۴ پاسخ

خدا براتون حفظش کنه ایشالا بسلامتی بغل بگیری عزیزم 🥹❤️
من اطلاعی نداشتم چ خوب که تاپیکتو دیدم نینی منم پسله🥹🩵

ننههه چه سرش گرده انگار دخمله😍

عزیزم چه دستای کشیده ای داری🫰

روزت مبارک پسر قشنگم زودی بیا منتظرتیم عسلم💙👶🏻

سوال های مرتبط

مامان آراد 👼💙 مامان آراد 👼💙 روزهای ابتدایی تولد
«از یک سالگیِ تو می‌ترسم، اما نه به خاطر خودم»

الان یک مادرِ هفته ۲۲ ام و تو الان اندازه یه سیب زمینی بزرگی به گفته ی گهواره
دیشب داشتم به این فکر می‌کردم که تو هنوز توی شکم من داری قل می‌خوری، اما من از یک سالگیِ تو وحشت دارم.

نه از گریه‌ات، نه از بی‌خوابی‌هایش.
از روزی می‌ترسم که مرخصیِ یک‌ساله‌ام تمام شود و من باید کوله‌ام را بردارم و بروم سر کلاس. صبحِ ساعتِ پنج، تو بیدار می‌شوی (چون من نقشه کشیدم که ساعت ۸ بخوابی و ۵ بیدار شی، ولی راستش نمی‌دانم تو با این نقشه موافقی یا نه). من باید تا ۶:۳۰ آماده باشم و بروم مدرسه. پدرت هم سر کارش می‌رود.

و من در همان ثانیه‌های اول بیداریِ تو، می‌شکنم.
چون نمی‌دانم کی باید صبحانه‌ات بدهم؟ کی باید بغلت کنم؟ کی باید ببینم اولین لبخند صبح را به لب داری؟

دلم می‌خواهد برایت بهترین باشم.
دلم می‌خواهد مثل مادری که من نداشتم، برایت «همه‌جا حاضر» باشم.
انگار فکر می‌کنم اگر یک روز صبح، پیش تو نباشم، آن زنجیره‌ی رفتارهـای غلط باز هم تکرار می‌شود. همان‌هایی که قسم خوردم روی تو پیاده نکنم.

اما راستش را بخواهی... نمی‌دانم چطور می‌شود هم مادر تمام‌وقت بود، هم معلم...
و خسته‌ام از این همه کمال‌گرایی که اجازه نمی‌دهد ساده ببینمش: شاید تو اصلاً نیازی به مادرِ بی‌نقص نداری. شاید فقط به مادری نیاز داری که گریه‌هایش را هم بلد باشد به آغوش بکشد.

اگر تو هم مادرِ شاغلی و از «یک سالگیِ بچه» واهمه داری... لطفاً به من بگو. تنها نیستم؟

عکس و کپشن کاملا نامربوط به هم🥲
شیرینی پزی تنها کاری که این روزا حالمو خوب میکنه پ استرسمو کم میکنه✨️♥️
مامان دختری وپسری💖💙 مامان دختری وپسری💖💙 هفته بیست‌ویکم بارداری
پسر کوچولوی من… 💙

امروز ۲۰ هفته است که تو را با خودم دارم و هنوز باورم نمی‌شود این روزها این‌قدر زود گذشتند.

انگار همین دیروز بود که فهمیدم قرار است دوباره مادر شوم؛
از همان لحظه، تو شدی یکی از قشنگ‌ترین فکرهای هر روزم.
با هر سونوگرافی، هر بار که از تو حرف زدم و هر بار که به آینده فکر کردم، بیشتر به آمدنت نزدیک شدم.

هنوز تو را در آغوش نگرفته‌ام، هنوز صورتت را ندیده‌ام و هنوز صدایت را نشنیده‌ام؛
اما بودنت را با تمام وجودم حس می‌کنم.
تو همین حالا هم بخشی از زندگی منی، بخشی از قلبم… 🤍

گاهی به این فکر می‌کنم که چند ماه دیگر، همین پسر کوچولویی که امروز درون من زندگی می‌کند، قرار است روی دست‌هایم باشد.
قرار است صورتت را نگاه کنم و شاید با خودم بگویم:
«چطور ممکنه این همه عشق، از یه موجود کوچولوی این‌قدر ریز شروع شده باشه؟»

پسرم، نمی‌دانم وقتی بزرگ شدی و این نوشته را خواندی، چه شکلی شده‌ای و چه رویاهایی داری؛
اما دوست دارم بدانی یک روز، قبل از اینکه حتی تو را ببینم، مادرت نشسته بود و برایت می‌نوشت.

و تنها چیزی که آن روز مطمئن بود، این بود:

تو هنوز نیامده بودی، اما جایت در قلب مامان از مدت‌ها قبل آماده بود. 💙🧿

منتظرت هستم، پسرم…
برای اولین نگاه، اولین بغل و اولین باری که صدایت کنم:
«پسرم…» 🥹💙