۳ پاسخ

پسر منم همینه والا. دیگه اوندفعه برادرشوهرم به رو آورد که آره ببین تو خونه چیکار میکنی با بچه که دلش نمیخواد از اینجا بره. البته به شوخی گفت ولی واقعا نمیدونم چیکارش کنم. هرجا میره نمیخواد برگرده خونه به هیچ وجه

من به جز خونه مامانم اصلا خونه کسی نذاشتم از اول عادت ندارم کلا
خونه مامانمم میریم شب می‌خوایم برگردیم خونه بدو باهام میاد ولی روز راحت میمونه پیش مامانم
از خونه خودمونم مامانم میخواد بره اصلا باهاش نمیره
باهاش صحبت کن بگو فردا می‌برمت
ی روز دیگه میریم باهم به خوبی بهش بگو کم کم لجش میوفته

بنظرم چون از اول زیاد رفته و اینکه عذر خواهی میکنم احساس میکنم شما همیشه پریشونی اعصابت خورده این رو بچه اثر داره حس من با خوندن تاپیک های شما اینکه ممکنه اشتباه باشه

سوال های مرتبط

مامان ماه گل💚 مامان ماه گل💚 ۲ سالگی
خانما درد دل لطفا اگه میشه وقت بزارید بخونید و نظرتون بگید
من یه پسر دارم که پنج سالشه با یه دختر سه ساله دخترم خیلی اروم خانمع اما پسرم هم خیلی شیطونه هم حرف بی ادبی میزنه البته که از پدرش یاد گرفته این به کنار هم اینکه خبرکشی میکنه مثلا جای میریم حرف خونه رو میزنه حالا اینا به کنار جریان از این قراره که دقیقا سه هفته پیش من با بچه هام رفتم خونه پدرشوهرم پسرم جلو خواهرشوهرم و مادر شوهرم به تندی گفت من به پدرم نمیگم تو رو بغرسته گواهینامامه بشین غصه بخور من خیلی کم اوردم جلو خواهر و مادر همسرم به حدی که بغض کردم چون چند وقت با شوهر سر رانندگی من بحث داشتم و من اصلا دوست ندارم اطرافیا مخصوصا خانواده همسرم نقطه ضعف من بدونن و خوشحالی کن من هیچی نگفتم به پسرم تا شد اخر شب پسرم خواست با خواهرشوهرم بره خونشون و اون پسرمو نبرد و پسرم داد زد ک &س مادر من خیلی خیلی عصبی شدم اما باز اونجا هیچی نگفتم تا امدیم خونه روز بعدش که همسرم رفته بود سرکار دست پسرم گرفتم بردم تو دسشوی رو حیاطی و خودمم پشت درش وایسده بودم و گفتم از این به بعد اگه حرف زشت یا خرف خونه رو ببری بیرون امدم خونه میندازمت تو دسشوی خدا شاهد شاید ده دقیقه نشد که من تو دسشوی نگهش داشتم وقتی اوردمش بیرون پسرم ترسیده بود و گفت دیگه نه خبر کشی میکنم نه حرف زشت میزنم از اون به بعد. هروقت خونه پدرشوهرم میریم پسرم شیطونی میکنه بلافاصله میاد من بوس میکنه میگه مامان منو دوست داری یا مامان من دوست دارم که از قرار پدر شوعر عن من برادشته به شوهرم گفت بچه رو میزنین که اینقد میترسه ، اینو شوهرم شبی بهم گفت چراااا چون پیتزا درست کردم داشتیم میخوردم