۵ پاسخ

ای جان مبارک باشه قشنگم

الهی😂

خب بعدش

بسلامتی دنیا اومد و بغلش کردی 🥹❤️

بگو بگو خب چیشد🥺🥺🤣

سوال های مرتبط

مامان ☆کیاناولیانا☆ مامان ☆کیاناولیانا☆ ۳ ماهگی
مامان دایار مامان دایار ۳ ماهگی
پارت ۲

دیگه منم نامه رو گرفتم آمادگی داشتم اما باز یه سری کارا مونده بود دیگه همسرم از اونور خودمم از خونه شروع کردیم به آماده شدن برای صبح خواهرم هم آخر شب اومد که پیشم باشه
دیگه من آخر شب رفتم حموم یکم زیاد موندم حموم دیگه اومدم موهام سشوار کردم کامل آماده شدم ساعت ۲:۵۰ رفتم دراز کشیدم که ۷پاشیم بریم بیمارستان
داشتم با گوشیم کار می‌کردم توی گهواره بودم که احساس کردم یه چیزی مثل لگد محکم خورد زیر دلم اما صدا داشت بعد چند ثانیه حس کردم بین پام خیس شد یدفعه به شوهرم گفتم علی کیسه‌ آبم پاره شد اونم خواب بود گفت نه اشتباه میکنی بخواب گفتم نه پاشو دیگه بیچاره ترسیده بود وایساده بود بالا سرم میگفت نه من میگفتم چرا دیدم بیچاره هنگ کرده کاری نمیکنه خواهرم صدا زدم گفتم کیسه آبم پاره شده بیا دیدم اون با گریه اومد میگم چته چرا گریه میکنی چیزی نیست نترسید 😐☹️😂 من تو اون تایم فقط همسرم و خواهرم دلداری میدادم
بعد مونده بودم برم کدوم بیمارستان فکر میکردم اگر برم بیمارستان خوبه خودشون سزارینم میکنن دیگه زنگ زدم یکی از ماماها که شمارش داشتم اون گفت نه بیایی میفرستنت طبیعی
برو همون بیمارستان تا صبح صبر میکنی زنگ میزنن دکترت بیاد
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت چهار👉
خلاصه سوار ماشین خودمون شدیم رفتیم به سمت بیمارستان من سر راه کلی استرس گرفتم چون هیچ حاظر نبودم ن ساک جمع کردم ن حاظر شدم یعنی از استرس نینی هم شوق هم نگران ک داشتم قلبم داشت کنده میشد از جاش خیلی بد بود .
سر راه به دکتر زنگ میزدم از شانسم برنداشتن نگو تو اتاق عمل بودن دیگه گفتم میرم بیمارستان ببینم چی میگن رفتم گفتن ازه شاید بساری شی آب دورش شده ۷ خیلی کمه یهو اینهمه وای ک نگم برات کلی رفتم اتاق گریه کردم اون پرستار نوار قلب گذاشت دردل کردیم گفتم آتلیه نرفتمساک نیاوردم تو دلم میمونه بدم دوساعت خونه بیام گفت خزر داره نمیشه بری اینجا آتلیه داریم گفتم‌ن خونه میخوام سلک‌جمع کنم خلاصه گذشت تنهایی داشتم هی گریه میکردم
ک رسید نوار خوب بود تست نشتی کیسه اب منفی ک گفتم خیسی احساس میکنم نم یعنی بع زنگ زدن دکتر گفت بره پیش دکتر فلانی تو بیمارستان منم گفتم همون تو بیمارستان دیگه حواسم نبود رفتم پیش سنو دیگه تو بیمارستان اونم گفت خوبه ۱۰ آب دورش....

بارداری .زایمان
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
پارت 1 خاطرات زایمان سزارین من❤️
صب ساعت 9بود یه دردای خفیف داشتم اون روز تازه شده بودم 35هفته دردای زیر شکمم خیلی کم بود و فک میکردم طبیعیه از خواب بیدار شدم مثل همیشه صورتمو شستم و مسواک زدم نشستم پای تلویزیون داشتم فیلم نگاه میکردم و تنها بودم حوصلم سر رفت خونه داداشم یه کوچه بالاتر بود آماده شدم و رفتم نشستم زن داداشم برام صبحانه آورد ولی همچنان یکم زیر شکمم درد میکرد ولی قابل تحمل بود بعد از دو ساعت دیگه رفتم که برم خونه برا شوهرم غذا درست کنم حتی سوپر مارکتم رفتم خرید کردم رسیدم خونه احساس کردم شکمم شل و سفت میشه و دردا یکم بیشتر شده و دیگه کمرمم درد میکرد وقتی رسیدم خونه دردا داشت غیر قابل تحمل میشد یعنی بیشتر کمرم درد میکرد سریع هیچ کس کنارم نبود مادرم شهرستان بود و من تنهای تنها بودم به خواهرم زنگ زدم گفتم ک فک کنم دردام شروع شده گفت که فک کنم دردای کاذب باشه بهش گفتم پس میرم حموم اگه بیشتر شد بهت زنگ میزنم هر طوری بود خودمو تا حموم رسوندم تا بتونم تمیز شیو کنم خودم از حموم اومدم بیرون و دردا بیشتر شده بود امونو ازم بریده بود سریع لباس پوشیدم و خودمو رسوندم خونه داداشم در خونه داداشم ک رسیدم گفتم که فقط منو ببرین بیمارستان که کاش هیچ وقت نمی‌رفتم اون بیمارستان ،که البته بیشتر شبیه تیمارستان بود
مامان Radin🩵 مامان Radin🩵 ۱۰ ماهگی
صبح اون روز من یه استوری گذاشتم کاملا یهویی که متنش این بود؛ چیزی به پایان سفر ۹ ماهه نمونده🥺انگار به دلم افتاده بود نمیدونم

