مادر کودک پدر رفلاکس بارداری ویروس


سلام خوبین؟ خیلییییی دلم گرفته ، شوهرم که دوهفته ست تقریبا پاش توی گچه
دیشب یه قسمت از گچ پاش که روی سینه پاش بود خیلی ادیتش میکرد گیرداده بود گچمو بازکنم مجبورشدم یه تیکه از گچش رو بریدم که اون فشار از پاش برداشته بشه ، دیگه خواب بودم که بیدارم کرد به خاطر درد پاش، بعد اون خودش خوابسد من تا ۴ و نیم خوابم نبرد احساس ضعف شدید هم داشتم نتونستم کارای خونه رو تموم کنم
صبح هم سرکار نرفت تا ساعت ده خوابید خلاصه حالم هم از صبح خوب نیست گلاب به روتون منوشوهرم دلپیچه ی شدید داریم اون حالش خیلی بدتره
به هرزحمتی بودرختخوابارو جمع کردم نهارپختم بعدخواستم بخوابم بچه ها اجازه ندادن یک ساعت و نیم درازکش بودما هرپنج دقیقه یکی شون صدام میکرد خیلی بد بود
دیگه بیدارشدم رادوین خوابید من با رادمهر بلز تمرین کردم به زور یه کم ظرفارد شستم حالا هی رادمهر میگه منو ببر بیرون قدم بزنم طاقت ندارم اصلا
دلم میخواد ببرمش بیرون بعد دلم پیش کوچیکه میمونه دوتارو هم نمیتونم باهم ببرم نمیتونم کنترل شون کنم، گاهی فک میکنم تک فرزندی یه کم وقت بیشتری برای مادر داره بعدمیزنم توی گوش خودم میگم خداروشکر کن این دوتا بچه رو داری
به خدا ناشکری نیست احساس ناتوانی میکنم کاش یه خواهر داشتم که چنین وقتایی بهش بگم بیادیه ساعت پیش بچه هابمونمادرم میاد کمکم، دوهفته ای یه بار اینا
ولی اینقدر بدوبیراه میگه فحش میده که چرا ریخت و پاشه که کلافه تر میشم وقتی میره تا دوروز حالم بده دوست دارم بچه هارو دوروز بذارم پیشش خونه تکونی کنم ولی بچه ها نمیمونن
حالا اصلا حال ندارم شام بپزم مامانم زنگ زده میگه برای بچه هابرنج تازه بذار! غدای نهارو بهشون ندی ها

۸ پاسخ

اصلا خودتو سرزنش نکن شما هم ادمی ما هم که یه دونه بچه داریم گاهی مثل شما میشیم، خیلی سخت نگیر یه بار بچه غذای ظهر بخوره هیچی نمیشه به خودت فکر کن

سلام
من فال تاروت و فال پاسور میگیرم ففط کافیه یکبار امتحان کنی مطمعن باش که پشیمون نمیشی قیمت فال ۱۸۰ تومان هر کس بار اول فال بگیره تخفیف هم داره 09965111360

دقیقا به خاطر همین چیزاس که دو دل میشم‌برای بچه ی دوم البته که حتما وجود بچه ی دوم نعمته ولی واقعا تو خودم دیگه نمیبینم چون منم کسی رو ندارم کمکم تازه الان دارم نفس میکشم انشالله خدا بهت توان بده عزیزم ای کاش با همسرت حرف بزنی که اونم تو نگه داشتن بچه ها کمکمت کنه

بهترین کار اینکه شبا همسرت بچه ها رو ۱،۲ ساعت بچه ها رو ببره بیرون هم استراحت کنی هم به کارات برسی

عزیزم همه ما گاهی اوقات تو شرایطی قرار میگیرم که ب هرچی راضی میشیم ب جز زندگی ولی مطمئن باش روزای سخت تموم میشه خستگی های جسمی و روحی هم رفع میشه فقط امیدت ب خدا باشه ❤

عزیزم درکت میکنم چون منم دوتا دارم و هر دو کوچیکم و سخته ولی تو این سختی ها هست که پخته تر میشیم اصلا به تحمل همین سختی ها هست که بهشت زیر پای ما مادرا هست، تو یه قهرمانی عزیزم عمر روز بد کوتاه هست چشم باز کنی پای شوهرتم خوب میشه زندگی به روال عادی برمیگرده و تو به خودت افتخار میکنیم که از پیش بر اومدی با بچه حرف بزن بگو عزیزم مریض شدم نمیتونم ببرمت بیرون بذار حالم خوب شده حتما میبرمت

منم همبشه میگم‌کاش خواهرم بود بالاخره نیم ساعتم نگه میداشت خوب بود مادرم میاد چند وقت یبار.‌‌..یه دونه بچه هم‌بود نق میزدیم‌ من یادمه هر شب میگفتم دیگه کی وقت برا خودم میمونه اخه یه مدت شبا دیر میخوابید...الان ک دوتا شدن فهمیدم یکی هیچ زحمتی نداشت🤣🫠ولی من با بچه پشت سر هم‌موافق نیسم واقعا ازار میدن ادمو ...برا تهوعت زنیان بخور..جوشونده نبات و اویشن

