سلام خانما من با شوهرم از دیروز تا حالا قهرم شبا خونه نمیاد ظهر اومد خونه ناهار خورد پسر بزرگم ۴ سال و نیم داره گفت میخوام با بابام برم گریه.زاری کرد که میخوام برم منم زنگ زدم باباش اومد دنبالش با خودش بردش میره یه شهر دیگه خونه مامانم اینا هم همونجا هست بعد وقتی میخواست بره خیلی بغض داشت انگار دلش نمی‌خواست بره خیلی گرد بعد رفت بغل باباش با گریه از من خداحافظی کرد رفت اولین باره ازم دور میشه شبی هم نمیاد من الان دلم داره میترکه دارم خودمو خفه میکنم از گریه اولین باره ازم دورشده خودشم خیلی ناراحت بود بهش گفتم بیا پیش خودم بعد از ظهر میبرمت پارک اما مثل اینکه دو دل بود رفت همیشه فکر میکردم اگر با باباش بره من خیلی راحتم دیگه اذیت نمیکنه من میتونم یه کم برای خودم باشم اما الان دارم میترکم نیست انگار دنیا برام سوت و کوره خیلی حالم خرابه کلش نمی‌رفت حالا چکار کنم چطور با خودم کنار بیام تا فردا نترکم
شیر خشک رفلاکس. کولیک.شیر مادر

۹ پاسخ

بابا بلند شو یه فیلمی ببین از این یه روزت استفاده کن فردا میاد روز از نو روزی از نو حداقل یه امروز و مال خودت باش فیلم هندیش نکن

خب تو هم باهاشون میرفتی میموندی خونه مامانت اینا

عزیزم سعی کن یکم از وابستگیت کم کنی و روی استقلالت کار کنی اینجوری هم به خودت هم به بچه اسیب میزنی اینقد وابستگی خوب نیست ،

زنگ بزن ب مامانت حالش بپرس
اگر میتونی تاکسی بگیر برو

گلم ناراحت باشی یا نباشی پسرت تا فردا پیشت نیست
به خودت و کارات برس
حال روحیتو خوب کن
فردا اومد شرایطت عادی شد نگی کاش استفاده کرده بودم
به این فکر کن ک مامانایی مثل ما هستن ک بچه هامونو از ۹ ماهگی یا زودتر گذاشتیم و رفتیم سرکار کار من ک ۱۲ ۱۳ ساعته

پاشو صفا کن خواهر فردا میاد دیگههه پاشو یه نفسی بکش 😅 پاشو برقص یروز ماله خودت باش

خیلی سخته منم طاقت دوری بیشتراز چندساعت ندارم اژ پسرم

اشکال نداره علکی استرس نده به خودت بزار پیش باباش باشه امروزو برای خودت باش دلش تنگ بشه زنگ میزنه امان از مادر بودن😅😅

چرا قهری گلم
به این فکر کن باباشه و مواظبشه
تو هم خودتو مشغول کن
انشااله فردا میبینیش

سوال های مرتبط

مامان سبحان مامان سبحان ۲ سالگی
دیشب خدا بهم رحم کرد🥲 دیروز بچم رو بردم بیرون اومدیم خونه بچم آروم بود یهو بچم خوابید تو خواب همش گریه میکرد همش با خودم میگفتم برم اسفند دود کنم برای بچم چیزیش نشه وقتی از خواب بیدارش شد همش گریه می‌کرد گریه بند نمیشد خواهر شوهرم اومد سرگرمش کرد آروم شد خواهر شوهر هم بهم گفت براش اسفند دود کن گفتم بهش غذا میدم بعد به بچم غذا دادم سپردمش دست باباش رفتم براش زغال بزارم تا اومد انگار یه چیزی خورده بود تو گلوش گیر کرده بود چ‌وضعی بود😑شوهرم که فکر میکرد نون خورده تو گلوش گیر کرده بهم میگفت بهش آب بده تا بره پایین 🤦🏻‍♀️ولی من اینکارو نکردم پشتش زدم تا یه یکم بالا اومدیکم خون هم اومد بردم بیرون زدم پیشتش تمام غذایی که خورد بود رو بالا آورد با کمی خون دیدم یه تکه پوست تخمه هم بیرون اومد😑😑گلوش رو بریده بود تا اومد بیرون 🥲🤦🏻‍♀️ از یه طرف هم مادرشوهر تا دید اومد شروع کرد به فوش دادن من عصبی بود 😅😐همش اسم‌مردن میورد 😑😒 بچت میمورد بچت فلان میشد