فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۰
چادرم روپاره کردم و به پاهاشون بستم وبازشروع کردیم به راه رفتن دراون دشت تک وتنها بودیم که بادیدن مردی به سمتش دویدیم آمرصاحب،آمرصاحب،صبرکن برگشت،یکی ازاشناهای شوهرم بود خوشحال شدم گفتم من واین بچه ها میخوایم به روستای.... بریم ،گفت من هم اونجامیرم.گفتم میتونیم باهات بیایم،اخمی کردوگفت من خانواده ام روگم کردم عجله دارم بایدزودتربهشان برسم،التماسش کردم،گفتم ما کاری بهت نداریم فقط دنبالت میایم توروبه خدا .گفت باشه ولی اگرعقب موندین من برنمیگردم.شاید ازلحاظ فیزیکی هیچ کمکی به مانمیکرد ولی حضور یک مردم خودش برام دلگرم کننده بود میگفتم اگر حیوان وحشی حمله کرد اون ماروتنهانمیزاره.باسرعت گام برمیداشت وما عملا دنبالش میدویدم به نرگس ومهدی گفتم به هیچ وجه دست همدیگه روول نکن و چادر رو ول نکنن.اونهاهم به حرفم گوش دادند تاروستا ما با سرعت راه میرفتیم خستگی وتشنگی وضعف بدنم رو بیحال کرده بود یادسیب زمینی ونون افتاده وبه بچه هادادم وخودم به ماشین تکیه دادم و چشمام سیاهی میرفت.مهدی نون وابی روکه دستش بود و از ماشین حمل غذا گرفته بود بهم داد ازش گرفتم وباولع شروع به خوردن کردم باتصورعلی اشک میریختم و باسختی نون رو قورت میدادم به این فکرمیکردم پسر کوچولوم الان چی خورده کسی بوده بهش شیربده اب بده اصلاکجاست و زیردست وپای جمعیت نشده باشه.بااشک نون رو خوردم نرگس بغلم کردوگفت زن عمو من دعاکردم علی پیدابشه گریه نکن.نگاش کردم و گفتم نرگس تودلت پاکه دعاکن علی رو همینجاپیداکنم سری تکون داد.بلند شدم وبه دنبال علی گشتم بادیدن برادر شوهرم بزرگم نرگس ومهدی به سمت عموشون دویدند بادیدن من گفت دخترجان تو کجایی حسین دربه در دنبالت میگرده،

