الان بهترین فرصته ک این درسو ب خودت بدی
تو فرزند اون خونواده نیسیو اگه برات احترامی قائل باشن به واسطه پسرشونه و شاید قلبا حس و حال عاطفی بهت نداشته باشن الان هم مادره نوه شونی
اینو با خودت ببند و بپذیر
اینجوری نه توقعی داری ازشون نه میتونن با حرفی رفتاری ناراحتت کنن وتاثیری رو تو بذارن
میدونم تلخه اما حقیقته
منم دلخوری از خانواده همسرم دارم ولی فکر کردن بهشون فقط خودمو اذیت میکنه و رو رابطهام با پسرم و همسرم اثر بد میذاره چون اعصاب خوردیامو رو اونا خالی میکنم، به این نتیجه رسبدم توقعمو نه فقط از خانواده همسرم بلکه از همه آدما کم کنم، اینطوری خودم آرتمش بیشتری داذم... بعدم خانواده همسر اسمش روشه خانواده دوم ما به حساب میان و قطعا بین دخترشون و عروسشون دختر خانواده اولویته....پس با احترام حد و حریمم رو مشخص میکنم
ولش بابا اسمشون روشونه دیگ مادر شوهر
منم خیلی قلبم شکسته خیلی همش ب شوهرم منو بد میکنن
منم قبل بارداریم خیلی دوستشون داشتم حتی وقتی پیش من مادر شوهرم با همسرم بحثشون میشد با همسرم دعوا میکردم که حق نداری جلو من به مامانت بی احترامی کنی ولی مادرشوهرم سر یه مسئلهای که راجب به دخترش بود باهامون قهر کرد ۹ ماه بارداریم کلا نه به من زنگ زد نه به همسرم یک هفته مونده به زایمانم زنگ زد و روز زایمانم هم مثل غریبه ها بعد ازظهر اومد ملاقات .حتی بین دخترم و دختر خواهرشوهرم هم خیلی فرق میزاره و این فرق گذاشتنش باعث فاصله و دلخوری بینمون شده البته اینم بگم نامادریه ولی همسرمو از ۲ سالگیش بزرگ کرده از روزی که نامزد بودیم هی پیش مامانم و فامیلامون میگفت من فقط اینارو (همسرم و برادرشوهرم)نزاییدم ولی جونمو گذاشتم براشون منم هیچوقت به چشم نامادری حتی مادرشوهر هم بهش نگه نمیکردم مثل مامان خودم دوستش داشتم ولی الان نزدیکه دو ساله به خودم اومدم و دیدم خانوم با سیاست چطور نقش بازی میکرد چقدرررررر بین همسرم و دخترخودش فرق میزاره حتی بین نوههاش .
بزرگترین حسرت زندگی منم ای کاش مادر همسرم سر زندگی و بچههای خودش بود مطمئنم کنارشون زندگی بهتر و خوشحالتری داشته بودیم از سال ۹۹ که نامزد شدیم تا الان همه چیو همسرم تنهایی خودش انجام داده اگه مادر خودش بود اینهمه بارسخت تو این دوره زمونه رو دوشش نبود چون پدرشوهرم خیلی خوب و مهربونه ولی مادرشوهر راضی نمیشه کاری براشون انجام بده انگار فقط یه دختر دارن دوست داره همه چیرو برا اون فراهم کنه.
همشون همینن
عزیزم اون اسمش روشه مادرشوهر،نباید ازش انتظار داشته باشی،تو باید از مادر خودت میخواستی بیاد کمکت،هیچوقت عروس جای دخترو نمیگیره،تو اگه پیش خودت هی تکرار کنی که من فقط عروس این خانواده هستم و فقط بواسطه ی شوهرم باهاشون نسبتی پیدا میکنم دیگه هیچ انتظار عاطفی و غیر عاطفی ازشون نخواهی داشت،خودت راحت میشی
میگفتی چون ک ص من دستگاه کپی خشگل شده ربطی ب پسرت نداره
ولش کن بابا دوری و دوستی
خدا سایهی پدر و مادرامونو از سرمون کم نکنه که نمیزارن آب تو دلمون تکون بخوره 🫀
من عروسی کردم کارهای مادرشوهرم انجام میدادم بنایی داشتن کمرش عمل کرد برس رب بپز بروکمکش ه کار پاییزی داشت بعد من زایمان کردم بچه اولم از بین رفت نتونستم درست استراحت کنم تهران ده روز بخاطر بچه ام اواره بودم اومد حالم بد تویه ساختمان یه اب داغ نکرد دستم بده بعد دوماه از زایمان دوباره باردارشدم بارداری سخت یه نگاه نکرد زایمان کردم من به شوهرم گفتم کار ندارم بهش الان عید رفتم خونشون پام نذاشتم دیگه خودش فعمیده حناش رنگی نداره
اگه جای من بودی ک توو حاملگی با جاری و مادر شوهرم توو ی ساختمون بودیم هنوزم هستیم همیرم ۷ صبح میرفت ب شهر دیگه سرکار تا ۷ شب من کل روز خونه تنها بودم و البته ناهارها، یکبار یکیشون ی بشقاب غذا درخونه من نیاورد، تازه هفت ماهم بود ک مادرشوهرم زانوشو عمل کرد توقع نگهداری و تمیزکاری و پذیرایی از من داشت، توقع داشت برم براش جارو تمیزکاری کنم. زایمانم کردم با اینک توو ی ساختمون بودیم هیچکدوم هیچ کمکی نکردن، مادرم دست تنها بود هم باید از من هم از ی نوزاد کولیکی هم از مهمونایی ک همه از سمت اونا بودن نگهداری میکرد، بعدازظهر ک میشد تا میومدیم با مامانم سرمونو بزاریم زمین ی دیقه میومدن درمیزدن میومدن عصر نشینی. دریغ از ی کمک کوچیک ک ب مامانم کنن، مامانم توو ۱۰ روز زایمان من ۳ کیلو وزن کم کرد
