

ببین پسر من رفلاکس داره روزی سه چهار بار این حرکت و میبینیم از دماغاش میزنه بیرون و معدش و تخلیه می‌کنه چه حالیم تقریبا دارم دیوونه میشم

خوب پسر منم اینجوری شد یه روز اینقدر خورد منم خوشحال که خداروشکر داره میخوره یهو بالا آورد ویروس گرفت دوهفته است سرماخوردگی واسهال شدید بچم پاش سوخته هر چیزی میزنم دوروز خوبه باز شروع میشه قرمز میشه دستشو میزاری رو مای بیبیش گریه میکنه که میسوره

سوال های مرتبط

مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۲ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.