خانوما دوست داشتین تجربه ی منو بخونین
من وقتی اومدم خونه خودم داشتم افسرده میشدم.دست تنها خیلییی سختم بود با اینکه شوهرم کمکم میکرد ولی دیگه توان جسمی و ذهنی نداشتم.سعی میکردم تایمای بیکاریم خودمو با گوشی سرگرم کنم.یهو متوجه شدم چقد من عصبی و پرخاشگر شدم،چقد زندگی برام بی معنی شده ،از هیچی لذت نمیبردم‌حتی بغل کردن دخترم،الکی حرص میخوردم و با شوهرم بحث میکردم، حتی خانواده م بهم زنگ میزدن عصبی میشدم و دوست نداشتم جواب بدم،رفتارا و عمل خانواده ی شوهرم داشت دیوونه م میکرد و ذهنم به شدت درگیرشون بود
یه روز یه دوست تو گهواره برام نوشت که تو خیلی ذهنتو درگیر خانواده ی شوهرت کردی و داری زندگی و اعصاب خودتو خراب میکنی.اولش گفتم نگاااا اصلا ادمو درک نمیکنن بعد دو روز به خودم اومدم و دیدم من تک تک لحظاتی که میتونستم ارامش داشته باشمو حروم فکر کردن به رفتار و کارای بقیه کردم
وسایلو از اتاق جمع کردم و رفتم تو هال تلویزیون زدم شبکه ای که موزیک شاد و رقص پخش میکرد اوایل خیلی صدای موزیک رو مخم بود و اذیت میشدم ولی کم کم برام شیرین و لذت بخش شد.بعدش سعی کردم به زور هم شده یه کوچولو به خودم برسم حتی با زدن یه تینت و بالم لب و ریمل
وقتی شوهرم میومدم خونه در حد ۵ دقیقه میرفتم تو حیاط و برمیگشتم.به بهونه خرید وسایل خونه میرفتم بیرون.وقتایی که فکرای منفی میومد سراغم فورا حواس خودمو پرت میکردم با گوش دادن موزیک یا رقصیدن با دخترم یا حرف زدن با دخترم و بغل کردنش
خداروشکر الان‌ حالم خیلیییییییی خوبههههه 💃
هرکااااری میتونید انجام بدید که افسرده نشید افسردگی هم خودتونو نابود میکنه هم بچتون رو.بچه های ما نیاز به یه مادر شاد دارن🙃
گهواره پستونک شیرخشک رفلاکس واکسن کولیک نفخ

۲ پاسخ

افررررین بهت👏👏👏👏

کار خوبی کردی آفرین

سوال های مرتبط

مامان دخملی مامان دخملی ۴ ماهگی
خانواده ی شوهرم در حق من بدترین ظلم های دنیارو کردن
منو از چشم شوهرم انداختن تو کل فک و فامیل ابرومو بردن افسردگی و قرص های اعصابو بهم هدیه دادن حتی باعث شدن تا پای طلاق برم
هنوزم بهم بی اهمیتی میکنن و شوهرمو بر علیه م تحریک میکنن خوردم میکنن و پشت سرم حرف میزنن جلو بقیه بی ارزشم میکنن ولی از روزی که متوجه شدم خواهرشوهرم درگیر طلاق و دادگاهه خیلی ناراحتم براش
یه تایمایی از روز یهو به خودم میام و میبینم دهنم درگیرشه و به این فکر میکنم که نکنه چون دل منو شکستن خدا داره تنبیهشون میکنه
همش فکر میکنم که چرا من با قلب شکسته م نفرینشون کردم که الان اینجوری شه
شاید شبیه احمقا به نظر برسم ولی واقعا عذاب وجدان دارم
من حتی میترسم جلوی خانواده م و دوستام ناراحتیمو بروز بدم چونکه قطعا بهم میگن اوسکل و دیوونه م
خودمم یادم نمیره درد و ناراحتیامو اشک و خورد شدنامو
ولی از ته قلبم دعا میکنم هیچ زنی حتی دشمنام هم حسایی که تجربه کردمو تجربه نکنن چون بعد تجربشون زندگی کردن خیلی سخت میشه
خیلییییی
حالا موندم چیکار کنم
خودم کم بدبختی دارم بشینم به مشکلات اونم فکر کنم!!
اخه مگه من زجر میکشیدم اون بهم فکر میکرد؟
یا به داداشش میگفت هوای زنتو داشته باش؟
مگه این همونی نیست که با خواهرش دست به یکی کرد زندگیمو جهنم کنه؟
چرا من اینجوریم
چرا اینقد احمقم








پوشک پستونک شیرخشک شیرمادر شیشه شیر رفلاکس کولیک عکس نفخ بخیه
مامان پرنسس کوچولو🎀 مامان پرنسس کوچولو🎀 ۳ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت۳

