سوال های مرتبط

مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۳۸
حالت تهوع گرفتم وسیب زمینی ونون رو داخل جیبم گذاشتم.ازمسجدبیرون زدم بادیدن سربازی که سوارماشینی میشد رفتم وگفتم برادر شما یک هجده چرخ ابی روندیدین که اینجابیاد.نگاهم کرد وگفت نه.شروع کردم به التماس برادر من بچه دوماهه هم روگم کردم داخل اون ماشین بود.گفت روستای بعدی رفت.روزنه ی امیدی دردلم نمایان شد گفتم خب چطورمیتونم به اونجابرم؟گفت نمیشه راه طولانی تااونجاهست و داخل کوهاش حیوانات درنده ست.پیاده هم نمیشه رفت اگر یک روز بدون توقف راه بری میرسی.ومسیرو بهم یادداد .باتکان خوردن چادرم،به عقب برگشتم بادیدن نرگس ومهدی روزانو نشستم و دستای کوچولوشونو اروم تودستم فشردم بادیدن من هردوشون شروع کردن به گریه کردن.زن عمو مامانمونو گم کردیم میشه باهات بیایم ماخیلی ترسیدیم .بغلشون کردم نگران بودم بابودن این بچه های معصوم کارم سخت ترمیشدولی چاره ای نبود چشمم به پاهاشون خورد بدون کفش پالخت بودند گفتم کفشاتون کو گفتند گم شده.ببین نرگس مهدی من میخوام پیاده برم شمامیتونین پیاده راه برین سری تکودن دادند شروع کردیم به راه رفتن
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۰
چادرم روپاره کردم و به پاهاشون بستم وبازشروع کردیم به راه رفتن دراون دشت تک وتنها بودیم که بادیدن مردی به سمتش دویدیم آمرصاحب،آمرصاحب،صبرکن برگشت،یکی ازاشناهای شوهرم بود خوشحال شدم گفتم من واین بچه ها میخوایم به روستای.... بریم ،گفت من هم اونجامیرم.گفتم میتونیم باهات بیایم،اخمی کردوگفت من خانواده ام روگم کردم عجله دارم بایدزودتربهشان برسم،التماسش کردم،گفتم ما کاری بهت نداریم فقط دنبالت میایم توروبه خدا .گفت باشه ولی اگرعقب موندین من برنمیگردم.شاید ازلحاظ فیزیکی هیچ کمکی به مانمیکرد ولی حضور یک مردم خودش برام دلگرم کننده بود میگفتم اگر حیوان وحشی حمله کرد اون ماروتنهانمیزاره.باسرعت گام برمیداشت وما عملا دنبالش میدویدم به نرگس ومهدی گفتم به هیچ وجه دست همدیگه روول نکن و چادر رو ول نکنن.اونهاهم به حرفم گوش دادند تاروستا ما با سرعت راه میرفتیم خستگی وتشنگی وضعف بدنم رو بیحال کرده بود یادسیب زمینی ونون افتاده وبه بچه هادادم وخودم به ماشین تکیه دادم و چشمام سیاهی میرفت.مهدی نون وابی روکه دستش بود و از ماشین حمل غذا گرفته بود بهم داد ازش گرفتم وباولع شروع به خوردن کردم باتصورعلی اشک میریختم و باسختی نون رو قورت میدادم به این فکرمیکردم پسر کوچولوم الان چی خورده کسی بوده بهش شیربده اب بده اصلاکجاست و زیردست وپای جمعیت نشده باشه.بااشک نون رو خوردم نرگس بغلم کردوگفت زن عمو من دعاکردم علی پیدابشه گریه نکن.نگاش کردم و گفتم نرگس تودلت پاکه دعاکن علی رو همینجاپیداکنم سری تکون داد.بلند شدم وبه دنبال علی گشتم بادیدن برادر شوهرم بزرگم نرگس ومهدی به سمت عموشون دویدند بادیدن من گفت دخترجان تو کجایی حسین دربه در دنبالت میگرده،
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۴
علی رو برای اولین باردیدم تک به تک اعضی صورت،دست وپاهاش وبه اغوشم چسپوندم ،قبل این اتفاق شایدنگاهش میکردم ولی هیچوقت حواسم بهش نبود وحالااین موجودکوچولو بااون صورت گرد وچشمان درشت ومشکیش چقدر دوست داشتنی به نظرمیرسید دستای کوچولوش رونزدیک صورتم برد و گونه ام رولمس کرد گریه های بی امانش دراغوشم تبدیل به هیجان ولبخندشد احساس اون لحظه ما، من وعلی کوچکم وصف شدنی نبوده ونیست اون دراغوش من اروم گرفته بود ومن باحضوراون .کناردرخت نشستم و بااشک ذوق به کودک دلبندم علی عزیزم شیردادم صورت کوچولوش رو بعدازهرقورت بالامی اورد و باهیجان دست وپاهاشوتکون میداد و باذوقش لبخند روبه صورتم می اوردو خداروشاکربودم که علی روبهم برگردونده .
علی کوچولوی من برعکس زهرا کودک پرجنب وجوشی بود کنجکاو وباهوش،پسرموطلایی کنجکاومن به هرسمت ناشناخته ای کشیده میشد ما دراون زمان به روستایی رفتیم که خیلی زیبا و سرسبز بود.گروه طالبان کشوررو اشغال کرده بود و به کشورومردم حکومت میکرد دراون روستا خانی بود که ازهیچ ظلمی به مردم امتناع نمیکرد به راحتی ادم میکشت اموال مردم رومیگرفت وحتی ناموسشون رو،ولی باوجودطالبان وترس ازاین گروه اروم گرفته بودند وکاری به کاراهالی روستانداشتند.
مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی