فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۲
.سرباز ادرس ابادی روبهم داد و من بامردمی که راهیی اون ابادی میشدند همراه شدم شب درجایی استراحت کردیم ومن دردل شب به این فکرمیکردم الان پسرم کجاست چقدرگریه کرده و چقدرترسیده.بااسمان نگاه میکردو باخدای خودم حرف میزدم.خدایا لطفا علی روبهم پس بده من تواون سن کم که همه به فکر درس وبازی بودند دردنیای ناشناخته ی ازدواج پاگذاشتم درصورتیکه هیچ علاقه وعشقی به شوهرم نداشتم،من ظلم های پدرم رو پذیرفتم وهیچکس نبودکه کنارم باشه وازم حمایت کنه مادرم ادم ترسویی بود ،ضعیف وشکننده بود،و پدرم رو باهمین ترس تبدیل به کسی کرده بود که تابه خواسته اش نمیرسید رهانمیکرد همه چیز وهمه کس رو ویران میکرد و همه ازش میترسیدند .دم نزدم و گذشتم،فقرو بی کسی رو تحمل کردم ودم نزدم،دخترم روازم گرفتی حالا علی رومیخوای ازم بگیری بنظرت من بااین سن کم توان این همه سختی رودارم ،من پسرم رو ازتومیخوام ،اگرهستی بهم نشون بده که حواست بهم هست من دیگه این داغ رونمیتونم تحمل کنم
هواکه روشن شدگروه های مردمی دوباره به راه افتادند در بین اون جمعیت زن جوانی سراسیمه به سمتم اومد درحالیکه دو نوزاد چهار پنج ماهه دراغوشش بود و کیف بزرگ وسنگینی روی دوشش بود جلویم ایستاد وباالتماس گفت خواهر توروبه خدا یکی ازاین بچه هارو بگیر من توان ندارم از دوتاییشون مراقبت کنم شوهرم سرباز بود واونو گروه طالبان کشته ومن اواره شدم بااین دوطفل.نگاهشون کردم شبیه بهم بودند وزیبا گفتم نه من نمیتونم قبول کنم،پسرم گم شده وبایداونوپیداکنم و باالتماس میگفت توروبه خدا جان عزیزت بگیر من نمیتونم نگهشون دارم اینها باهم تلف میشن گفتم نه متاسفم من نمیتونم وازش عبورکردم،

