۷ پاسخ

عزیزم اگه خدانکرده مشکل داشتی بفد میفهمیدی ارامش نداشتن یعنی چی🥲ک وقتت رو هروز تومطب دکتر بگذرونی و کلی پول خرج کنی و بعدم بی جواب باشی..

من خودمم بچه خداخواسته بود ۴ ماه بعد از ازدواج باردار شدم چقدر با شوهرم دعوا کردم چرا مراقب نبودی هنوز بعضی موقع ها بحث داریم و ویار شدید دو بار بیمارستان بستری کردن منو همش خونه بودم از هفته پنج تا هفته قبل، تازه الان بعضی روزا شوهرم منو میگردونه ولی بخدا میگذره سخت هست خیلی سخته ولی تحمل کن

دارین نا شکری می کنید بعضی بنده خدا ها در حسرت یک دونه بچه هستند

قطعا شیرینی هاش از سختی هاش بیشتره و وقتی انشالله به دنیا بیاد فقط یک بار ببینیش مطمئن باش هر چی سختی کشیدی رو فراموش میکنی و دلت برای همه چیزش میره
من ک به همین دلیل دارم تحمل میکنم🥲🫂

عزیزم درکت میکنم منم دوسال پیش باردارشدم خیلی افسردگی گرفتم حالم بعد بود خیلی زیاد دیگه از بیخیالی خودم بچه رو سقط کردم بعدش جای این بچه اینقدر برام درد داشت هنوزم که هست میگم کاش مراقبش بودم الان بود وقتی بدنیا بیاد دیگه خودت عاشقش میشی الانم دوباره باردارشدم‌با خواست خودم

منم عصابم نمیکشه الان دخترم10سالشه امادیگه نمیکشم که بخوام دومی روبیارم مغزم دردمیکنه واقعا

خداروشکر که بدون مشکل باردار شدی.
تو از پسش برمیای عزیزم

سوال های مرتبط

مامان فندق مامان فندق هفته هجدهم بارداری
مامانا از وقتی باردارشدم خیلی مودی شدم گاهی افسرده میشم گاهی خوبم کوچیکترین حرفی میشه زود ناراحت و عصبی میشم مثلا امشب به شوهرم گفتم فردا میرم دوباره دکتر برای عفونتم میترسم زیاد بشه خدایی نکرده مجبور بشم بستری بشم چون سردخترم اینطوری شدم میکه اگر بشه نگران نباش سلینو مامانم نگه میداره به جای اینکه بگه مراقب خودت باش بچه به تو نیاز داره گیجه دوست دارم بزنمش یا دیروز مادرشوهرم میخواست بهم بگه حلالزاده اشتباهی گفت حرامزاده😐اشتباه کردم چیزی نگفتم یا گیر داده چون حامله ای مامانت باید به من یچیزی مثل هدیه بده🫤اصلا دوست ندارم با خانواده شوهرم درارتباط باشم اینا تازه نصفشه جایی میخوام برم خانوم میره تو قیافه جز خونه مادرمم جایی نمیرم توهمه چیز دخالت میکنه شوهرمم چیز خاصی نمیگه بهما اما کوچک‌ترین چیزی میگه ناراحت میشم خیلی کم طاقت شدم چیکار کنم دخترمو باردار بودم خیلی اذیتم کردن برای همینم اینطوری شدم شاید از طرفی باز بچم به دنیا بیاد گیر میدن باید قنداق بشه دستوپاشو ببند داستان دارم بخدا حس میکنم افسرده شدم دوست ندارم دخترم بهشون عادت کنه برای این بچمم تا سونو برم خیلی استرس دارم برام دعا کنید دوست دارم سزارین انجام بدم از طبیعی خیلی میترسم ولی همونم مادرشوهرم دخالت میکنه میگه نه