فرزندپروری
کودک
پوشک
قسمت۳۲
بغلش کردم توی تب میسوخت مامان خیلی خوابم میاد گشنمه نان داریم تکه نانی به دستش دارم بیحال نون روبه دندون گرفت و نون رو کنارش رها کردحسین روچندبارتکان دادم گفت فردامیبرمش دکترالان همه خوابن دخترکم چشمهایش رو هی بابیحالی بازمیکرد وخودش روبه اغوشم میچسپوند واروم ناله میکرد ناله اش باوزش باد وبرف حس غریبی دروجودم انداخت بیتاب شده بودم وسرتاسرخانه راه میبردمش دستش رودورم پیچیده بود صورتش روبه صورتم میمالید صبح نمیشد انگاریکسال بود که شب بود خدایاچراصبح نمیشه خدایا رحم کن بهم .برف ارام ارام حیاط روسفیدپوش کرد باطلوع خورشید دخترکم رو لباس پوشانده وباحسین به خانه دکتری که خارجی بود وساکن مزاربود رساندیم تا خانه اش نیم ساعت راه بود تن داغ وظریفش رو درآغوشم میفشردم واورامیدیدم که لبهایش تکون میخوردند ورنگ ازرخسارهمچون ماهش پریده بود دکتربادیدن زهرای قشنگم باعصبانیت سری تکان داد وگفت اقا دیراوردی این طفل معصوم رو چرازودترنیوردی دخترک بیچاره داره جان میده ببریش خونه من کاری ازدست برنمیاد فقط میتونم دارویی بدم که بادردکمتری ازدنیابره.اخ قلبم کاش میمردم که شاهداین لحظات نمیشدم زهراجانم مابرای تو پدرومادرخوبی نبودیم مالایق تونبودیم پاهام سست شد وبه زمین افتادم صورت قشنگش رو بغلم گرفتم وزارمیزدم دخترک نازنینم توروخداچشماتوبازکن مامانی چشماتوبازکن مامانی قول میدم دیگه مجبورت نکنم بری توکوچه بازی کنی مامان چشماتوبازکن قول میدم اون لباس صورتی که توکوچه باهم دیدیم برات بخرم چشمای قشنگش برای همیشه بسته شد ودستاش شل شدو ازدوربازوم بازشد وافتاد.ازحال رفتم ووقتی بیدارشدم همه درخانه ماجمع شده بودندهمه سیاه پوشیده بودند باناباوری نگاهشون کردم

