۸ پاسخ

واقعا دخترداشتن یچیزدیگس انگارهمدمه برات

این جمله اخرت یعنی پسرتو قدر دخترت دوس نداری؟؟ گفتی اگه بجه بخوای میخوای دختر شه

عزیزم خدا برات نگهشون داره

واقعا دختر داشتن خیلی خوبه منم ۱۷بودم دخترم به دنیا اومد الان ۱۳سالشه مثل یه خواهر و همدم هست واسم

خب این یه چیزیه تو ذات بشره،چون بچه ها پاک و نرم ولطیف ومهربون میشن،کینه و اذیت و دشمنی بلد نیستن برعکس بزرگترهای اطرافمون که هرکدوم یه ضربه ای به ادم زدن ولی بچه ها خیلی دلشون پاکه.
اما نکته مهم اینه که بچه ها تا آخر بچه نیستن،بزرگ میشن خاسته ها و توقعاتشون بیشتر اخلاقشون تندتر،زبونشون درازتر میشه،ولی پدرمادر با صبوری و تحمل با مشکلات بچه هاشون دست و‌پنجه نرم میکنن.
شاید چون تک فرزند بودی تجربه اشو نداشتی ولی خودتو اماده کن برای آینده ی نه چندان دور😁

خدابرات حفظشون کنه عزیزم🙏
منم خیلی دوسدارم خدا یه دختر بهم بده🫠

من دخترم ۱۸ سالگی به دنیا اوردم پسرمو ۲۱سالگی به دنیا اومده

من برعکس پسرم ۲۳سالگی دخترم ۲۹

سوال های مرتبط

مامان عسل نازم مامان عسل نازم ۵ سالگی
سلام مامانا
می‌خوام یه درد دل بکنم
از روزی که بچم به دنیا اومد همه فکر و ذکر شد دخترم. کارم رو به خاطر دخترم گذاشتم کنار و به خاطر کار شوهرم که بیرون شهر بود شهر زندگیم هم عوض کردم و الان غربت نشین شدم. حالا هم به یه زن افسرده و زودرنج تبدیل شدم که هیچ چیزی خوشحالش نمیکنه. هم خودمو نابود کردم و هم دخترم داره مثل خودم افسرده میشه. تصمیم گرفتم برگردم به شهر خودم هر چند که از همسرم دور میشم و دیگه کمتر همدیگه رو میبینیم ولی باز می‌دونم تو شهر خودم چی به کجاست و همه جاهاش رو میشناسم و ممکنه روحیه‌م رو دوباره به دست بیارم. من به خاطر اینکه دخترم شبها بابا بالای سرش باشه حاضر شدم بیام تو شهر غریب ولی خودم دارم دیوونه میشم چون اینجا هم که هستیم خیلی امکاناتش کمه واسه همین گفتم به خاطر خودم و دخترم که شده باید دوری رو تحمل کنم ولی هر چی فکرشو میکنم میگم چرا زندگی من باید اینقدر دچار چالش باشه چرا نباید مثل دیگران زندگی کنم چرا باید یه موقعیت رو فدای یه موقعیت دیگه بکنم و هزارتا چرای دیگه و تنهایی و غم و اشک😔
مامان ارس مامان ارس ۵ سالگی
خانوماااا من ارشد دارم چون همیشه تو دانشگاه درسم خوب بود و همه میشناختنم یکی از استادان واسطه شد با مدرک ارشد تو دانشگاه دولتی درس میدم ... البته دکتری هم دانشگاه علامه تهران قبول شدم ولی چون اون سالی بود که پسرم رو باردار بودم ترجیح دادم نرم و بزارم پسرم بزرگتر بشه بعد ... الان با این توصیفات درس خوندن دخترمم برام خیلی مهمه و تمام تلاشمو هم مالی هم زمانی براش گذاشتم که درس بخونه امسال پنجمه و داره بکوب برای تیزهوشان سال دیگه میخونه... حالا اصل مطلب اینجاست از خانواده شوهرم همه زیر دیپلمن. حتی بچه هاشون که الان بزرگ میشن همه درس رو دبیرستان ول می‌کنند. و معتقدن درس بدرد نمیخوره. جاری م با اینکه خیلی با هم خوبیم چند بار گفته درس به هیچ دردی نمیخوره همش هم جلوی من میگه..