.دخترمو آوردن امضا گرفتن ازمون و اثر پاهاش رو گرفتن و دادن بغلم و اومدیم خونه مامانم و مادر همسرم زودتر از ما رسیده بودند .
دخترکمون گشنه بود و ما به هزار زحمت ویس دکتر را گوش دادیم و با توجا به اون شیر درست کردیم و خانم خوردند و خوابیدند .
چالش بعدی ما تعویض پوشک بود نفری یدونه دستمون گرفته بودیم تا ببینیم چطور کار میکنه 😆😊😊تا موفق شدیم و پوشک را عوص کردیم ولی الهی بمیرم پای دخترم قرمز قرمز بود 😏😏😏بردیم شستیم پودر بچه زدیم براش (اصلا بلد نبودیم)
شب دخترمو خوابندیم رو تخت دونفره و از ترس اینکه بیدار نشه خودمون تو پذیرایی خوابیدیم با یک بالشت و ملحفه
به توصیه مادربزرگها کولر روشن نکردیم ولی تا صبح از گرما پختیم و هر چند دقیقه میرفتیم نگاهش میکردیم
حالا بماند من افسردگی گرفتم و میگفتم قراره کی این بچه را بزرگ کنه ولی با کمک خانم نرسی حالم خوب شد و مامانم و مادرهمسرم گفتم خودم هستم و اونها رفتند
اومدن دخترم با سه روز تعطیلی همزمان بود و بابا خونه بود و کمک میکرد بعد سه روز اونم رفت سرکار
حالا من و آندیا خانم تنها بودیم و خودم تونستم تنهایی از پسش بربیام
یکی دور روز بعد رفتم پیش کارشناس و شیر ینی بردم گفتند باید هرماه ببرید دکتر چک اپ و تا سرپرستی دائم باید شش نسخه دکتر و شش نامه بازررس داشته باید(هرماه میاد خونه)
به توصیه همسرم دکتر نزدیک خانه را انتخاب کردیم و بردیم اولین چک اپ و به دکتر حقیقت را گفتیم و ایشون چقدر با مهربانی دخترمونو بغل کردن و برای قرمزی پا پماد دادند و براش قطره نوشتند
ددخترم نسبت به نممودار زیر خط بودند و دکتر گفت هر دو سالت باید ۹۰ تا شیر درست کنی بهش بدی یا نیخوره یا بریز دور حتی شبها منم ساعت کوک کردم و شب هردو ساعت بر ای شیر بلند شدم

۱۱ پاسخ

جاااان شما فرشته ی زمینی هستی عزیزم 💞

چقدر با خوشحالیت، خوشحال شدم 😍😍
ان شاالله همیشه سالم وشاد باشید 🙏🏻

مامان آندیا خدا دختر گلتو برات حفظ کنه. تو این روزای سخت ایران چقدر خوبه که ادم شادی بقیه رو میخونه، مرسی که شادیتونو اشتراک میذارید، جهان به این شادی نیاز داره❤😍

سلام عزیزم من مطالب شمارو خوندم وبا تک تک تاپیک ها گریه کردم بهترین روزهارو تجربه کردی خدا قد قلب مهربونت بهت بده،انشالله کنار هم خوشبخت وعاقبت بخیر بشبن برامنم دعا کنید دامنم سبز بشه

چقدر انسان نازنینی هستین خدا شما و دختر گلتون رو برای هم حفظ کنه و کاش مثل شما توی دنیا زیاد باشه شخصا من در این حد قلب بزرگی ندارم که بچه ای رو به فرزند خوندگی بیارم و اصلا نمیتونم این مسئله رو بپذیرم ولی کار شما واقعا قابل تقدیره

🩷🐣🩷

عزیزم اونچه از سر گذروندی رو خوندم و چقدر از آشنایی باهات خوشحال شدم. مامان عاشق و مهربون. سایه‌ی شما و آقای پدر تا همیشه روی سر آندیای زیبا. با شادی و سلامتی بمونید برای هم 🥰🪷

خیلی دل بزرگی دارید.. آفرین به شما!