تصویر
۱۸ پاسخ

ادامه شو بذار

چرا 30و31نیست

وای خداااااااااا😭😭😭😭😭

پارت امروز کووو😒🥲

منم خواهرم اسمش زهرا بود سه ساله بود از دست دادم خیلی ناراحت شدم

سی و سی و یک نیست یکی می‌زاره برام

زهرا چندساله بود😭

وای نههههههه😭😭😭😭

درخواستمو قبول میکنی قشنگم

عزیزم قسمت سی و سی ویک نیست میزاری

داستان زندگیته عزیزم ؟چقدر دلم گرفت 😭😭😭

دوتا قسمت قبلش نیست؟

وای که چقدر دلم شکست با خوندنش 😭😭

وای روانی شدم این چی بود خوندم هوووف

وای خدا چقد گریه کردم باخوندنش

الهییی🥺🥺😭😢

عزیزم 😢😢😞

😔😔😔

سوال های مرتبط

مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری
کودک
پوشک
قسمت۱۹
وکنارکفششون نشستم وقتی اومدندبیرون بلندشدم ویه گوشه ایستادم باتعجب بهم نگاهی کردند وهمینکه کفششون روبرداشتند نمک روداخلش دیدند مامان که حسابی عصبانی شده بود و ازخجالت سرخ شده بود که باخنده بلندمهمون لبخندشرمگینانه ای زد مهمون ها روبه من گفتند دخترم فکرکنم میخوای پای ماروازخونتون قطع کنی وباشوخی ادامه داد البته اگه یکمم میریختی جواب میگرفتی.من باپررویی لبخندزدم ومهمونارفتند .ولی انگاربااین کارم حسابی سرذوق اومده بودند که فرداش بازهم اومدند ولی من باافکاربچگونم فکرمیکردم اگه این رفتارهاروکنم اوناپشیمون میشن ودیگه نمیان ولی فرداش اومدند ومن کفشهاشون رو پراب کردم ولی بازم بالبخندمسخره شون روبه روشدم مامان این دفعه که مهمون رفت چنتامشت به بازوم زدوگفت خیلی بچه ای اینکاراچیه گفتم خب معلومه بچه م.وقتی میدونین بچه ام چرااصراردارین شوهرم بدین مامان چشم غره ای رفت و رفت به سمت سحری که همیشه خدا گرسنه اش بود و دهنش ازگریه بازبود
مامان رادوین مامان رادوین ۳ سالگی
چندوقته پسرک شروع کرده به خواب دیدن و مرز بین واقعیت و خواب رو هنوز نمیدونه🥹
مثلا یهوچشمش رو باز میکنه میگه مامان چرا دلفین اسباب بازیمو شکوندی؟ یا مامان از اون کیکای شکلاتی دوباره میخام🫠
خلاصه که گاهی داستان دارم و مرتب بهش یاداورمیشم که اون خواب بوده و واقعی نبوده
خلاصه این همه گفتم تا بگم صبح پسرکوچولو بیدار شد صدا زد مااااماان کیکمو برام بیار(با حالت گریه)
فهمیدم داستان چیه رفتم کنارش بغلش کردم و بهش گفتم که خواب دیده برگشت گفت مامان من خواب ندیدم گرسنمه کیک میخام😚🥹😅
پاشدیم صبحونه خوردیم و ازم قول گرفت که امروز باهم کیک بپزیم😎
طبق معمول هر روز من رفتم تو اشپزخونه و پسرک یساعتی رو کارتون میبینه
که زنگ خونه رو زدن رفتم سمت ایفون پیک اسنپ بود🤔
گفت خانوم در رو باز کنید سفارشتون رو اوردم
من گفتم من چیزی سفارش ندادم
گفت مگه شما خانم فلانی نیستین؟
خلاصه گفت من توی اسانسور میذارم شما از اسانسور بردارید لطفا
رفتم سمت اسانسور
وبا یه جعبه کوچولو که توش چندتا رولت بود مواجه شدم🥹😢
و بللللله فهمیدم مامانم واسه پسرک فرستاده
و یه تله پاتی فوق العاده بین پسرک و مامان بزرگش
اتفاق افتاده بود🥹❤️

پی نوشت:عکس بی ربط به متن


#فرزندپروری شیرخشک پوشک
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۴
علی رو برای اولین باردیدم تک به تک اعضی صورت،دست وپاهاش وبه اغوشم چسپوندم ،قبل این اتفاق شایدنگاهش میکردم ولی هیچوقت حواسم بهش نبود وحالااین موجودکوچولو بااون صورت گرد وچشمان درشت ومشکیش چقدر دوست داشتنی به نظرمیرسید دستای کوچولوش رونزدیک صورتم برد و گونه ام رولمس کرد گریه های بی امانش دراغوشم تبدیل به هیجان ولبخندشد احساس اون لحظه ما، من وعلی کوچکم وصف شدنی نبوده ونیست اون دراغوش من اروم گرفته بود ومن باحضوراون .کناردرخت نشستم و بااشک ذوق به کودک دلبندم علی عزیزم شیردادم صورت کوچولوش رو بعدازهرقورت بالامی اورد و باهیجان دست وپاهاشوتکون میداد و باذوقش لبخند روبه صورتم می اوردو خداروشاکربودم که علی روبهم برگردونده .
علی کوچولوی من برعکس زهرا کودک پرجنب وجوشی بود کنجکاو وباهوش،پسرموطلایی کنجکاومن به هرسمت ناشناخته ای کشیده میشد ما دراون زمان به روستایی رفتیم که خیلی زیبا و سرسبز بود.گروه طالبان کشوررو اشغال کرده بود و به کشورومردم حکومت میکرد دراون روستا خانی بود که ازهیچ ظلمی به مردم امتناع نمیکرد به راحتی ادم میکشت اموال مردم رومیگرفت وحتی ناموسشون رو،ولی باوجودطالبان وترس ازاین گروه اروم گرفته بودند وکاری به کاراهالی روستانداشتند.
مامان ویهان مامان ویهان ۲ سالگی
پارت ۶۰(پارت اخر)
حنا و سیاوش بعد از چندهفته موندن تو اون خونه برمیگردن (وقتی برگشتن یادمه حنا خیلی لاغر شده بود)
بابای حنا پیگیر کارای طلاق میشه که میفهمن حنا حامله س (همون شب اول تو باغ)
دیگه کوتاه میان سیاوش خونه میگیره و خانواده حنام جهاز میدن میرن خونه خودشون اما گیر دادنای سیاوش همچنان بوده (حتی پرده خونه رو نمیذاشت کنار بزنه) رسما اسیر و گرفتار بود..
تا اینکه حنا یه گل پسر خوشکل میزاد …
همون اوایل روزای بعد زایمان یبار سیاوش تو داروخونه بود حنا تو ماشین به بچه شیر داد وقتی برگشت قشقرق راه انداخت که چرا سینتو بیرون انداختی (با اینکه شال انداخته بود رو صورت بچه)
سیاوش بزور بچه رو شیرخشکی کرد…(وقتی شیر از سینش میومد و سیاوش نمیذاشت به بچه بده چقدر گریه میکرد…)
خلاصه زندانی بود…بیرون نمیرفت ..مسافرت نمیرفتن ..فقط خونه باباهاشون…
بچه یکم بزرگتر شد حنا بزور طلاق گرفت البته به شرط اینکه بچه رو بده ب سیاوش…
دیگه حنا رفت دانشگاه درسش خوند الان یه شغل خیلی خوب داره…بچشم پیش سیاوشه گاهی اخر هفته ها پیش حناس…
ازون دختر ترسو وابسته تبدیل شده به زن قوی و مستقل..

