بعد از دیدن دخترم روزها به سختی میکذشت چون هرروز نمیتونستم برم دیدنش متاسفانه هفته ای یکبار اونم از قبل باید هماهنگ میکردیم
سر خودمو به خرید گرم میکردم‌تخت و کمد سفارش دادیم لباسو شیشه شیر ،....
در همین مدارک دادگاه را آماده میکردم باید کلی مدرک ارسال میکردیم از طریق دفتر قضایی در همین حین از مدارک ایراد هم گرفتن که چرا متصدی نوشته کودک دختر سه ماهه در نامه ارسالی
دوباره رفتم دفترقضایی دیگه بنده خدا تو نامه توضیحات کامل نوشت به اندازه دو خط 😁😁😁
یک مورد جالب هر اداره ای که میرفتیم تا میفهمیدن فرزند خواندگی هست بدون نوبت و از دل و جون برامون کار میکردن
وقت گرفتیم دوباره رفتیم دیدن دخترکم خوشگل خانم فهمیده بود چه خبره برامون ناز میکرد و به من میگفت راه برو نشین تا میشستم گریه میکرد 😆😆😆مادر یار بهش میگت دختر بغلی
اونجا با یک خانواده دیگر آشنا شدیم که پسرشون یک ماه از دخترم کوچکتر بود (تا الان باهم درارتباط هستیم)
یک هفته گذشت دادگاه خبری نشد پاشدم حضوری رفتم گفتند چون آخرماه هست دادگاه ندتریم هفته دیگه
ولی منشی قاصی یک آقایی بود که اصلا صحبت هاش و عقایدش را ندرباره فرزند خواندگی نمی پسندیدم ولی مجبوری تحمل کردم (شانس اورد که باهاش دعوا نکردم)
قاضی مدارک را دید و حکم سرپرستی موقت را داد ونامه داد برای بهزیستی که مدارک دیکر را بفرستند
من همان روز رفتم بهزیستی متاسفانه کامپیوتر کارشناس مشکل داشت نتونست پرینت بگیره

۱ پاسخ

من که از اول دیدم تا برم بیارم یه بار دیدم چون شهرمون دور بود منم دادگاه ۲۶ روز طول کشید

سوال های مرتبط

مامان آندیا مامان آندیا ۴ سالگی
دوستانم یک مورد که همه میگند این همه بچه درمراکز نگهداری و شیرخوارگاه هست چرا نمیدهند و باید مدت زیادی تو نوبت باشیم؟؟؟
در شیرخوارگاه و مراکز بچه و نوزادان زیادی هستند ولی اکثرا شرایط فرزندخواندگی ندارند مثلا مادر یا پدر زیستی یا اقوام درجه یک آنها مشخص هستند فقط بدلایل شرایط حال حاضر شرایط نگهداری ندارند ممکنه زندان باشند یا مشکلات مادی و یا موارد دیگر
دادگاه براشون حکم هم صادر نمیکنه
معمولا بعد از رها شدن نوزادان دربیمارستان یا کودکان در مکان های مختلف بهزیستی موظف هست تمام مواردی که امکان پیدا شدن والدین هست رابررسی کنه ادرس ها و شماره تماس هایی که در بیمارستان ارائه کردند .و حتی برای اینکه در آینده مشکلی پیش نیاید در روزنامه آگهی هم میشه برای همین بچه ها یک دوره چندماه در مراکز میماند و بعد باحکم دادگاه به لیست فرزندخواندگی وارد میشوند.در این بین بعضی والدین زیستی شخصا به بهزیستی مراجعه میکنند و و مکتوب اعلام میکنند که فرزندشان را نمیخواهند و باتوجه به مدارک این کودکان و نوزادن هم درلیست وارد میشوند .البته شرایط در تهران میباشد شهرهای دیگر قوانین خودشان را دارند و امین موقت هم هست مثلا دوست خودم از بیمارستان بعد از تولد فرزند را بهشون دادند که متاسفانه بعد یک هفته گفتند مادربزرگ نوزاد درخواست داده که خودش بچه را میخواد و از والدین گرفتند حالا این یک هفته مادر دلبسته شده بود و بعدش چه کشید بماند .
جدیدا طرح میهمان آمده که حتی کودان و نوزادان که والدین زیستی مشخص دارند هم شامل طرح هستند اگر خواستید درمورد ان صحبت میکنم
مامان آندیا مامان آندیا ۴ سالگی
نوبت واکسن چهارماهگی رسید نگم براتون چه روز سختی بود وقتی داشتن سوزن میزدن تو بغل باباش بود من پشت در زار میزدم واقعا گریه نه عربده میزدم تو مرکز بهداشت همه نگاه میکردند و میگفتند چه دل نازکی ولی گریه من به خاطر چیز دیگری بود(واکسن های بدو تولد و دو ماهگی دخترم من نبودم بغلش کنم یعنی بچه ام تنها بود 😌😌😌😌
اومدم خونه من وهمسرم گریه میکردیم مامانم اومد و گفت اینطور که شما از پا د.ر میایید ،آندیا فقط مارو نگاه میکرد بچه ام
شب که تب کرد دوباره فکرهای منفی اومد سراغم که سری قبل مادر یار یا پرستارهای مراقبش بودند وقتی تب میکرد؟؟؟
از لذت هاش هم بگم
دخترکم یادگرفته بود غلت بزنه و شبها بعد از شیرخوردن میزاشتم بادگلو بزنه سرشو میزاشت رو سینم و خوابش میبرد و منم میرفتم فضا
روزها به توصیه روانشناس لخت میکردم و ماساژ میدادم و تو زیاد بغلش میکردم و میبوسیدمش
و یکروز هم تماس داشتیم از بهزیستی اومدن دیدنش
(یک مورد دیگه که یادم اومد قبل معرفی دخترم هم از بهزیستی اومدن خونمون بازدید و کلی سوال کردند و یک نگاه اجمالی هم به اتاق ها کردند )
مامان شهاب و شاهان😊 مامان شهاب و شاهان😊 ۵ سالگی
#قصه_متنی