خانومی جان برا آتوسا شناسنامه گرفتین

چه کار بزرگی عزیزم خدا دخترتونو حفظ کنه❤️

عزیزدلم الهی بمونید برای هم

سوال های مرتبط

مامان آندیا مامان آندیا ۴ سالگی
بعد از دیدن دخترم روزها به سختی میکذشت چون هرروز نمیتونستم برم دیدنش متاسفانه هفته ای یکبار اونم از قبل باید هماهنگ میکردیم
سر خودمو به خرید گرم میکردم‌تخت و کمد سفارش دادیم لباسو شیشه شیر ،....
در همین مدارک دادگاه را آماده میکردم باید کلی مدرک ارسال میکردیم از طریق دفتر قضایی در همین حین از مدارک ایراد هم گرفتن که چرا متصدی نوشته کودک دختر سه ماهه در نامه ارسالی
دوباره رفتم دفترقضایی دیگه بنده خدا تو نامه توضیحات کامل نوشت به اندازه دو خط 😁😁😁
یک مورد جالب هر اداره ای که میرفتیم تا میفهمیدن فرزند خواندگی هست بدون نوبت و از دل و جون برامون کار میکردن
وقت گرفتیم دوباره رفتیم دیدن دخترکم خوشگل خانم فهمیده بود چه خبره برامون ناز میکرد و به من میگفت راه برو نشین تا میشستم گریه میکرد 😆😆😆مادر یار بهش میگت دختر بغلی
اونجا با یک خانواده دیگر آشنا شدیم که پسرشون یک ماه از دخترم کوچکتر بود (تا الان باهم درارتباط هستیم)
یک هفته گذشت دادگاه خبری نشد پاشدم حضوری رفتم گفتند چون آخرماه هست دادگاه ندتریم هفته دیگه
ولی منشی قاصی یک آقایی بود که اصلا صحبت هاش و عقایدش را ندرباره فرزند خواندگی نمی پسندیدم ولی مجبوری تحمل کردم (شانس اورد که باهاش دعوا نکردم)
قاضی مدارک را دید و حکم سرپرستی موقت را داد ونامه داد برای بهزیستی که مدارک دیکر را بفرستند
من همان روز رفتم بهزیستی متاسفانه کامپیوتر کارشناس مشکل داشت نتونست پرینت بگیره
مامان حسین مامان حسین ۵ سالگی
واقعا از وقتی ازدواج کردم و به خصوص وقتی مادر شدم تازه فهمیدم مادرم چقدر فرشته است...واقعا حقه که بهشت زیر پای مادرها باشه، هر چی بیشتر میرم جلو بیشتر به این نتیجه میرسم، دو هفته پیش خیلی بد سرما خوردم رفتم دکتر اومدم به سختی وایسادم پای گاز غذا پختم که شام داشته باشیم و بعدش هم کارای حسین و شستشو ظرف ها و کارای خونه هیچ کس حتی یه لیوان آب دستم نداد چقدر دلم پر کشید برای خونه مامانم که وقتی مریض میشدم نمیزاشت آب تو دلم تکون بخوره...
حالا از دیشب که حسین مریض شد همسرم خوابید و من تا صبح بیدار موندم از صبح هم خودم درگیر دکتر و سونوگرافی بودم حسین پیش مامانم بود، غروب همسرم اومد خونه دیدم اونم مریض شده اونم بد مریض افتاده یه گوشه نه حرف میزنه نه هیچی حتی غذا نمیخوره لقمه گرفتم دادم بهش خورده خودم دارم از پا میفتم سرگیجه دارم از بی خوابی ولی باید حسین رو هم نگا دارم نره سمت باباش که اون استراحت کنه...
دلم میخواست حداقل منم وقتی مریض میشم همسرم بگه برو یه ساعت تو خلوت خودت استراحت کن من پیش بچه هستم
مامان آسمان🤍 مامان آسمان🤍 ۵ سالگی
سلام از ۲ مرداد و تبریز بسی گرمممم
بازی ترکیبی امروزمون
خمیر بازی ها را باهم از وسط نصف کردیم هر رنگ را و هرکدوم را به حالت توپ درست میکنیم
بعد بازی تطابق رنگ ها را انجام دادیم
یعنی من یه ردیف چیدم
بقیه را نامرتب گذاشتم و از آسمان جان خواستم هر رنگ را کنار دوستش بچینه ( عکسش را در کامنت ها میزارم)
ولی بازی اصلی مون این بود که بعد از تطابق رنگ ها ازش خواستم تا انگشتاش را فشار بدا وسط خمیربازی ها انگشت اشاره بیشتر هدفم بود ولی خب انگشت شست هم فشار دادیم
اهداف:
مرور رنگ ها
تقویت عضلات ریز انگشتان( آمادگی برای نوشتن تکلیف و قوی کردن انگشتن و جلوگیری از خستگی هنگام نوشتن تکالیف در آینده ای نه چندان دور...)
تمرکز و هماهنگی بین چشم و دست
تخلیه انرژی ذخیره شده( جلوگیری از مکیدن و خوردن انگشتان)
تحریک حس لامسه
این بازی خیلی ساده کمک میکنه تا عضلات ریز انگشتان تقویت بشه
میتونن با تکرار و تقویت بیشتر
زیپ بستن را انجام بدن