و اما خودم… من مارال این قصه بودم که همه این اتفاقات رو دیده بودم یا جز به جزئش رو حنا واسم تعریف کرده بود…
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۰
چادرم روپاره کردم و به پاهاشون بستم وبازشروع کردیم به راه رفتن دراون دشت تک وتنها بودیم که بادیدن مردی به سمتش دویدیم آمرصاحب،آمرصاحب،صبرکن برگشت،یکی ازاشناهای شوهرم بود خوشحال شدم گفتم من واین بچه ها میخوایم به روستای.... بریم ،گفت من هم اونجامیرم.گفتم میتونیم باهات بیایم،اخمی کردوگفت من خانواده ام روگم کردم عجله دارم بایدزودتربهشان برسم،التماسش کردم،گفتم ما کاری بهت نداریم فقط دنبالت میایم توروبه خدا .گفت باشه ولی اگرعقب موندین من برنمیگردم.شاید ازلحاظ فیزیکی هیچ کمکی به مانمیکرد ولی حضور یک مردم خودش برام دلگرم کننده بود میگفتم اگر حیوان وحشی حمله کرد اون ماروتنهانمیزاره.باسرعت گام برمیداشت وما عملا دنبالش میدویدم به نرگس ومهدی گفتم به هیچ وجه دست همدیگه روول نکن و چادر رو ول نکنن.اونهاهم به حرفم گوش دادند تاروستا ما با سرعت راه میرفتیم خستگی وتشنگی وضعف بدنم رو بیحال کرده بود یادسیب زمینی ونون افتاده وبه بچه هادادم وخودم به ماشین تکیه دادم و چشمام سیاهی میرفت.مهدی نون وابی روکه دستش بود و از ماشین حمل غذا گرفته بود بهم داد ازش گرفتم وباولع شروع به خوردن کردم باتصورعلی اشک میریختم و باسختی نون رو قورت میدادم به این فکرمیکردم پسر کوچولوم الان چی خورده کسی بوده بهش شیربده اب بده اصلاکجاست و زیردست وپای جمعیت نشده باشه.بااشک نون رو خوردم نرگس بغلم کردوگفت زن عمو من دعاکردم علی پیدابشه گریه نکن.نگاش کردم و گفتم نرگس تودلت پاکه دعاکن علی رو همینجاپیداکنم سری تکون داد.بلند شدم وبه دنبال علی گشتم بادیدن برادر شوهرم بزرگم نرگس ومهدی به سمت عموشون دویدند بادیدن من گفت دخترجان تو کجایی حسین دربه در دنبالت میگرده،
مامان هانا🧚🏻‍♀️ مامان هانا🧚🏻‍♀️ ۳ سالگی
الان که تاپیکا رو میخوندم دلم خواست یه چیز از تجربه خودم بگم به مامانایی که دارن بچشون رو از پوشک میگیرن.
من خیلی خوب دخترم رو از پوشک گرفتم در کمتر از یک هفته کاملا همکاری کرد. اما نکته اش این بود که اصلا دعواش نکردم. اصلا استرس بهش ندادم. حتی وقتی خونه رو چند بار کثیف کرد و می‌خواست گریه کنه آرومش کردم گفتم اشکال نداره عزیزم الان تمیزش میکنیم و با ارامش بهش گفتم خونه جای جیش نیست جیش باید بره توی دسشویی.
آنقدر خوب یاد گرفت که حتی شبا هم خودش بیدارم میکنه میگه خیلی جیش دارم مامان.
اما.... چند روز پیش که قرص اورژانسی خورده بودم و خیلی عصبی بودم و غذام هم رو گاز بود وقتی هانا رو بردم دسشویی و هی بازی گوشی کرد و من با حرص گفتم نمیخواد دسشویی کنی بیا بریم و گریه کرد و محلش نذاشتم. و چون هورمونهام به ام ریخته بود چند روز بی حوصله بودم. بخاطر این قضیه دوبار پشت سر هم تو خونه جیش کرد. چون دیگه دلش نمی‌خواست بره دسشویی و نمی‌گفت. فقط بخاطر یه بار دعوا کردن و بی‌حوصلگیم بعد از اینکه کامل یاد گرفته بود.
اینهمه تایپ کردم که فقط بهتون برسونم که چقدر بچه حساسه و چقدر باید حواسمون باشه به رفتارمون.