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۳۸
حالت تهوع گرفتم وسیب زمینی ونون رو داخل جیبم گذاشتم.ازمسجدبیرون زدم بادیدن سربازی که سوارماشینی میشد رفتم وگفتم برادر شما یک هجده چرخ ابی روندیدین که اینجابیاد.نگاهم کرد وگفت نه.شروع کردم به التماس برادر من بچه دوماهه هم روگم کردم داخل اون ماشین بود.گفت روستای بعدی رفت.روزنه ی امیدی دردلم نمایان شد گفتم خب چطورمیتونم به اونجابرم؟گفت نمیشه راه طولانی تااونجاهست و داخل کوهاش حیوانات درنده ست.پیاده هم نمیشه رفت اگر یک روز بدون توقف راه بری میرسی.ومسیرو بهم یادداد .باتکان خوردن چادرم،به عقب برگشتم بادیدن نرگس ومهدی روزانو نشستم و دستای کوچولوشونو اروم تودستم فشردم بادیدن من هردوشون شروع کردن به گریه کردن.زن عمو مامانمونو گم کردیم میشه باهات بیایم ماخیلی ترسیدیم .بغلشون کردم نگران بودم بابودن این بچه های معصوم کارم سخت ترمیشدولی چاره ای نبود چشمم به پاهاشون خورد بدون کفش پالخت بودند گفتم کفشاتون کو گفتند گم شده.ببین نرگس مهدی من میخوام پیاده برم شمامیتونین پیاده راه برین سری تکودن دادند شروع کردیم به راه رفتن
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کوک پوشک
قسمت۴۱
اشکم سرازیرشد وگفتم دنبال علی میگردم پرسیدعلی کجاست ؟داستان روتعریف کردم.برادرشوهرم ناراحت گفت بیابریم پیش بقیه حسین همینجابرمیگرده.گفتم علی گم شده ومن اینجابشینم باناراحتی گفت توالان میوتونی اونوتواین شلوغی پیداکنی ،ببین رنگ روروت پریده گفتم نه من باید برم دنبال علی
پرسون پرسون ازمردمی که ازمنطقه مابودند پرسیدم که پسرم روندیدند اونهاگفتند کسایی که داخل هجده چرخ بودندالان مسجدن شاید علی هم دست یکی ازاون خانومهاباشه.دوون دوون به سمت مسجدرفتم،چادربرقعه خانومهایی که طفلی(کودکی)دراغوششون بودرو بالامیزدم شایدیکی ازاون نوزادها علی من باشه ولی انگار علی اب شده بودرورفته بودزمین.باپرسو جو به سربازی رسیدم که درهمون هجده چرخ بودگفتند پسر دوماهه ای داخل ماشین بود مادرش اون رورهاکرده بود،جنرال اون کودک روبرداشت وبرد به ابادی خودشون تامادرش اون کودک رومراقبت کنه،ازخوشحالی روی پاهام بندنبودم، دلم میخواست زودتر به علی برسم این اتفاق باعث شد علی رو بپذیرم،دعامیکردم اگرپیداش کردم مادربهتری براش باشم.سرباز ادرس ابادی روبهم داد و من بامردمی که راهیی اون ابادی میشدند همراه شدم شب درجایی استراحت کردیم ومن دردل شب به این فکرمیکردم الان پسرم کجاست
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۴
علی رو برای اولین باردیدم تک به تک اعضی صورت،دست وپاهاش وبه اغوشم چسپوندم ،قبل این اتفاق شایدنگاهش میکردم ولی هیچوقت حواسم بهش نبود وحالااین موجودکوچولو بااون صورت گرد وچشمان درشت ومشکیش چقدر دوست داشتنی به نظرمیرسید دستای کوچولوش رونزدیک صورتم برد و گونه ام رولمس کرد گریه های بی امانش دراغوشم تبدیل به هیجان ولبخندشد احساس اون لحظه ما، من وعلی کوچکم وصف شدنی نبوده ونیست اون دراغوش من اروم گرفته بود ومن باحضوراون .کناردرخت نشستم و بااشک ذوق به کودک دلبندم علی عزیزم شیردادم صورت کوچولوش رو بعدازهرقورت بالامی اورد و باهیجان دست وپاهاشوتکون میداد و باذوقش لبخند روبه صورتم می اوردو خداروشاکربودم که علی روبهم برگردونده .
علی کوچولوی من برعکس زهرا کودک پرجنب وجوشی بود کنجکاو وباهوش،پسرموطلایی کنجکاومن به هرسمت ناشناخته ای کشیده میشد ما دراون زمان به روستایی رفتیم که خیلی زیبا و سرسبز بود.گروه طالبان کشوررو اشغال کرده بود و به کشورومردم حکومت میکرد دراون روستا خانی بود که ازهیچ ظلمی به مردم امتناع نمیکرد به راحتی ادم میکشت اموال مردم رومیگرفت وحتی ناموسشون رو،ولی باوجودطالبان وترس ازاین گروه اروم گرفته بودند وکاری به کاراهالی روستانداشتند.
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۲