راحت‌تر دکمه هاشون را ببندن به مرور
مستقل غذا خوردن
و در نهایت علاقمندی به انجام تکالیف و مشق نوشتن
و این بازی های ساده و کوچک میشن سکوی پرتابی به سوی مسئولیت پذیری. استقلال.و رشد فردی کودکمان....
با عشق ...
مامان فندوق مامان فندوق ۴ سالگی
سلام . حالم گرفتس . ی کاری کردم بدونه منظور بخدا . فقط ترس داشتم نوزادم مریضی نگیره . ولی باعث شد خالم از دستم ناراحت بشع و گریه کنه . روز زایمان خالم همراهم بود تو بیمارستان . پسرم هم سه سالشه با بچهای خالم پیش مامانم بودن تا من مرخص بشم . خلاصه ما مرخص شدیم با نوزاد بعد دو روز متوجه شدم پسرم بیماری دست و پا و دهن از بچهاش گرفته. منم بردمش دکتر از دکتر هم پرسیدم امکان داره نوزاد تازه متولد شده هم بگیره ک گفت بله منم بچه رو گذاشتم تو اتاق جدا و هر کسی ک میدونستم ارتباطی با این بیماری داره رو نزاشتم زیاد نزدیک نوزاد بشه . حتی شوهر و پسرمو هم دو هفته نزاشتم بچه رو بگیرن . خب حق دازم نوزاد چند روزه خدایی نکرده میگرفت چ خاکی تو سرم میکردم مخصوصا با حال پسرمو ک میدیدم تو حلقش هم افت زده بود و از درد فقط گریه میکرد . خلاصه خالم اومد ک بغلش کنه منم با حالت شوخی و اینا گفتم ک ن نمیدم بغلت و هر چی هم اسرار کرد بهش ندادم . الان خواهرم زنگ زد گفت خالع خیلی گریه کزده میگه این همه تو بیمارستان بالا سرش بوذم حالا بچه رو بهم نداده😞
#پوشک
#فرزند پروری
مامان شهاب و شاهان😊 مامان شهاب و شاهان😊 ۵ سالگی
💕💕
آی قصه قصه قصه

باغچه ی مادربزرگ

یکی بود یکی نبود. مادر بزرگ👵 یه باغچه قشنگ داشت که پراز گل های رنگارنگ بود. از همه ی گل ها زیباتر گل رز بود.

البته گل رز🌹 به خاطر زیبایی اش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد.

یک روز دوتا دختر 👧کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ 👵بودند به سمت باغچه آمدند. یکی از آن ها دستش را به سمت گل رز 🌹برد تا آن را بچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت.

دستش را کشید و باعصبانیت گفت: این گل به درد نمی خورد! آخه پر از خار است. مادربزرگ نوه ها را صدا زد آن ها رفتند.

اما گل رز🌹 شروع به گریه کرد. بقیه ی گل ها با تعجب به او نگاه کردند. گل رز🌹گفت: فکر می کردم خیلی قشنگم اما من پر از خارم!

بنفشه🌺 بامهربانی گفت: تو نباید به زیباییت مغرور می شدی. الان هم ناراحت نباش چون خداوند برای هرکاری حکمتی دارد. فایده این خارها این است که از زیبایی تو مراقبت می کنند وگرنه الان چیده شده و پرپرشده بودی!

