خانما اومدم خونه پدر شوهرم طبق معمول چون شوهرم شیفته شبه مادر شوهرم میگه شوهرم رفته راهپیمایی و منتظرم‌ اون بیاد شام بخوریم‌ منم نشسته بودم حرف میزدیم گفت ۱۱ میاد ۱۱ که شد اونقد خمیازه کشید واقعا واسم سوال بود دیگه من گفتم میرم اتاق اومدم و اینم بعد اینکه جام پهن کردم دراز کشیدم میگه شام خوردی گفتم آره مرسی و خورده بودم ولی اینجا غذا رو دیدم باز گرسنم شد و الانم دارن شام میخورن من نینیم‌ گرسنم که‌ میشه تکوناشو‌ حس میکنم مادر شوهرم هر دو دقیقه یچیز میگه و بزور میخنده بلند مثل شیطان فقط از خدا میخوام هر چه زودتر این روزا بخیر و خوشی تموم بشه و بچم صحیح و سالم بدنیا بیاد دیگه نیام تو این خراب شدشون و از این روستای خراب شدشون‌ برم و از اینکه از اینجا بریم خیلی غصه میخوره میدونم فقط هدفش اینه ما پیشش باشیم و نمیدونم از هورمونام‌ هست یا نه ازشون‌ متنفرم واقعا قبل بارداری هم اینجوری بودم الان بیشتر شده تنفرم
فقط از خدا این دو رو میخوام بچم صحیح و سالم بدنیا بیاد و یه خونه بخریم از اینجا بریم اینم گفتم نیاین بگین ترحم‌ میخوای فلان نه فقط خواستم یجایی این باشه و وقتی دیدم یادم بیوفته کاراش😌😌💔

۵ پاسخ

واسه چی میری خب نرو من شوهرم نبودنی تنها میخوابیدم

خدایااااا توبه چطور تونستن🤕🤕🤕حتی تو گفته باشی هم خوردی،باید یکم بهت میدادن تو نوه اونارو بارداری باید بهت برسن گناه داشتی الهی بمیرم😔😔کاش همسایه بودیم می امدی پیش من رو تخم چشام نگهت میداشتم خدا ازشون نگذره

وقتی میری با خودت کیفت پر کن ببر اگه یکی هم پرسید بگو اینجا گشنگی می کشم نمی گین این زن حامله هست

پاشو برو باهاشون بخور خوب

باهم بیر حیاط دسیز؟

سوال های مرتبط

مامان هدیه مامان هدیه روزهای ابتدایی تولد
دو هفته پیش رفتم سونو طول سرویکس رو نگفت اما گفت جفتت پایین یکم وسواس دارم تقریبا از اون روز دیگه کلا استراحت کردم فقط برا یه سرویس از جام بلند شدم از اون روز با اینکه غذا نمی پزم مادرم کلا رو خودش نمیاره که غذا چیکار می کنم در حد روزی یک دقیقه یا چند ثانیه با هم حرف می زنیم امروز اومد اینجا از اینکه اینقدر حسرت تو دلمه که چرا مادر ندارم بهش گفتم قهر کرد چادر پوشید سریع رفت اما خیلی حال روحیم بده واقعا خیلی حسرت تو دلمه که نمی دونم چیکار کنم اومدنش باعث شد نه تنها از ناراحتی بیرون نیام کلی هم گریه کردم از اینکه مادر داشتم همیشه و هیچ مهری ندیدم همیشه احساس یه کمبود بزرگ دارم مخصوصا حالا که تو این شرایطم چیکار کنم که اینقدر حس و حالم تو این روزا بد نباشه ؟ چیکار کنم که فضا خونه برام جوری بشه که حسرت هام یادم نیاد . اومدم اینجا نوشتم یادم نره تو روز تنگ مادرم چجوریه امید وارم هیچ وقت روز تنگش نرسه ولی خیلی کینه دارم که تلافی کنم امیدوارم اونایی که مهر مادری تو وجودشون نیست هیچ وقت مادر نشن دخترایی مثل من واقعا گناه داشتیم
مامان فرزانه🩵🩵 مامان فرزانه🩵🩵 روزهای ابتدایی تولد
بخوام از جشن تعیین جنسیت دیشب بگم 🩵🩷
وقتی از سونو اومدم بزور تونستم خودمو سرپا نگه دارم اینقد حالم خراب بود شوهرم و پسرم اومدن خونه بعد دوساعت گفتم من خرید دارم میرم بیرون ب زن بابامم زنگ زدم بیا بریم بادکنک تعیین جنسیتمو پر كنیم چون جنسیتو میدونستم اما ب شوهرم نگفتم ک می‌دونم
شبش هی مادر شوهرم زنگ میزد پس کی جنسیتو میگید شوهرم گفت میخوای تصویری زنگ بزنم آنلاین ببینی ؟
دیگه خلاصه مامانش زنگ زد منم با بی میلی یکم تزئین کردم و لباسامونو پوشیدیم مامانش گفت باید اگر دختر بود بذارین فاطمه یا زهرا وگرنه دعا میکنم پسر باشه من حالم خراب شد ک اون داره ازالان تصمیم میگیره واسه اسم
بعد شوهرم بااینکه این اسمارو دوست داره بخاطراینکه حال منو قیافم عوض شد گفت فاطمه زهرا زیاد داریم 😁
وقتی دیگه دید پسره هی دعا کرد انشالله پسر باشه و سالم باشه بعد پدرشوهرم گوشیو گرفت بعد کلی تبریک و اینکه انشالله سالم باشه گفت ولی دختر بود خیلی خوب میشد اینو ک گفت دیگه بغضم ترکید رفتم تو اتاق کلی گریه کردم شوهرم اومد بغلم کرد گفت واقعا فکرنمیکردم اینقد ناراحت بشی درسته منم دوست داشتم دختر باشه ولی هیچوقت ناشکری نمیکنم هرچی باشه جاش رو چشامه بچمونه دوسش دارم
آرامششو دوست داشتم ولی خودم دلم از دیروز بدجوری آشوبه از طرفیم عذاب وجدان دارم بخاطر حالی ک دارم اون طفل معصوم تو دلم 😭😭
هیچکس انگار خوشحال نشد از خانواده خودمو شوهرم فقط بخاطر دل من حرفی نمیزنن دوست ندارم از خونه برم بیرون چشم تو چشم کسی بشم
خدایا فقط منو ببخش از خودت می‌خوام دلمو آروم کنی و مراقب این فسقلی تو دلیم بتونم باشم 😭❤️
مامان نـورُ‌نـیل🤍🫠 مامان نـورُ‌نـیل🤍🫠 هفته بیست‌وسوم بارداری