پسرش کلاس نهمه یبار گفت زنعمو تو این همه درس خوندی آخرش هیچی مغازه داری میکنی ( من یه مغازه لوازم التحریر از خودم دارم) یعنی هر وقت از بدرد نخور بودن درس تو جمع میگن احساس میکنم دارن منو دخترمو تحقیر می‌کنند. خیلی بهم بر میخوره.. چرا واقعا بعضی‌ها اینجوری ان. چرا با حرفهاشون آدمها رو میرنجونن و تحقیر می‌کنند. به جای اینکه هی بیان تشویق کنند دخترمو تازه جلوش اینجوری میگن. ( پارسال دخترم تو المپیاد جهانی ریاضیات رتبه آورد) هیچ کس بهش تبریک نگفت فقط میگفتن ای بیکاری‌ها ریاضی به چه درد میخوره... البته شوهرم اصلا اینجوری نیست. چون به واسطه من تجربه رابطه با آدم‌های تحصیل کرده رو داشته و ترجیح میده دخترم درس بخونه.. از نظر شما باهاشون چجوری برخورد کنم چی بگم.
مامان دلی ماه مامان دلی ماه ۶ سالگی
سلام یه مشورتی باهاتون دارم دیروز که می خواستم ماهلین رو ببرم پیش دکترش گفت خواهرشم بیار گفتم باشه و بردمشون هر دو همزمان تو اتاق بودن من بیرون نشسته بودم چون نمیزارن مادر باشه ولی بیرون کاملا صدای خانوم دکتر میاد جلوی هر دوشون تمرین گذاشته بود ماهلین اصولا وقتی همزمان با هم بخوام تمرین کنم همکاری نمی کنه و انگار اعتماد به نفسش پایین میاددیدم دکتر هی داره بهش تذکر میده که ماهلین بالای صفحه رو نگاه کن ماهلین بیشتر دقت کن بعد دیدم عصبانی شد سرش یه کمی داد کشید و دعواش کرد که چرا اینجوری می کنی اونم افتاد به گریه هی بهش می گفت گریه نکن توجه کن و درآخر گفت ببین خواهرتو من می دونم وقتی با هم بخوام کار کنم‌ماهلین اذیت می کنه در بیشتر مواقع و من و باباشم دیوونه کرده با این کاراش لجبازی داره هیچکس غیر از من بچشو نمیشناسه ولی من میگم من بی سوادم مادرشم و یه دیپلم ساده دارم ولی چرا دکتر مملکت اینجوری باید رفتار کنه اگه تنها بود اینقدر ناراحت نمیشدم ولی چون خواهرشم باهاش بود میگم اعتماد به نفس بچه رو سرکوب کرده من از این لحاظ خیلی ناراحت شد این خانوم استاد مشاوره بچه هامه من با مشاورشون راحتم گفتم تلفنی جریان دیروز رو باهاش در میون بزارم کار و تشخیص خانوم دکتر عالیه ولی این رعتارشو نپسندیدم و بهشم گفتم اینا با هم باشن اذیت می کنند و به صورت جداگانه خیلی عملکردشون بهتره تا وقتی با هم کار بشه بعد جلوی ماهلین گفت دلوین خیلی بهتره ولی این اذیت می کنه خوب این بچه می فهمه احمق که نیست ماهلین خیلی دختر حساسیه و زود بهش برمی خوره من فوق العاده از این کاره خانوم دکتر ناراحت شدم به نظرتون چی کار کنم ؟؟نمی تونم درمانشم قطع کنم به نظرتون گذشت کنم اینبارو؟؟یا تذکر بدم ؟؟