گل رز🌹 که پی به اشتباهاتش برده بود باشنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید خودش را با دیگران مقایسه کند و هر مخلوقی در دنیا یک خوبی هایی دارد.

بعد هم گل رز🌹 قصه ما خندید و با خنده او بقیه گل ها هم خندیدند و باغچه پر شد از خنده گلها🌸🌺🌹🌻🌼.

امیدواریم این داستان قشنگ را برای بچه ها بخوانید و به آن ها یاد بدهید داشته های خودشان را با دیگران مقایسه نکنند.

#قصه_متنی
•‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌🌸❃ ⃟📕 ⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌
مامان کیاشا مامان کیاشا ۴ سالگی
#گهواره. پوشک. فرزندپروری. سرماخوردگی. تب. کولیک. بچه. نوزاد.

سلامی به زیبایی ماه قشنگ اردیبهشت 🌸
دیروز تولدت رفیق صمیمی و دوست داشتنیم بود ۲۵ ساله باهم مثل خواهریم 💖
با اکیپ دوستام هماهنگ کردیم( همگی از دوران مدرسه با هم دوستیم قرار شد هر
کسی یه چیزی درست کنه یه کیک هم بگیریم بریم طبیعت🌱
همه چیز عالی پیش رفت من الویه درست کردم کلی هم ظرف و وسیله جمع کردم رفتیم
خیلییی زیاد خوش گذشت 😍
غروب که شد جمع کردیم بچه ها دوست داشتن کمی بزن و برقص هم داشته باشیم گفتیم بریم خونه متولد یهو چهره درهم ریخته ش رو که دیدم متوجه شدم دوست نداره ومعذب شده ( چون تعدادمون زیاد بود و خونه ش کوچیکه) بلافاصله پریدم وسط صحبتشون و گفتم نه اصلا باید بریم خونه ما امروز ایشون متولد هستن و نباید میزبانی کنه🤭
یهو دوستم چشاش😍 اینجوری شد
اومدیم خونه ما تا ساعت ۱۱ شب کلی زدیم و رقصیدیم و لذت بردیم🥰
از دیشب دوستم چه تو پیام چه پشت تلفن کلی دعای خیر کرده برام که بانی برگزاری مراسم شدم و کلی ذوق کرده و خوشحال شده 🥰
براتون از این مدل دوستی ها آرزمیکنم 😘


# گهواره. فرزندپروری. نوزاد. تب. اسهال. دلپیچه. کولیک. سرفه. سرماخوردگی. شیرخشک. نفخ.
مامان ایلیا مامان ایلیا ۴ سالگی
از امروزم براتون میخوام بگم

صبح داشتیم آماده میشدیم با ایلیا و مامانم بریم شهربازی
همون لحظه منشی مطب زنگ زد که حواست به گوشیت باشه تا ۱۲ خبر میدم بری بیمارستان یا نه
با ایلیا حرف زدم که بدون من با مامان برن بیرون
اونا رفتن و دلم طاقت نیاورد رفتم سمت مطب
مامان خانم آبریزش داشت ولی نیاز به بستری نبود

با همکارم( مامای همراه) برنامه ریزی کردیم هر کاری تا قبل ۱۲ شب بود من برم و بعدش اون باشه

خلاصه که ساعت ۵ آبریزش مامان خانم بیشتر شد🙃
رفتیم مطب و با ماماشون که عامل زایمان بودن کارای قبل زایمان رو شروع کردیم ( چک قلب بچه، nst، ماساژ طب فشاری)
فرستادیمش بیمارستان و ما هم کوله بار جمع کردیم و رفتیم

خلاصه کنم براتون انقدر مامان خانم آگاه بود، اتقدر همکاری کرد ساعت ۸ و نیم بستری شد، ساعت ۱۰ گل دخترش بدنیا اومد
جالبش این بود که به زور ماساژ درداش شروع شد و خیلی ریلکس اومده بود😅
این بود تجربه اول من به عنوان مامای همراه( که البته پرستار همراه بودم🤣)
الانم انقد خسته ام ولی خوابم نمیبره
از اون طرفم خروپف همسر اجازه نمیده بخوایم😝

عکسم برا بعد تولد نی نی ۱۱ شبه که مامان خانم داره ماساژ ریلکسی میگیره