فرزندپروری
کودک
پوشک
قسمت۲۵
بالبخندمصنوعی گفت بگو انگار لال شده بودم.نگاهم رودوباره به جمعیت انداختم چقدرخوشحال بودند یعنی براشون مهم نیست که من چقدرحالم بده شاید کسی نفهمیده من ناراحتم شایدکسی نمیدونه من راضی نیستم اروم گفتم بله همه شروع کردند به دست زدن و خوشحالی کردن ولی من ازاعماق وجودم ناراحت وناراضی بودم قلبم دردمیکرد نتونستم خودم روکنترل کنم وبین خوشحالی جمعیت اروم به اتاق رفتم وشروع کردم به گریه کردن******
هفته هاوروزها پشت هم میومدندومیرفتند سیدحسین بعدازیکماه به خونمون اومد ازمن خجالت میکشید اقاهی سعی میکرد من بهتررفتارکنم ولی من ازشوهراجباریم خوشم نمیومد وشایدبدم هم میومد برای خرید شیرینی خوری که به بازاررفتیم دست روی جنسهای گرون میزاشتم بلکه بیخیالم بشن وجوابم کنن ولی باصبروحوصله ومدارا همه رومیخریدند و دم نمیزدند.هرجنسی که گرونتربود رو میگرفتم و میخواستم که عقدروبهم بزنن.ولی اونها همه روقبول میکردند .مراسم شیرینی خوریم دوهفته بعدبود تواین دوهفته حسین بیشترمیومدبه خونمون ولی من همینکه میومد میرفتم خونه بیبیم وتاشب همونجامیموندم وشب که میرفت خونشون منم میومدم خونه .لام تاکام حرفی نمیزدم سوالی میپرسیدازصدتا یکیش روجواب میدادم اونهم باعصبانیت .خوشم نمیومدازرفتارش ازتیپش ازنگاهش .سرتاپاش نفرتم روبرمی انگیخت.
رابطم بااقاومادر خراب شده بود ازشون دلگیربودم مثل ربات فقط داشتم دستورات روانجام میدادم لبخندام رفتند ارزوهام رفتند وفقط سردی و خشم دروجودم خودنمایی میکردند.

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی
مامان Lea مامان Lea ۳ سالگی
عذر میخوام بابت تاخیر🙈

قسمت ۸

خلاصه من با اینکه اصلا ادم کنجکاوی نبودم ولی شک کردم به این خانوم و ترسیدم چون خونمون رفت و امد داشت خب.واقعا زندگیش خیلی عجیب بود برام.هر دفعه میومد بهش دقت میکردم میدیدم ببشتر از من به خودش میرسه اینا بد نیستا حتی واسش خوشحالم میشدم فقط بی توجه به موقعیتش خیلی زیادی بود و مشکوک میشدم.یه روز که اومده بود خونمون بهم گفت دیگه از این به بعد زیا نمیتونم بیام پسرم بهونه میگیره و قراره درسای دخترم شروع بشه منم گفتم خب راس میگه دیگه بچش کوچیکه نمیتونه گفتم هیچ اشکالی نداره من از شما راضی بودم امیدوارم شمام از من راضی باشین.احساس صمیمیت کرد کمی و گفت میشه یکم حرف بزنیم شما خیلی به دلم میشینی و فلان.گفتم چرا که نه برای من ابمیوه و برای خودش چایی اورد و گفت میشه یهت اعتماد کنم؟من هیشکیو ندارم بعضی حرفارو‌باید بهتون بگم.
اون لحظه هزار جورر فکر از سر من گذشت و واقعا تپش قلب گرفتم،گفتم بفرما ولی کاش نمیگفتم 😖

پوشک لباس پلارژین استا کودک نوزاد کولیک رفلاکس
مامان امیرعباس مامان امیرعباس ۲ سالگی
فرزندپروری کودک پوشک
قسمت۴۲
.سرباز ادرس ابادی روبهم داد و من بامردمی که راهیی اون ابادی میشدند همراه شدم شب درجایی استراحت کردیم ومن دردل شب به این فکرمیکردم الان پسرم کجاست چقدرگریه کرده و چقدرترسیده.بااسمان نگاه میکردو باخدای خودم حرف میزدم.خدایا لطفا علی روبهم پس بده من تواون سن کم که همه به فکر درس وبازی بودند دردنیای ناشناخته ی ازدواج پاگذاشتم درصورتیکه هیچ علاقه وعشقی به شوهرم نداشتم،من ظلم های پدرم رو پذیرفتم وهیچکس نبودکه کنارم باشه وازم حمایت کنه مادرم ادم ترسویی بود ،ضعیف وشکننده بود،و پدرم رو باهمین ترس تبدیل به کسی کرده بود که تابه خواسته اش نمیرسید رهانمیکرد همه چیز وهمه کس رو ویران میکرد و همه ازش میترسیدند .دم نزدم و گذشتم،فقرو بی کسی رو تحمل کردم ودم نزدم،دخترم روازم گرفتی حالا علی رومیخوای ازم بگیری بنظرت من بااین سن کم توان این همه سختی رودارم ،من پسرم رو ازتومیخوام ،اگرهستی بهم نشون بده که حواست بهم هست من دیگه این داغ رونمیتونم تحمل کنم
هواکه روشن شدگروه های مردمی دوباره به راه افتادند در بین اون جمعیت زن جوانی سراسیمه به سمتم اومد درحالیکه دو نوزاد چهار پنج ماهه دراغوشش بود و کیف بزرگ وسنگینی روی دوشش بود جلویم ایستاد وباالتماس گفت خواهر توروبه خدا یکی ازاین بچه هارو بگیر من توان ندارم از دوتاییشون مراقبت کنم شوهرم سرباز بود واونو گروه طالبان کشته ومن اواره شدم بااین دوطفل.نگاهشون کردم شبیه بهم بودند وزیبا گفتم نه من نمیتونم قبول کنم،پسرم گم شده وبایداونوپیداکنم و باالتماس میگفت توروبه خدا جان عزیزت بگیر من نمیتونم نگهشون دارم اینها باهم تلف میشن گفتم نه متاسفم من نمیتونم وازش عبورکردم،