۳ پاسخ

👌👌👌

عالی 👌🏻👌🏻👌🏻

دیر ب دیر میذاری یادم میره 😂

سوال های مرتبط

مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۳۸
حالت تهوع گرفتم وسیب زمینی ونون رو داخل جیبم گذاشتم.ازمسجدبیرون زدم بادیدن سربازی که سوارماشینی میشد رفتم وگفتم برادر شما یک هجده چرخ ابی روندیدین که اینجابیاد.نگاهم کرد وگفت نه.شروع کردم به التماس برادر من بچه دوماهه هم روگم کردم داخل اون ماشین بود.گفت روستای بعدی رفت.روزنه ی امیدی دردلم نمایان شد گفتم خب چطورمیتونم به اونجابرم؟گفت نمیشه راه طولانی تااونجاهست و داخل کوهاش حیوانات درنده ست.پیاده هم نمیشه رفت اگر یک روز بدون توقف راه بری میرسی.ومسیرو بهم یادداد .باتکان خوردن چادرم،به عقب برگشتم بادیدن نرگس ومهدی روزانو نشستم و دستای کوچولوشونو اروم تودستم فشردم بادیدن من هردوشون شروع کردن به گریه کردن.زن عمو مامانمونو گم کردیم میشه باهات بیایم ماخیلی ترسیدیم .بغلشون کردم نگران بودم بابودن این بچه های معصوم کارم سخت ترمیشدولی چاره ای نبود چشمم به پاهاشون خورد بدون کفش پالخت بودند گفتم کفشاتون کو گفتند گم شده.ببین نرگس مهدی من میخوام پیاده برم شمامیتونین پیاده راه برین سری تکودن دادند شروع کردیم به راه رفتن