.سرباز ادرس ابادی روبهم داد و من بامردمی که راهیی اون ابادی میشدند همراه شدم شب درجایی استراحت کردیم ومن دردل شب به این فکرمیکردم الان پسرم کجاست چقدرگریه کرده و چقدرترسیده.بااسمان نگاه میکردو باخدای خودم حرف میزدم.خدایا لطفا علی روبهم پس بده من تواون سن کم که همه به فکر درس وبازی بودند دردنیای ناشناخته ی ازدواج پاگذاشتم درصورتیکه هیچ علاقه وعشقی به شوهرم نداشتم،من ظلم های پدرم رو پذیرفتم وهیچکس نبودکه کنارم باشه وازم حمایت کنه مادرم ادم ترسویی بود ،ضعیف وشکننده بود،و پدرم رو باهمین ترس تبدیل به کسی کرده بود که تابه خواسته اش نمیرسید رهانمیکرد همه چیز وهمه کس رو ویران میکرد و همه ازش میترسیدند .دم نزدم و گذشتم،فقرو بی کسی رو تحمل کردم ودم نزدم،دخترم روازم گرفتی حالا علی رومیخوای ازم بگیری بنظرت من بااین سن کم توان این همه سختی رودارم ،من پسرم رو ازتومیخوام ،اگرهستی بهم نشون بده که حواست بهم هست من دیگه این داغ رونمیتونم تحمل کنم
هواکه روشن شدگروه های مردمی دوباره به راه افتادند در بین اون جمعیت زن جوانی سراسیمه به سمتم اومد درحالیکه دو نوزاد چهار پنج ماهه دراغوشش بود و کیف بزرگ وسنگینی روی دوشش بود جلویم ایستاد وباالتماس گفت خواهر توروبه خدا یکی ازاین بچه هارو بگیر من توان ندارم از دوتاییشون مراقبت کنم شوهرم سرباز بود واونو گروه طالبان کشته ومن اواره شدم بااین دوطفل.نگاهشون کردم شبیه بهم بودند وزیبا گفتم نه من نمیتونم قبول کنم،پسرم گم شده وبایداونوپیداکنم و باالتماس میگفت توروبه خدا جان عزیزت بگیر من نمیتونم نگهشون دارم اینها باهم تلف میشن گفتم نه متاسفم من نمیتونم وازش عبورکردم،
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۹
روزها گذشت و نوبت سونو آنومالی و تعیین جنسیت تودلی رسید.شب قبل تا صبح خواب اون لحظه رو میدیدم. یه بار میدیدم دختره و بار بعد پسر!
قرار بود تو خونه مادرشوهرم بعداز شام یه مهمونی کوچیک بگیریم و جنسیت رو اونجا بفهمیم. چون همسرم سرکار بود من با برادر شوهرم و خواهرم سه تایی رفتیم. دکتر بابالو، ساختمان آذرآبادگان.
به شدت دکتر خوش برخورد و شوخ طبعی بود. با خواهرم رفتیم تو و من قضیه جشن تعیین جنسیت رو بهش گفتم و ازش خواستم تا جنسیت رو به من نگه. آقای دکتر برگشت گفت:«مادر ما که اینجا جنسیت رو‌نشون نمیدیم. دستگاهای ما برای جنسیت نیستن» و من با عقلی که توسط هورمون های بارداری قلقلک داده شده بود یک لحظه شوکه شدم و حرفش رو باور کردم.
اون با خواهرم خجالتی و درونگرای من حرف زد. به زور ازش حرف می‌کشید. درباره رشته ی تحصیلی و اهدافش سوال می‌کرد و با من گپ میزد. دکتر با رفتار خوبی که داشت بهترین خاطره رو از بارداری برای من به جا گذاشت.
آخرش گفت تموم شد. بچه سالمه پاشین برین.
مامان رادوین مامان رادوین ۳ سالگی
اونروز با پسرک طبق معمول رفتیم پارک سرخیابون
وتا رسیدیم انگار که هزاااارساله پارک نیومده یه هوراااااییییی سرداد
منم از خجالت اینور و اونور رو نگاه کردم و مثل مامانای قدیمی لبمو گزیدم که اِ وا بچه چرا همچین میکنی اخه جلو مردم زشته🫦
(شوخی میکنم)
خلاصه مث پرنده ای که از قفس رهاشده پرید سمت سرسره ها
بعداز یکمی بازی چشمش به یه دختر که همسن و سال خودش بود افتاد اول ایستاد روبروش نگاش کرد بعد دلش میخاست بغلش کنه ولی در اخر یه لپی ازش کشید و ختم بخیر شد ماجرا🙃
بچه ها اومدن سمت سرسره من و مامان اون دختره سمت هم اومدیم و یکمی مشغول صحبت شدیم ازم پرسید به بچت زدن یاد دادی؟ منم زدم پشت دستم و با یه لحن متعجبی گفتم اِ وا بمن میاد به بچه از این چیزا یاد بدم ؟ (شوخی میکنم) بهش گفتم من برخلاف نظر روانشناسا به بچم گفتم هر کی زدت بزنش و اگه حس کردی کسی داره اذیتت میکنه از حقت دفاع کن
گفت منم همینطور ولی به بچت میاد بزنه و از پس خودش بربیاد
خندیدیم 😊
گرم صحبت بودیم و از بازی بچه ها کیف میکردیم نمیدونم چیشد بچه من تمام بچه های پارک رو بیخیال شد اَد رفت اون دختره رو زد
من و مامان اون دختر هر۲ این صحنه رو دیدیم و رفتیم سمت بچه ها
به بچم گفتم مادر چرا زدی گفت بچه ها هُل دادن(یه بچه نوبت بالا رفتن از سرسره بچه من رو گرفته و بچه من حرصی شده بود و به اولین نفری که رسیده تلافی دراورده)
خلاصه تو دلم گفتم مادر توکه از این کارا نمیکردی این دفعه هم آبروداری میکردی بچه🤣
خانمه برگشت بهم گفت دیدی گفتم 🫡🙃
خلاصه که فهمیدم نباید پشت بچه دراومد و بگی نه اهل هیچی نیس
چون واکنش بچه ها غیرقابل پیش بینیه یهو دیدی همون لحظه شد😆
واسه شما هم افتاده از این اتفاقا؟
#فرزندپروری سونوگرافی انومالی غربالگری پوشک
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
پارت۷