اخی عزیزم
من تجربه دوتا بچه‌ ندارم
با همین یدونه هم کل روز بیکارم حوصلم سررفته
بچه هاتون اگر می‌مونن گاهی وقتا بزارید صبح تاظهر مهد یا خانه بازی که بتونید به خودتون برسید

سوال های مرتبط

مامان رادمهرورادوین مامان رادمهرورادوین ۵ سالگی
فرزندپروری مادر کودک بچه رفلاکس شیرخشک


سلام صبح بخیر خوبین؟ من که یه جور بیخوابی دارم انگار بچه هام یک ماهه هستن! نزدیک یک هفته ست هیچ کدومشون نمیخوابن
شب قبل خواب واسه خوابیدن روی تاب دعوا میکنن نوبتی میذارمشون روی تاب میخوابن میبرم میذارمشون روی تشک
پامیشم باقیمونده کارارو انجام بدم تا دراز میکشم یکی شون دادمیزنه بیدار میشه کوچیکه تا بیدارمیشه میگه تاب!!!
میبرم دوباره روی تاب تکون میدم خودم گیج و خوابالو دیشب دیگه یه دونه تشک کشیدم آوردم کنارتاب که گریه کرد تاب بدم، نصفه شبی بزرگه بیدارمیشه صدا میکنه مامان کجایی دوباره پامیشم اونو میخوابونم یه ساعت بعددوباره کوچیکه بیدارمیشه
امروز صبح که زیرتاب خوابیده بودم دیدم بزرگه دادمیزنه مامان چرا اینجا نخوابیدی ، سریع پاشدم رفتم پیشش بخوابم بلندتر گریه کرد کوچیکه رو هم بیدارکرد رفتم اونو تاب دادم برگشتم اینو بغل کردم از بس سریع بیدارشده بودم تمام تنم میلرزید
الان نیم ساعته که بچه هابیدارم کردن نه طاقت دارم از جام پاشم نه میتونم دیگه بخوابم
همه خواب خوابن شوهرم که شاید سه ماهی یه بارباگریه بچه هااز جا بپره اون موقع که پاش توی گچ نبود هم اینجور وقتا کمک نمیدادچه برسه به حالا
یه کوه لباس ریخته توی اتاقم که تا کنمو اتو کنم ، چندتا تیکه ظرف مونده از دیشب از دیروز میخواستم دوش بگیرم نشده
موندم واقعا چیکارکنم خسته هم هستم
عصر هم بخوام چرت بزنم بزرگه اجازه نمیده
مامان دو عشق مامان دو عشق ۵ سالگی
سلام خانوما من امروز رفتم جواب آزمایشم رو گرفتم گفتن چون کم خونی شدید داری باید یه ساعت ونیم صبر کنی خلاصه که گرفتم بردم دکتر نشون دادم اونم همون اول گفت هموگلوبین خونت ۸ اگه زیر ۸ بود مستقیم می‌فرستادمت بیمارستان گفتم چرا گفت ازبس خون نداری بعد دارو نوشت رفتم بگیرم یه خانم و اقا بود که خانمه نسخه رو نشون مرده میده انقد تو فکر خودم بودم دیدم مرده گفت خواهر این داروهایی که نوشته پنج شش تومن میشه هزینش گفتم اگه اشکالی نداره داروهارو بدین بقیش بمونه برای تیروئید هم دارو نوشته بود خلاصه اومدم با خودم به حرف های دکتره فکر میکنم گفت باید هفته ای یه بار از اون آمپول هایی که به سرم میزنن بزنم وکلی توصیه برای کم خونیم بعد گفت چون میوم ساب سروز هم داری که بزرگ شده اونم باعث خونریزی بیشتر و شدید توی پریود هات میشه
از یه طرف زگیل های پام که داغونم کرده یه راهی نیست خلاص بشم ازشون
خلاصه نه میشه دارو خرید
دکتر میگه باید گوشت قرمز بخوری چجوری مگه با دوتا بچه و گرونی میشه مگه
الان بچم داشت از سرفه خفه میشد یه هفته دیگه وقت دکترش بخاطر آسمش
دخترم هم روی پاش از زگیل های زهر ماری من دراومده گاهی خیلی سردرد میشه

