۴ پاسخ

بغضم گرفت

خیییلی سخته

وااای خدا بهت صبر بده چی شده

اخ بگردم
امان از دلت

سوال های مرتبط

مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۰
چادرم روپاره کردم و به پاهاشون بستم وبازشروع کردیم به راه رفتن دراون دشت تک وتنها بودیم که بادیدن مردی به سمتش دویدیم آمرصاحب،آمرصاحب،صبرکن برگشت،یکی ازاشناهای شوهرم بود خوشحال شدم گفتم من واین بچه ها میخوایم به روستای.... بریم ،گفت من هم اونجامیرم.گفتم میتونیم باهات بیایم،اخمی کردوگفت من خانواده ام روگم کردم عجله دارم بایدزودتربهشان برسم،التماسش کردم،گفتم ما کاری بهت نداریم فقط دنبالت میایم توروبه خدا .گفت باشه ولی اگرعقب موندین من برنمیگردم.شاید ازلحاظ فیزیکی هیچ کمکی به مانمیکرد ولی حضور یک مردم خودش برام دلگرم کننده بود میگفتم اگر حیوان وحشی حمله کرد اون ماروتنهانمیزاره.باسرعت گام برمیداشت وما عملا دنبالش میدویدم به نرگس ومهدی گفتم به هیچ وجه دست همدیگه روول نکن و چادر رو ول نکنن.اونهاهم به حرفم گوش دادند تاروستا ما با سرعت راه میرفتیم خستگی وتشنگی وضعف بدنم رو بیحال کرده بود یادسیب زمینی ونون افتاده وبه بچه هادادم وخودم به ماشین تکیه دادم و چشمام سیاهی میرفت.مهدی نون وابی روکه دستش بود و از ماشین حمل غذا گرفته بود بهم داد ازش گرفتم وباولع شروع به خوردن کردم باتصورعلی اشک میریختم و باسختی نون رو قورت میدادم به این فکرمیکردم پسر کوچولوم الان چی خورده کسی بوده بهش شیربده اب بده اصلاکجاست و زیردست وپای جمعیت نشده باشه.بااشک نون رو خوردم نرگس بغلم کردوگفت زن عمو من دعاکردم علی پیدابشه گریه نکن.نگاش کردم و گفتم نرگس تودلت پاکه دعاکن علی رو همینجاپیداکنم سری تکون داد.بلند شدم وبه دنبال علی گشتم بادیدن برادر شوهرم بزرگم نرگس ومهدی به سمت عموشون دویدند بادیدن من گفت دخترجان تو کجایی حسین دربه در دنبالت میگرده،
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری
کودک
پوشک
قسمت۲۵
بالبخندمصنوعی گفت بگو انگار لال شده بودم.نگاهم رودوباره به جمعیت انداختم چقدرخوشحال بودند یعنی براشون مهم نیست که من چقدرحالم بده شاید کسی نفهمیده من ناراحتم شایدکسی نمیدونه من راضی نیستم اروم گفتم بله همه شروع کردند به دست زدن و خوشحالی کردن ولی من ازاعماق وجودم ناراحت وناراضی بودم قلبم دردمیکرد نتونستم خودم روکنترل کنم وبین خوشحالی جمعیت اروم به اتاق رفتم وشروع کردم به گریه کردن******
هفته هاوروزها پشت هم میومدندومیرفتند سیدحسین بعدازیکماه به خونمون اومد ازمن خجالت میکشید اقاهی سعی میکرد من بهتررفتارکنم ولی من ازشوهراجباریم خوشم نمیومد وشایدبدم هم میومد برای خرید شیرینی خوری که به بازاررفتیم دست روی جنسهای گرون میزاشتم بلکه بیخیالم بشن وجوابم کنن ولی باصبروحوصله ومدارا همه رومیخریدند و دم نمیزدند.هرجنسی که گرونتربود رو میگرفتم و میخواستم که عقدروبهم بزنن.ولی اونها همه روقبول میکردند .مراسم شیرینی خوریم دوهفته بعدبود تواین دوهفته حسین بیشترمیومدبه خونمون ولی من همینکه میومد میرفتم خونه بیبیم وتاشب همونجامیموندم وشب که میرفت خونشون منم میومدم خونه .لام تاکام حرفی نمیزدم سوالی میپرسیدازصدتا یکیش روجواب میدادم اونهم باعصبانیت .خوشم نمیومدازرفتارش ازتیپش ازنگاهش .سرتاپاش نفرتم روبرمی انگیخت.
رابطم بااقاومادر خراب شده بود ازشون دلگیربودم مثل ربات فقط داشتم دستورات روانجام میدادم لبخندام رفتند ارزوهام رفتند وفقط سردی و خشم دروجودم خودنمایی میکردند.
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری
کودک
پوشک
قسمت۳۲
بغلش کردم توی تب میسوخت مامان خیلی خوابم میاد گشنمه نان داریم تکه نانی به دستش دارم بیحال نون روبه دندون گرفت و نون رو کنارش رها کردحسین روچندبارتکان دادم گفت فردامیبرمش دکترالان همه خوابن دخترکم چشمهایش رو هی بابیحالی بازمیکرد وخودش روبه اغوشم میچسپوند واروم ناله میکرد ناله اش باوزش باد وبرف حس غریبی دروجودم انداخت بیتاب شده بودم وسرتاسرخانه راه میبردمش دستش رودورم پیچیده بود صورتش روبه صورتم میمالید صبح نمیشد انگاریکسال بود که شب بود خدایاچراصبح نمیشه خدایا رحم کن بهم .برف ارام ارام حیاط روسفیدپوش کرد باطلوع خورشید دخترکم رو لباس پوشانده وباحسین به خانه دکتری که خارجی بود وساکن مزاربود رساندیم تا خانه اش نیم ساعت راه بود تن داغ وظریفش رو درآغوشم میفشردم واورامیدیدم که لبهایش تکون میخوردند ورنگ ازرخسارهمچون ماهش پریده بود دکتربادیدن زهرای قشنگم باعصبانیت سری تکان داد وگفت اقا دیراوردی این طفل معصوم رو چرازودترنیوردی دخترک بیچاره داره جان میده ببریش خونه من کاری ازدست برنمیاد فقط میتونم دارویی بدم که بادردکمتری ازدنیابره.اخ قلبم کاش میمردم که شاهداین لحظات نمیشدم زهراجانم مابرای تو پدرومادرخوبی نبودیم مالایق تونبودیم پاهام سست شد وبه زمین افتادم صورت قشنگش رو بغلم گرفتم وزارمیزدم دخترک نازنینم توروخداچشماتوبازکن مامانی چشماتوبازکن مامانی قول میدم دیگه مجبورت نکنم بری توکوچه بازی کنی مامان چشماتوبازکن قول میدم اون لباس صورتی که توکوچه باهم دیدیم برات بخرم چشمای قشنگش برای همیشه بسته شد ودستاش شل شدو ازدوربازوم بازشد وافتاد.ازحال رفتم ووقتی بیدارشدم همه درخانه ماجمع شده بودندهمه سیاه پوشیده بودند باناباوری نگاهشون کردم