🔴 کودک عصبانی

در روزگاری بچه ی كوچک و بداخلاقی بود. روزی پدرش به او كيسه ای پر از ميخ و يک چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، يک ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرک مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته های بعد كه پسرک توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد ميخهايی كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.
پسرک متوجه شد كه آسانتر آن است كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخ ها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزی رسيد كه پسرک ديگر عادت عصبانی شدن را ترک كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوری كرد.
 پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، يكی از ميخهايی را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يک روز پسر به پدرش رو كرد و گفت همه ميخ ها را از ديوار درآورده است.
پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواری كه ميخها بر روی آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهايی كه در ديوار به وجود آورده ای نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئی مانند ميخی است كه بر ديوار دل طرف مقابل می كوبی. شاید تو چند مرتبه به شخص روبرو بگویی معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام اما جای زخم زبانت بر دل او خواهد ماند. پس همیشه مراقب باش عصبانیت خود را کنترل کنی.

#قصه
مامان آندیا مامان آندیا ۴ سالگی
.دخترمو آوردن امضا گرفتن ازمون و اثر پاهاش رو گرفتن و دادن بغلم و اومدیم خونه مامانم و مادر همسرم زودتر از ما رسیده بودند .
دخترکمون گشنه بود و ما به هزار زحمت ویس دکتر را گوش دادیم و با توجا به اون شیر درست کردیم و خانم خوردند و خوابیدند .
چالش بعدی ما تعویض پوشک بود نفری یدونه دستمون گرفته بودیم تا ببینیم چطور کار میکنه 😆😊😊تا موفق شدیم و پوشک را عوص کردیم ولی الهی بمیرم پای دخترم قرمز قرمز بود 😏😏😏بردیم شستیم پودر بچه زدیم براش (اصلا بلد نبودیم)
شب دخترمو خوابندیم رو تخت دونفره و از ترس اینکه بیدار نشه خودمون تو پذیرایی خوابیدیم با یک بالشت و ملحفه
به توصیه مادربزرگها کولر روشن نکردیم ولی تا صبح از گرما پختیم و هر چند دقیقه میرفتیم نگاهش میکردیم
حالا بماند من افسردگی گرفتم و میگفتم قراره کی این بچه را بزرگ کنه ولی با کمک خانم نرسی حالم خوب شد و مامانم و مادرهمسرم گفتم خودم هستم و اونها رفتند
اومدن دخترم با سه روز تعطیلی همزمان بود و بابا خونه بود و کمک میکرد بعد سه روز اونم رفت سرکار
حالا من و آندیا خانم تنها بودیم و خودم تونستم تنهایی از پسش بربیام
یکی دور روز بعد رفتم پیش کارشناس و شیر ینی بردم گفتند باید هرماه ببرید دکتر چک اپ و تا سرپرستی دائم باید شش نسخه دکتر و شش نامه بازررس داشته باید(هرماه میاد خونه)
به توصیه همسرم دکتر نزدیک خانه را انتخاب کردیم و بردیم اولین چک اپ و به دکتر حقیقت را گفتیم و ایشون چقدر با مهربانی دخترمونو بغل کردن و برای قرمزی پا پماد دادند و براش قطره نوشتند
ددخترم نسبت به نممودار زیر خط بودند و دکتر گفت هر دو سالت باید ۹۰ تا شیر درست کنی بهش بدی یا نیخوره یا بریز دور حتی شبها منم ساعت کوک کردم و شب هردو ساعت بر ای شیر بلند شدم
مامان شهاب و شاهان😊 مامان شهاب و شاهان😊 ۵ سالگی
💕💕
آی قصه قصه قصه

باغچه ی مادربزرگ

یکی بود یکی نبود. مادر بزرگ👵 یه باغچه قشنگ داشت که پراز گل های رنگارنگ بود. از همه ی گل ها زیباتر گل رز بود.

البته گل رز🌹 به خاطر زیبایی اش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد.

یک روز دوتا دختر 👧کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ 👵بودند به سمت باغچه آمدند. یکی از آن ها دستش را به سمت گل رز 🌹برد تا آن را بچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت.

دستش را کشید و باعصبانیت گفت: این گل به درد نمی خورد! آخه پر از خار است. مادربزرگ نوه ها را صدا زد آن ها رفتند.

اما گل رز🌹 شروع به گریه کرد. بقیه ی گل ها با تعجب به او نگاه کردند. گل رز🌹گفت: فکر می کردم خیلی قشنگم اما من پر از خارم!

بنفشه🌺 بامهربانی گفت: تو نباید به زیباییت مغرور می شدی. الان هم ناراحت نباش چون خداوند برای هرکاری حکمتی دارد. فایده این خارها این است که از زیبایی تو مراقبت می کنند وگرنه الان چیده شده و پرپرشده بودی!

گل رز🌹 که پی به اشتباهاتش برده بود باشنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید خودش را با دیگران مقایسه کند و هر مخلوقی در دنیا یک خوبی هایی دارد.

بعد هم گل رز🌹 قصه ما خندید و با خنده او بقیه گل ها هم خندیدند و باغچه پر شد از خنده گلها🌸🌺🌹🌻🌼.

امیدواریم این داستان قشنگ را برای بچه ها بخوانید و به آن ها یاد بدهید داشته های خودشان را با دیگران مقایسه نکنند.

#قصه_متنی
•‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌🌸❃ ⃟📕 ⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