شوهرم خودش قفسه ی سینش چند وقته اذیته هم سیگاریه
بخدا نمیخوام ناله کنم ولی راستش خیلی کم آوردم فک میکنم پیر
شدم خدایا خودت یه نگاهی بنداز
مامان سورن مامان سورن ۵ سالگی
دوستان امروز یه اتفاقی افتاد که واقعاً دلم رو گرفت و نمی‌دونم درست‌ترین واکنش چی بوده.
دختر همسایه اومده بود خونه‌مون که با سورن بازی کنه. من هم استقبال کردم، چون درمانگر سورن همیشه می‌گه: «بازی با بچه‌های عادی می‌تونه براش مثل درمان باشه.»
اما حدود نیم ساعت بعد، وقتی سورن حاضر نمی‌شد از ترامپولین بیاد پایین و با اون بچه بازی کنه، دست سورن رو لگد کرد و بهش گفت:
«چرا مثل دیوونه‌ها حرف می‌زنی؟»
من همون لحظه بهش گفتم که ما می‌خوایم بریم بیرون و بهتره بره خونه‌شون.
ولی چیزی که بیشتر از رفتار اون بچه منو ناراحت کرد، واکنش خود سورن بود.
الان نشسته و برای اون بچه گریه می‌کنه و می‌گه: «نی‌نی جون گم شده...»
انگار اصلاً متوجه نشده که اون بچه بهش آسیب زده یا بهش توهین کرده. 🥺
حالا واقعاً موندم باید چیکار کنم؟
اگر جای من بودید، دیگه اجازه می‌دادید این بچه بیاد با سورن بازی کنه یا نه؟
و مهم‌تر از اون:
چطور می‌شه به بچه‌ای که هنوز قلدری و رفتار آزاردهنده رو تشخیص نمی‌ده، یاد داد که بفهمه «این رفتار با من درست نیست» و از خودش دفاع کنه؟
مامان آراد مامان آراد ۵ سالگی
سخت بود ولی گفتم!😔
امروز که شازده رو بردم مهد از مربیش پرسیدم اراد با بچه ها بازی میکنه؟
گفت هر چند دقیقه ای که بازی میکنه چند دقیقه میخواد که تنها باشه
حس کردم بغضم میخواد بترکه اون لحظه مغزم گفت بهش بگو
دستشو گرفتم و گفتم بین خودمون بمونه اراد تو طیف اتیسمه و این ارتباط گرفتن براش خیلی استرس زا هستش ولی داره تحمل میکنه
دیدم اون زودتر از من اشکش اومد و باورش نمیشد میگقت خیلی مهربونه تنها بچه ی کلاسمه که خوراکیاشو به همه میده همیشه کوتاه میاد توی انتخاب اسباب بازیا و میزاره هرکس دلش میخواد با اسباب بازیش بازی کنه
راستش‌امروز حس کردم چقدر دوباره غمگینم نمیدونم کار خوبی کردم که به مربیش گفتم یا نه
توی دلم اشوبه چند روز بود حالم خوب بود ولی امروز انگار با اوردن اسم این اتیسم لعنتی یبار دیگه له شدم
دلم میخواست دنیا باهام مهربون تر بود کمتر اشکمو درمیاورد منم یه مادرم قد و بالاشو میبینم تا میام کیف کنم یه سیلی محکم انگار میخوره تو گوشم
دلم میخواد هزار بار برای معصومیت توی نگاهش ، اون اضطراب توی دلش و سردرگمیش از این زندگی بی رحم بمیرم
کاش خدا یکم فقط یکم با این بچه مهربون تر بود 🥲
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
بچه ها من سفت و سخت موندم چه کنم دلم‌می خواد بدونم جای من بودید چه تصمیمی می گرفتید؟؟؟درمان ماهلین رو ادامه میداد یا ولش می کردید آخه من نیبینم تو خونه همه چیش خوبه به خدا با دلوین فرقی نمی کنه از همه لحاظ مشکل من حالا این پز پی نگفتنشه که اونم گذاشتم با گذر زمان درست بشه بعد ماهلین یه جوریه که به یه غریبه نیرسه خیلی ارتباط نمیگیره و زود قاطی نمیشه دکترش میگه دیگه بعد ۶ ماه که داره میاد باید ارتباطش باهام خوب شده باشه با دوتا فیلم بهش ثابت کردم که ماهلین من فقط خجالتیه و در نهایت اعتماد به نفس پایینه داره اگر نه دوبه دو با هم از دیوار راست بالا نیرن و منو واقعا خسته کردن🙄نمی دونم تشخیصش واسه یه دکتر اینقدر سخته از اون طرف با مشاور مهدشون صحبت کردم میگه خوب قاعدتا بعد این همه مدت باید ارتباط بگیره خانوم دکترم طبق همون میگه این مشکل داره ولی از نژر خودم به خدا پشکل حادی نیست من از اول به خاطر نگفتن پی پیش بردمش که تا گفتم گفت ماله آی کیو و این حرفا قضیه رو ربط داد به چیزای دیگه ک کلا از پحور اصلی درمان خارج شد الان واقعا موندم چه کنم یه دلم میگه ادامه بدم یه دلم‌میگه نه چه پولیه واقعو این سری هم‌که رفتم ویزیت رو کرده ۸۵۰ که با هزار التماس شد ۷۵۰ هفته ای یه بارم باید ببرمش بابام‌که مدام میگه به خدا کلک پوله این بچه هیچیش نیست خیلی هم زیرک و باهوشه ولی دکترش توقعش خیلز بالاس مشاورش مبگه اگه اینجوری نباشه فردا اگه این بچه خوب نشد میای یقه ی دکترو میگیری که تو گفتی خوب میشه ولی نشد الان ازتون راهنمایی می خوام ببینم جتی من بودید چا تصمیمی می گرفتید؟؟