۹ پاسخ

از الان سفت و‌سخت باش.
مادرشوهر‌منم هی میگه بمون پیشم بیا با من بخواب فلان .
منم هر بار میگم‌نیهان وقتی خونه نباشه من نمیتونم کاری انجام بدم باید همیشه پیشم باشه.

راست با عرض پوزش من حساسیت دوستان رو درک نمیکنم ،اولاً خودتون میگید که آدمهای خوبی هستن و مهربونن، دوماً معلوم از سر محبت این حرف رو تکرار کردن ،سوماً دوست عزیز شما خیلی راحت میتونید با خنده و شوخی جوری که این عزیزان هم ناراحت نشن بگید که جونتون به جون بچه وصل و دوریش اذیت تون می‌کنه.
تازه الان حالشون خوبه سر پا هستن میگن دو سه سالش شد ببریم تا اون موقع حوصله خودشونم ممکنه نداشته باشند😉

الان چیزی نگی اونموقه دیگه نمیتونی حرفی بزنی، منم مادرشوهرم دوس داره ببره پیش خودش بخوابه ولی من وقتی میبینم خوابه میرم میارمش یا اگه خواست ببرش میگم خوابش برد بیارش منتظرم، یبار ک دیدم نیاوردش رفتم از بغلش کشیدمش 😂

نه از الان بگو بدون بچه دق میکنم
تحمل ندارم نیم ساعت دوریشو
هر موقع گفتن اینطوری بگو
بگو یکم میخوابه دلتنگش میشم قلبم وایمیسته چا برسه بزارم و برم
اینطوری بگی دیگه میفهمن

حساسیتت بجاست منم دوست ندارم ببرنش مگ اینک خودم بدم بگم مثلا چندساعت نیستم

والله مامان منم این حرفو ب من میزد ب دل نمیگرفتم تازه از دوست داشتن میگ .اگ خوبن موردی نداذه ب نظرم

بعدا آنقدر بچت به خودت وابسته میشه که دلش نمیخاد بره دختر من یه سال هشت ماه با این که مامانم بهش آنقدر محبت می‌کنه اصلا نمیخاد فقط خودم میخاد

عزیزم حساسیتت طبیعیه . منم اینجوریم. چنبار مادرشوهرم گفته میخای بچه رو بده من ببرم پایین پیش خودمون بخابه تو استراحت کن. من گفتم نخیر ممنون بچه اگه پیش خودم نباشه من تا صبح خوابم نمیبره چه برسه ب اینکه استراحت کنم.

من ک مادرشوهرم یکی دوبار رفتیم خونشون مثلا بع شوخی گفت بزارین پیش من شما برین من گفتم وای دق میکنم من هی دنبال اینم پیشم نباشه من به چه دردی میخورم دیگه اینجور گفتم خودش الان میگه من میبرمش پیش خودم بعد خودشم میگه وای وای بخدا ببرمش تا اون سر دنیاهم مادرش دنبالش میاد

سوال های مرتبط

مامان نی نی گلی مامان نی نی گلی ۶ ماهگی
دکترم گفت هفته ۳۶ دیگه باید ختم بارداری باشه ابه بچه شده بود ۶ منم چندتا سونو رفتم گفتن بچه کامله دیگه خطری نداره زایمان منم با خودم گفتم دیگه سختی هام سر اومد با شور و شوغ اومدم کل خونه هامو تمیز کردم و ساک بستم که فردا میرم زایمان روز نیمه شعبان بود ۳۶ هفته ۲ روز بودم چون خیلی تو بیمارستان دولتی سختی کشیده بودم از شوهرم خواستم خصوصی برم که دکتر خودمم بالا سرم باشه اون بنده خدا هم قبول کرد ۱۵ بهمن صب ساعت ۵ راه افتادیم چون دیابت بارداری داشتم اولین نفر تو صف عمل سزارین من بودم کل عمل استرس داشتم بابت تیغه دماغ تا دکتر از شکمم اوردش بیرون بلند گفتم دکتر فقط بگو سالمه گفت اره دخترم سالمه نگران نباش بچمو اوردن پیشم و گذاشتنش رو قفسه سینم انگار کل دنیا واسه من بود از خوشحالی داشتم میمیرم کل عمل بچم پیشم بود تو ریکاوری هم بچم پیش بود برف میومد برف قشنگی بودی منم میخندیم و خوشحال بودم حتی بهم میگفتن سرتو تکون نده ولی من چون خوشحال بودم مدام سرمو تکون میدادم و دخترمو میدیدم پرستار بچه ها اومد کنارم و گفت بچه خوبه خوبه فقط چون سینه هات شیر نداره و دیابت بارداری داشتی من بچه رو میبرم شیر بدم منم قبول کردم بردن و خودم تو ریکاوری موندم وقتی اورونم بخش شوهر با گل شیرینی بود مامانم مادرشوهرم تا اومدم تو بخش پرستار به شوهرم گفت برو بچه رو بیار پیش مامانش شوهرم رفت و اومد
بقیش تو تاپیک بدی