دقیقا منم توزایمانم فهمیدم ک هیچیکسس توناخوشیت کنارت نمیمونه همه توخوشی دوستتدارن
میدونی ازمن توقع دارن بچمو ببرم بالا وقتی گریه میکنه ازمن توقع دارن وقتی اذیت میونه ببرمش اونجا نه اونا بیان مافاصلمون ۱۰تاپلس صدای بچمم میشنون میگن میاوردیش بالا خب
مگ عروسک خیمه شب بازی من هی دستم بگیرم ک پسفردا هزارتا منتم رو سرم باش ۲سال یچم باهرسختی خودم بودم فقط
ببین اینو بخون ببین غریب بودن چقد بده درد خودمو یادم انداختی...من دکتر ۳۸ هفته و خورده ای نامه بهم داده بود برا زایمان بعد بریچ بود سز شدم...مادرم چون کار کشاورزی داشتن گفت همون ۳۸ هفته میام هفته بعد که کار خودم تموم بشه...از قضا من ۳۷ هفته ۵ صبح کیسه آبم پاره شد دیگه رفتم بیمارستان بعد شوهرم رفت دنبال مادرش و ازش پول قرض گرفت ۲ تومن...اومد و خلاصه همون شبشم فرستادمش خونمون پیشم نموند گفتم برو...بعد فرداش مرخص شدم بعده یه هفته بهم زنگ زد گفت بد کردم تورو از بیمارستان مرخص کردم پولمو بده....وای منو داری بخدا انگار آب یخ ریختن روم از مامانم گرفتم بهش دادم شوهرم بیکار بود بعد ۱۰ روزم که مامانم رفت اگه بدونی اومد چه حرفایی بهم زد خدا بهتر میدونه که حتی شرمم میاد بگم...خلاصه حتی یه کیلو شیرینی هم برام نیاوردن
همش زورگو و حسودن و زندگی خراب کن ب خودشون رحم نمیکنن وای ب حال من که غریبم فقط از خدا میخوام نجاتم بده
به نظرم اصلا برات مهم نباشه دوری و دوستی راحتتری
طبق تجربه ام همیشه اونقدر بها میدادم به مادرشوهر وخواهرشوهر یادمه مادرشوهرمو میزاشتم روی سرم پدرشوهرم فوت شد بعد آوردنش خونه ی من چهل روز نمیزاشتم آب تودلش تکون بخوره افتاده هم هست حموم ببراصلاح بکن حتی جلوی بکینیش هم میزدم باژیلت یه کارها میکردم که برای ماذرخودم نکردم یه وقت نگن فلانی بد هست بعدها دیدم نه بابا هرکارکنم بازم عروسم ودخترهاش بازم کخ میریزن تصمیم گرفتم معمولی باشم خودمو اذییت نکنم الان نوبت هفته ی من بود بیارنش خونمون من به شوهرم گفتم چبشد گفت که میره خونه ی خودش منم هیچی نگفتم اصلا زنگ هم نمیزنم حتی خواهر شوهر بزرگم غرغر میکنه که ی
باید ببرین خونتون چیزی نمیگم شوهرم خودش جوابشون رو میده اصلا برام مهم نیست هرکار میکنن خوب میخورم خوب میپوشم خوبم لوازم خونه میخرم حسودی میکنن برروی خودم نمیارم آوردن ماذرشون رو هفته ای که سهم منه نگهداری میکنم بقیش میگم نمیتونم حتی حموم هم نمیبرمش میگم باردارم وبچم کوچیکه اون همه خوبی کردم پشت سرم بد گفتن پس محبت بی جا نمیکنم به مادرشوهرم چندوقت پیش خونمون بود گفتم من نمیتونم حموم ببرم دخترهاتون ببرن من باردارم سختمه الان دیگه نمیگن چرا خودمو برای کسانی که متوجه خوبی وبدی نمیشه
باید مثل خودشون رفتار کنیم معمولی
هیییی دلمو خون کردی
یاد زایمانم افتادم که شوهرم حتی یه شاخه گل برام نگرفت
درصورتیکه من ازش توقع داشتم
توام بگو حیف باشه دختر خواهرشوهرم ولی به خودش رفته
بچه حیف شده
ببخشید ولی مادرشوهرا خیلی زر میزنن دقت نکن تو مال منم دقیقا همین حرفا زدو و همین کارارو کرد
دقیقا منم قبل زایمانم خیلی خانواده همسرمو دوس داشتم و باهاشون صمیمی بودم. ولی الان هرکار میکنم دلم باهاشو صاف نمیشه مثل قبل نمیشه چون خیلی ازشون انتظار داشتم ولی هیچ کاری برام نکردن خورد تو ذوقم. حس میکنم قبلا چقدر ساده بودم که دوسشون داشتم
منم خیلی بهم زخم زبون زدن و اذیتم کردن چ بارداری چ زایمان
از سرشون نمیگذرم
عزیزم درسته یه سری رفتاراشون بد بوده، اما مراقبت از شما وظیفه مادرتون بوده، کمتر پیش میا مادرشوهر بیا برا بچه پسرش .... منم بعد زایمانم ۶ ماه خونه مادرم موندم تا خونمونو اسانسور دار بخریم چون زانوم اب داشت، ۹ ماه بارداریمم خونه مادرم بودم چون استراخت مطلق بودم .... ی شب کلا رفتم خونه مادرشوهرم خودم اصلا باهاش راحت نبودم، مادر و دختر بیشتر باهم راحتن اینجور مواقع .....
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.