کمی شیرینی خوردم تا تودلی در حین سونو بیدار باشه و ورجه وورجه کنه. دکتر سونوگرافی معاینه کرد و سلامتش رو تائید کرد. وقتی درباره جنسیت پرسیدم، گفت علائم به نفع دختره اما دقیق مشخص نیست، به کسی نگید و خرید نکنید.
همون لحظه پروانه ها تو دل من به پرواز دراومدن😍
اما بلافاصله قضیه دوستم سحر به یادم اومد که در انتی تشخیص دختر داده شده بود و در آنومالی فهمیده بودن که پسره و پسر هم شد. سعی کردم بهش فکر نکنم.
آزمایش خون رو هم دادم و راهی خونه شدم.

اینم عکسی که در انتی به ما دادند❤️🍭

دم عید بود. با دوستم نسرین تلفنی صحبت کردم و از حال و هوای روزهام بهش گفتم. نسرین رفیق امن من بود. استاد ادبیات و یک کتاب خوان حرفه ای‌. کسی که در نگارش پایان‌نامه ارشدم به داد من رسیده بود. ارتباط ما پررنگ و کم رنگ میشد اما رفاقت ما همیشه پابرجا بود.
نسرین گفت یه کافه خوب میشناسم. فردا بیا اونجا باهم گپ بزنیم توهم حال و هوات عوض میشه
بارداری حاملگی حامله زن باردار و فرزند اول تهوع بارداری ویار حاملگی آنومالی انتی
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
عذر میخوام بابت تاخیر🙈

قسمت ۸

خلاصه من با اینکه اصلا ادم کنجکاوی نبودم ولی شک کردم به این خانوم و ترسیدم چون خونمون رفت و امد داشت خب.واقعا زندگیش خیلی عجیب بود برام.هر دفعه میومد بهش دقت میکردم میدیدم ببشتر از من به خودش میرسه اینا بد نیستا حتی واسش خوشحالم میشدم فقط بی توجه به موقعیتش خیلی زیادی بود و مشکوک میشدم.یه روز که اومده بود خونمون بهم گفت دیگه از این به بعد زیا نمیتونم بیام پسرم بهونه میگیره و قراره درسای دخترم شروع بشه منم گفتم خب راس میگه دیگه بچش کوچیکه نمیتونه گفتم هیچ اشکالی نداره من از شما راضی بودم امیدوارم شمام از من راضی باشین.احساس صمیمیت کرد کمی و گفت میشه یکم حرف بزنیم شما خیلی به دلم میشینی و فلان.گفتم چرا که نه برای من ابمیوه و برای خودش چایی اورد و گفت میشه یهت اعتماد کنم؟من هیشکیو ندارم بعضی حرفارو‌باید بهتون بگم.
اون لحظه هزار جورر فکر از سر من گذشت و واقعا تپش قلب گرفتم،گفتم بفرما ولی کاش نمیگفتم 😖

پوشک لباس پلارژین استا کودک نوزاد کولیک رفلاکس