۷ پاسخ

مامان قوی ،صبور باش ..ایشالا به زودی این روزای سخت تموم بشه

مگ اجازه میدن ک‌جز مادر خود بچه کس دیگ وایسته ک جاشون عوض کنن؟ چون‌بچه ها من دستگاه بودن جز خودم هیچکس‌اجازه نمیدادن وارد ان آی سیو بشه از اول تا اخر خودم همش بالا سر بچه ها بودم پاهام ورم‌کرده بودن از درد بخیه و‌کمر درد نمیتونستم راه برم‌ولی ب امید خوب شدن حال بچه هام تحمل‌میکردم‌واقعا سخت میفهمم چی‌میگی

منم برای دختر دومم اوضاعم همین بود حتی همسرمم بفکرم نبود توی شهر غریب تنها بودم و همه همراه داشتن و دورشون شلوغ بود ولی من هیچی فقط کارم گریه بود الان سر این هم همین اوضاعم هست با این تفاوت که سنم بالاتر رفته و سعی میکنم خودمو جمع کنم چون چاره ندارم مادرم باز هم نمیتونه بیاد چون برادرش فوت کرده و کلی مشکلات دیگه داره بهش حق میدم دیگه بعد زایمان میرم پیشش چون خیلی تنهاست و بعد مرگ برادرم افسرده شده ....عزیزم غربت یعنی همین خودت باید پشت خودت باشی و همه چیز ببینی و دم نزنی ..منم خاطرات دختر قبلیم رو فراموش نمیکنم ولی چاره ای نیست ما فقط حسرت قسمتمون شده.

عزیزممم خدا خودت و حفظ کنه که بالا سر بچه هات باشی تا نیازی به هیچکس نداشته باشی 🥹💞

مامان قوی♥️♥️♥️♥️♥️انشالله زودتر میبری شون خونه♥️♥️♥️♥️♥️♥️🥹🥹🥹🥹🥹🫣🫣

منم تنهام هیچکس ندارم بی خواب و خسته و تنها نه مادر نه خواهر بلکه جدای همه ی اونا تو شهر غریبم هستم

با حرفات بغضم گرفت .یاد خودم افتادم تنها بالا سر دخترم همش حالم بد بود گریه میکردم ..این روزا هم میگذره

سوال های مرتبط

مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان 💙Mikaeil💙 مامان 💙Mikaeil💙 ۱۰ ماهگی
پارت ۲: حالا خداروشکر تو یه ساختمون هستیم با خانوادم و همیشه باهام بودن تو این دوران شب اومدیم خونه و همه چی عالی بود تازه میخواستم برم سونو رشد و وزن بچه و آزمایش واسه قند خون که شب خوابیدم با خواهرم بودم صبح ساعت ۷ صبح احساس ضعف شدید کردم بعدش یهو احساس کردم خیس شدم دستمو بردم تا ببینم چیه که دیدم دستم کلا خونی شده بود و اومدم بلند بشم تا مادرمو صدا بزنم که بیاد دیدم ببخشیدا ولی یه لخته خون بزرگ ازم خارج شد قلبم داشت میومد تو دهنم خیلی صحنه بد واسترس زایی بود واسم و خواهرمو با گریه صدا زدم خون میاد ازم به مامان بگو بیاد و فقط گریه میکردم آخه چون همه چیم خوب بود اصلا توقع نداشتم اینطور بشم🥺🥲 بعد به منشی دکترم سریع پیام دادم ولی جواب نداد به بیمارستان زنگ زدم گفت بیاین اینجا ما با دکترتون تماس میگیریم و من با کلی گریه وترس ودلهره آماده شدم تا برم بیمارستان وطوری بودم که نشسته آماده شدم چون تا بلند میشدم خون زیاد میومد ازم ...😭مردم وزنده شدم تا رسیدم بیمارستان و توراه با همسرم تماس گرفتم و گفتم چیشده و اونم قرار شد سریع بیاد بیمارستان 😥
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت دووو😂😂

آرایش شدم و رفتم عروسی استرس داشتم نکنه واقعا همین درد زایمان باشه با خودم میگفتم اگه همین درد زایمانه ک زیاد سخت نیست و بچه قرارع زود ب دنیا بیاد .
دیگه اون شب رقصیدم زیاد هی بهم گیر میدادن ک نرقص کیسه آبت پاره نشه ای وسط تو این شلوغی نگران این بودم ک امشب با وجود این دردا آنقدر رقصیدم اگه موقع زایمانم باشه و برم بیمارستان عروسی دختر خالم ک فردا شب هست رو نیستم ..
ااز دردام ب کسی نگفتم ک استرس میدادن عروسی تموم شد دردا من با همون فاصله پنج دقیقه می‌گرفت اما با شدت بیشتر انگار نمی‌خواستم باور کنم ک این دردا علائم زایمانه.
دیگه شوهرم اون شب بعد عروسی رفت سرکارش منم رفتم خونه بابام خوابیدم دردام زیاد بود مامانم هی میپرسید زهرا خوبی چرا آنقدر تند تند میری دستشویی .
من چون عادی جلوه بدم میگفتم ن اگه درد داشته باشم ک نمیزاشتم شوهرم بره سرکارش .خلاصه درد پریودی شدید داشتم و هی ترشح با رگه خونی و فشار خیلی زیاد روی واژن داشتم ک اصلا با وجود اون همه خسته گی نتونستم حتی یک ساعت بخوابم ساعت ۳ک رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی دارم ترسیدم ولی از زایمان بیشتر می ترسیدم با خودم میگفتم ن چیزی نیس بزار صب ب ماما زنگ میزنم ببینم چیکار کنم اما آنقدر درد داشتم ک ب ناچار ساعت ۴بود مامانم رو بیدار کردم و شرایط رو توضیح دادم ........