جان مادر🫀
لیانای قشنگم😍
شکوفه گیلاس من🌸
از روزی که بدنیا اومدی هرروز با چالشهای مختلف روبرو شدیم
اولش زردی بود ،گفتم این تموم شه خیالم راحت میشه بعدش صورتت دون قرمز ریخت و من داغونتر شدم و کارم شد گریه،این‌وسطا کولیک هم مهمون دل قشنگت شد و با هر درد و گریه ات جیگرم میسوخت وهرروز ۱۰۰۰بار میمردمو زنده میشدم
زردی رفت،کولیک رفت،دون قرمز ها رفت،رسیدیم به واکسن دوماهگی و رفلاکس
دو روز اول واکسن خیلی سخت تر گذشت،خیلی اذیت شدی ولی بازهم گذشت
رفلاکس همچنان با ما بود و هنوزم کم و بیش هست،الانم که سه ماهگیتو ۳روزه تموم کردی سرماخوردی و اون دماغ کوچولوت هی خش خش میکنه،چشای نازت بی حاله و سرفه و عطسه بی ادب اذیتت میکنن
همه اینا گذشت،سرماخوردگیم میگذره...
نازگل من دنیا همینه،هرروز یه ماجرای جدید،درد میکشیم گریه میکنیم،خوب میشیم میخندیم
میخوام بگم همیشه تو هر شرایطی مامان پیشته،بابا پشتته😘
غمت غممه،ناراحتیت تیری به قلبمه،خوشی و سلامتیت آرزوی این دنیا و اون دنیامه
ازخدا میخوام همه ی بچه های سرزمین قشنگمون سلامت باشن،مامانا از بچه هاشون خیالشون راحت باشه
قلبم برات جان مادر💋🫀

تصویر
۴ پاسخ

چه دختر زیبایی و چه متن دلنشینی❤

اخیییی چه مامان با احساسی🥹🥹🥹

عزیزم معلومه که مریض میشه اول چشماش میریزه بهم چشماش تب داره پسرمنم همینجوره

چه دختر نازی ماشاالله خدا حفظش کنه برات چه متن قشنگی واقعا ک درسته گفتی

سوال های مرتبط

مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۴ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان نیکان💙🧸 مامان نیکان💙🧸 ۲ ماهگی
سلام مامانا میخوام تجربه ی واکسن دو ماهگی نیکان رو بگم💉به وقت ۲۷ مهر که رفتیم بهداشت و بعد اینکه تو بهداشت قد و وزنش رو گرفتن اول قطره ی خوراکی رو دادن بعد تزریقی رو زدن ...طفلی بچم گریه کرد ولی خداروشکر زود آروم شد نمیدونم چرا استرس گریه ی زیادش رو داشتم(شایدم بخاطر اینکه موقع آمپول بی حسی ختنه خیلی گریه کرده بود🥲)و اولین بار چشای بچم خیس شد و اشکش اومد🥲من یکم خیالم راحت شد و خداروشکر کردم ک راحت گذشت و تبم نکرد یعنی دمای بدنش نهایت یه بار ب ۳۸ رسید و بعد اون بین ۳۶ ۳۵ ۳۷ متغیر میشد
ولی همون روزی ک واکسن زد اتفاقی افتاد ک هنوزم یادم میاد تمام بدنم میلرزه🥲ساعت ده و نیم واکسن رو زدیم اومدیم خونه حدود ساعت ۲ بود بچم خواب بود یهو تو خواب جیغ زد بیدار شد گریه کرد گریه ی شدییید و قرمز شد😭نگا به پاش کردم پوشکش رو گفته بودن شل ببند شل بود و بادی تنش بود اونم باز کردم نمیدونم بخاطر اون بود یا چی رانش قرمززز مایل به کبودی شد نفس بچم برا یه لحظه رفت انگار حتی جون نداشت ناله کنه رنگ و روش عینن گچ شد چشماشو باز نمیکرد در عین ناله کردنش...من انگار دنیا ریخت روی سرم دستام لرزید با همسرم نفهمیدیم چیکار کنیم چند دقیقه بعد بهتر شد کم کم به بهداشت ک زنگ زدم گف شاید پاشو شل نبستی بخاطر همون🥲عذاب وجدان دارم ک اگه بخاطر کوتاهی من شده بچم خیلی اذیت شد ولی حس میکنم به واکسن حساسیت نشون داد حالا ان شاءالله چن روز دیگه میبرم از متخصصش بپرسم ببینم چی میگه
خلاصه شکر خدا به خیر گذشت خواستم بگم حواستون باشه پای کوچولوتون رو خیلی شل و آزاد بزارید ان شاءالله به دکترش ک گفتم جوابشو اینجا میزارم تا بقیه هم استفاده کنید❤️ان شاءالله خدا همه ی بچه ها رو حفظ کنه بین اونا پسر منو🤲🐣
مامان ماهان مامان ماهان ۳ ماهگی
اومدم تجربه مو از واکسن دو ماهگی بگم که چه بلایی تا امروز که دوازده روز گذشته به سرمون اومد.
سه چهار روز اول که بچه بی قرار، کم اشتها و تب داشت و با پاشویه و خنک نگه داشتن خونه کنترل شد.
روز چهارم شد همچنان بچه یه کوچولو تب داشت و چون دو سه بار هم بخاطر استامینوفن بالا آورده بود دیگه بردم پیش دکتر و داروهای جدید کولیک هم نوشت به علاوه داروی ریفلاکس. از بعد از ظهر روز چهارم گریه های شدید و بی انتها شروع شد. بچه نخوابید و گریه کرد و از شدت بی خوابی چشماش کبود شد. با هیچی آروم نمیشد و گریه هاش اصلا گریه های کولیک نبود. قشنگ معلوم بود یه اتفاقی افتاده. دوباره پس فردا بردمش دکتر و دکتر احتمال اسپاسم شیرخوارگی داد و ارجاع به فوق تخصص مغز و اعصاب اطفال. دکتر گریه هاشو دید و گفت خداروشکر تشنج نیست ولی نوار مغزی باید گرفته بشه. خلاصه با هزار سختی نوار مغزی گرفتیم و خداروشکر مشکلی نبود ولی دکتر گفت بچه به واکسن سیاه سرفه آلرژی داده و نامه داد تا این واکسن از دوز های بعدی کلا حذف بشه چون احتمال خیلی زیاد دچار تشنج کنه.
خلاصه که خیلی مراقب باشید ولی نترسید. پسر من انقدر گریه می‌کرد که از شدت گریه بی حال میشد و خوابش می‌برد. واقعا زجر خالص بود برای همه مون.