هیچی خلاصه رفتم دراز کشیدم بعد چند دقیقه مامانم در خونمون رو زد من داشتم گریه میکردم رفتم درو باز کردم وقتی داشتم برمیگشتم حس کردم کل شلوارم خیس شد...حتی رفتم دستشویی هم کلی اومد دیگه گفتم بله من دارم زایمان میکنم

ولی همچنان باورم نمیشد اخه هنوز ۲۵ روز وقت داشتیم من هیچ دردی نداشتم...وسایل توی ساک نی نیمو جمع نکرده بودم چون فرداش قرار بود از اتاقش فیلم بگیرم...همه چی خیلی یهویی شد...
زنگ زدیم اورژانس گفت خانم کیسه آبت ترکیده سریع تر خودتو برسون بیمارستان من گریه هام شدید تر شد..
شوهرم سرکار بود زنگ زدیم بهش که بیاد...تو اون فاصله آبجیم وسایل ساکم رو جمع میکرد..
تقریبا ساعت یک بود که شوهرم اومد و راه افتادیم بریم بیمارستان...تو راه فندوقم کلیییی خودشو منقبض میکرد طوری کع دنده هام میخواست بشکنه انگار...
رسیدیم بیمارستان من رو ویلچر بودم ولی باورم نمیشد که میخوام زایمان کنم...
#زایمان_پارت_۲
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۵ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت هشت👉
عکسا تموم شدن ولی من همچنان استرس داشتم وای وای ک درد هم داشتم ساکت بودم چ سخته اینطوری
سوار ماشین شدیم بریم خونه شام بخوریم راه بیوفتیم زنگ مامانم زدم گفتم دیگه شوهرمم میگه زود شام آماده کن آمدیم بخوریم سریع بریم مامانم گفت بیا یه دوساعتم‌ بگزره دردات بکش بریم ک گفتم بیش از حد درد کشیدم بسه حاظر شو گفت باشه ،رسیدیم خونه سریع شام آماده کردیم خوردیم خونه مامانم و من همسایه مامانم هستم زود خوردم با این ک میدونستم نباید چیزی قبل زایمان طبیعی بخورم چون بالا میارم ولی گشنم بود واقعا خوردم اونم آب گوشت😂
تموم کروم رفتم حاظر شدم وای ک حس خوبیه هم استرس هم ترس هم اوج هیجان .منم زودی یه قرآن کوچیک برداشتم ک یادم رفته بود چک کردم چیزی یادم نرفته باشه بعد آمدم بیرون یه چند تا عکس گرفتیم خواهرم یکم فیلم برای یادگاری بمونه.
بابام امد از پیشونیم بوس کرد پسرمم‌ باهاش رف سوار ماشین شدیم رفیتم بيمارستان ،سر راه شورت پوشک یادم رفته بود ک اونم گرفتم تکمیل...

بارداری .زایمان
مامان پرتقال🍊 مامان پرتقال🍊 ۱۱ ماهگی
📌تجربه زایمان
36 هفته و 4 روز بودم دستشویی فرنگی میرفتم بعد با خودم فکر میکردم من ک خیلی دستشویی بهم فشار میاره زود بلند میشم میرم که نریزه. رو فرنگی از کجا بفهمم که کیسه ابه یا ادرار یه وقت کیسه ابم پاره نشه و متوجه نشم🥲😂
چند روزی بود که از این فکرا به سرم میزد نهم بود ساعت دوازده شب خونه مامانم اینا بودم رفتم دستشویی فهمیدم که ادرارم تموم شد ولی همینجوری باز ازم یه چیزی میومد تعجب کردم بی ادبیه ولی دست گرفتم زیرم ببینم چیه تو دستم اب دیدم حتی بو کردم متوجه شدم ادرار نیست دو سه بار مشتمو پر کردم تا مطمعن شم از دستشویی ک رفتم بیرون مامانمو از خواب بیدار کردم بهش گفتم مطمعنم ک آب دیدم گفت بشین اگه باز ازت اومد کیسه ابه چهار زانو نشستم یه دقیقه بعدش انگار یه پارچ
آب داغ ریختن رو پاهام بلند شدم گفتم اماده شیم بریم بیمارستان زنگ زدم شوهرم ک بیاد ساعت یک رسیدیم تو راه زنگ زدم دکترم پولو براش انتقال دادم و گفت که میام تو برو بیمارستان
ان اس تی گرفتن و دستکش دست کرد معاینه کنه گفتم من سزارینی ام گفت باشی من باید معاینه کنم وقتی کیسه اب پاره میشه بفهمم اگه دهانه رحم باز شده بعد دستشو نشون داد گفت مطمعنی کیسه ابت پاره شد دستش خونی نشد گفتم اره همون لحظه باز ازم اب اومد تخت خیس شد و بلند شدم ازم چکه میکرد بهم لباس داد بپوشم پوشه پزشکی رو بهش دادم چک کرد گفت برو ازمایش ادرار بده و برو رو تخت بخواب تا دکترت بیاد اون شب از استرس اینکه هر لحظه ممکنه دکتر بیاد و بریم اتاق عمل خوابم نبرد با سرم میرفتم دستشویی
احساس تو خالی بودن میکردم حس میکردم هیچی تو شکمم نیس معده ام خالی بود میسوخت وحشتناک میسوخت تا چهار و پنج صبح یه چرت ده دقیقه ای میزدم دوباره بلند میشدم.....