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کوک پوشک
قسمت۴۱
اشکم سرازیرشد وگفتم دنبال علی میگردم پرسیدعلی کجاست ؟داستان روتعریف کردم.برادرشوهرم ناراحت گفت بیابریم پیش بقیه حسین همینجابرمیگرده.گفتم علی گم شده ومن اینجابشینم باناراحتی گفت توالان میوتونی اونوتواین شلوغی پیداکنی ،ببین رنگ روروت پریده گفتم نه من باید برم دنبال علی
پرسون پرسون ازمردمی که ازمنطقه مابودند پرسیدم که پسرم روندیدند اونهاگفتند کسایی که داخل هجده چرخ بودندالان مسجدن شاید علی هم دست یکی ازاون خانومهاباشه.دوون دوون به سمت مسجدرفتم،چادربرقعه خانومهایی که طفلی(کودکی)دراغوششون بودرو بالامیزدم شایدیکی ازاون نوزادها علی من باشه ولی انگار علی اب شده بودرورفته بودزمین.باپرسو جو به سربازی رسیدم که درهمون هجده چرخ بودگفتند پسر دوماهه ای داخل ماشین بود مادرش اون رورهاکرده بود،جنرال اون کودک روبرداشت وبرد به ابادی خودشون تامادرش اون کودک رومراقبت کنه،ازخوشحالی روی پاهام بندنبودم، دلم میخواست زودتر به علی برسم این اتفاق باعث شد علی رو بپذیرم،دعامیکردم اگرپیداش کردم مادربهتری براش باشم.سرباز ادرس ابادی روبهم داد و من بامردمی که راهیی اون ابادی میشدند همراه شدم شب درجایی استراحت کردیم ومن دردل شب به این فکرمیکردم الان پسرم کجاست
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۴
علی رو برای اولین باردیدم تک به تک اعضی صورت،دست وپاهاش وبه اغوشم چسپوندم ،قبل این اتفاق شایدنگاهش میکردم ولی هیچوقت حواسم بهش نبود وحالااین موجودکوچولو بااون صورت گرد وچشمان درشت ومشکیش چقدر دوست داشتنی به نظرمیرسید دستای کوچولوش رونزدیک صورتم برد و گونه ام رولمس کرد گریه های بی امانش دراغوشم تبدیل به هیجان ولبخندشد احساس اون لحظه ما، من وعلی کوچکم وصف شدنی نبوده ونیست اون دراغوش من اروم گرفته بود ومن باحضوراون .کناردرخت نشستم و بااشک ذوق به کودک دلبندم علی عزیزم شیردادم صورت کوچولوش رو بعدازهرقورت بالامی اورد و باهیجان دست وپاهاشوتکون میداد و باذوقش لبخند روبه صورتم می اوردو خداروشاکربودم که علی روبهم برگردونده .
علی کوچولوی من برعکس زهرا کودک پرجنب وجوشی بود کنجکاو وباهوش،پسرموطلایی کنجکاومن به هرسمت ناشناخته ای کشیده میشد ما دراون زمان به روستایی رفتیم که خیلی زیبا و سرسبز بود.گروه طالبان کشوررو اشغال کرده بود و به کشورومردم حکومت میکرد دراون روستا خانی بود که ازهیچ ظلمی به مردم امتناع نمیکرد به راحتی ادم میکشت اموال مردم رومیگرفت وحتی ناموسشون رو،ولی باوجودطالبان وترس ازاین گروه اروم گرفته بودند وکاری به کاراهالی روستانداشتند.
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۰
چادرم روپاره کردم و به پاهاشون بستم وبازشروع کردیم به راه رفتن دراون دشت تک وتنها بودیم که بادیدن مردی به سمتش دویدیم آمرصاحب،آمرصاحب،صبرکن برگشت،یکی ازاشناهای شوهرم بود خوشحال شدم گفتم من واین بچه ها میخوایم به روستای.... بریم ،گفت من هم اونجامیرم.گفتم میتونیم باهات بیایم،اخمی کردوگفت من خانواده ام روگم کردم عجله دارم بایدزودتربهشان برسم،التماسش کردم،گفتم ما کاری بهت نداریم فقط دنبالت میایم توروبه خدا .گفت باشه ولی اگرعقب موندین من برنمیگردم.شاید ازلحاظ فیزیکی هیچ کمکی به مانمیکرد ولی حضور یک مردم خودش برام دلگرم کننده بود میگفتم اگر حیوان وحشی حمله کرد اون ماروتنهانمیزاره.باسرعت گام برمیداشت وما عملا دنبالش میدویدم به نرگس ومهدی گفتم به هیچ وجه دست همدیگه روول نکن و چادر رو ول نکنن.اونهاهم به حرفم گوش دادند تاروستا ما با سرعت راه میرفتیم خستگی وتشنگی وضعف بدنم رو بیحال کرده بود یادسیب زمینی ونون افتاده وبه بچه هادادم وخودم به ماشین تکیه دادم و چشمام سیاهی میرفت.مهدی نون وابی روکه دستش بود و از ماشین حمل غذا گرفته بود بهم داد ازش گرفتم وباولع شروع به خوردن کردم باتصورعلی اشک میریختم و باسختی نون رو قورت میدادم به این فکرمیکردم پسر کوچولوم الان چی خورده کسی بوده بهش شیربده اب بده اصلاکجاست و زیردست وپای جمعیت نشده باشه.بااشک نون رو خوردم نرگس بغلم کردوگفت زن عمو من دعاکردم علی پیدابشه گریه نکن.نگاش کردم و گفتم نرگس تودلت پاکه دعاکن علی رو همینجاپیداکنم سری تکون داد.بلند شدم وبه دنبال علی گشتم بادیدن برادر شوهرم بزرگم نرگس ومهدی به سمت عموشون دویدند بادیدن من گفت دخترجان تو کجایی حسین دربه در دنبالت میگرده،
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
عذر میخوام بابت تاخیر🙈

قسمت ۸

خلاصه من با اینکه اصلا ادم کنجکاوی نبودم ولی شک کردم به این خانوم و ترسیدم چون خونمون رفت و امد داشت خب.واقعا زندگیش خیلی عجیب بود برام.هر دفعه میومد بهش دقت میکردم میدیدم ببشتر از من به خودش میرسه اینا بد نیستا حتی واسش خوشحالم میشدم فقط بی توجه به موقعیتش خیلی زیادی بود و مشکوک میشدم.یه روز که اومده بود خونمون بهم گفت دیگه از این به بعد زیا نمیتونم بیام پسرم بهونه میگیره و قراره درسای دخترم شروع بشه منم گفتم خب راس میگه دیگه بچش کوچیکه نمیتونه گفتم هیچ اشکالی نداره من از شما راضی بودم امیدوارم شمام از من راضی باشین.احساس صمیمیت کرد کمی و گفت میشه یکم حرف بزنیم شما خیلی به دلم میشینی و فلان.گفتم چرا که نه برای من ابمیوه و برای خودش چایی اورد و گفت میشه یهت اعتماد کنم؟من هیشکیو ندارم بعضی حرفارو‌باید بهتون بگم.
اون لحظه هزار جورر فکر از سر من گذشت و واقعا تپش قلب گرفتم،گفتم بفرما ولی کاش نمیگفتم 😖

پوشک لباس پلارژین استا کودک نوزاد کولیک رفلاکس