پرستارا زنگ زدن به دکترم شرایط رو توضیح دادن دکترم گفت بستریش کنید تا من بیام منم خوشحال شدم که بالاخره همه چی تموم شد و میرم برای سزارین
همسرم رفت ساک بیمارستانو خرید و کارای پذیرش رو انجام داد
من لباسای بیمارستانو پوشیدم همه وسایلامو به همراهام تحویل دادم و رفتم تو اتاق فکر میکردم الان اماده ام میکنن میبرنم برای سزارین ولی اشتباه فکر میکردم…
منو بردن تو یه اتاق که فقط خودم تنها اونجا بودم مجدد دستگاه ان اسی تی رو بهم وصل کردن انژیوکت هم برام زدن که اصلا درد نداشت بعدش دیدم یه سرم برام زدن من اولش فکر میکردم سرم فشاره ولی بعد با خودم گفتم نه من قراره سزارین بشم دلیلی نداره بخوان امپول فشار بزنن احتمالا یچیز دیگه اس
خلاصه باهمین افکار خودمو گول میزدم که دیدم انقباض دارم و یه دردای پریودی خفیف هم اومده بود سراغم از پرستار پرسیدم ببخشید این سرمی که برای من وصل کردید چیه؟اونم گفت مگه دردارو حس نمیکنی؟گفتم چرا یه دردای ریزی دارم گفت خب برات امپول فشار زدم دیگه کم کم دردات بیشتر میشه نگران نباش😐
وای منو میگی از لحظه ای که این حرفو شنیدم خودمو باختم
احساس میکردم تا چند دقیقه دیگه قراره بمیرم
تو یه اتاق تنها بودم با دردایی که اصلا براش اماده نبودم…
مامان شاهان💙👶 مامان شاهان💙👶 ۳ ماهگی
چقدر مادر شدن آدمو عوض میکنه منی که خونه بابام دست به سیاه و سفید نمیزدم خونه خودم یه روز کار میکردم یه روز نه
اصلا حوصله بچه نداشتم جایی میرفتیم بچه کوچیک داشتن یکم گریه میکرد یا نمیخابید عصبی میشدم زودی میزدم بیرون یا میگفتم چه صبری دارن تحمل میکنن
حالا خودم با ۱۸ سال سن از پس همشون بر اومدم یه جورایی به خودم افتخار میکنم که تونستم از پس زندگی و شوهر و بچه بر بیام میدونم هنوز اولشه و سختی ها بیشتر میشه ولی پسر من شبا نمیخابید و شیرشو نمیخورد ولی الان همش حل شده و از پس همشون بر اومدم
روزمرگی های چند وقته اخیرم شیر بده پوشک عوض کن آروق بگیر خونه تمیز کن شام و ناهار درست کن شب بیداری بکش درسته سخته ولی شیرینه
و‌اینجاس که میگن بهشت زیر پای مادراس با درد و سوزش بخیه هایی که عفونت کرده از دل جون کارای پسرمو و شوهرمو خونمو انجام میدم اونم منی که پریود میشدم اعصاب همرو بهم میریختم و کاری انجام نمیدادم تا چند روز

مرسی ازت پسرم که اومدی به زندگی منو بابایی❤️👼
الانم روتین پسرمو انجام دادم خوابیده پاشم به کارای خونه برسم🥰
مامان شاهان مامان شاهان ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهار
خلاصه تا ساعت دو هر نیم ساعت میرفتم حموم واقعا خیلی خوب بود خیلی دردارو قابل تحمل تر میکرد تا وقتی خسته نمیشدم زیر همون دوش ورزش میکردم بعدشم که از حموم میومدم بیرون بازم ورزش میکردم و تو خونه راه میرفتم و خودمو سرگرم میکردم ناهار درست کردم اهنگ گوش میدادم و میرقصیدم حالت سجده هم خیلی دردارو کم میکرد خلاصه به هر سختی بود تا ساعت دو گذروندم ولی دردام خیلی شده بود به حدی که اشکم در میومد سر هر انقباض
ناهار رو شوهرم به زور بهم داد و زنگ زدم مامام گفتم من واقعا سخت شده برام تحملش گفت بیا مرکز
شوهرمم به مامانش گفته بود که من درد دارم اون بنده خدام از خونش پیاده پا شده بود اومده بود خونه ما که بریم مرکز دیگه راه افتادیم من سر هر انقباض نفس های منظم میکشیدم که بتونم تحمل کنم به مرکز که رسیدم رفتم داخل مامام رو که دیدم به گریه افتادم گفتم معاینم میکنی فقط خبر خوب بهم بده
معاینه ام کرد گفت سه سانتی اگه میخوای برو خونه ورزش کن تا دردات بیشتر بشه اگه هم میخوای همین جا بمون تا باهم ورزش کنیم منم گفتم اگه مشکلی ندارین بمونم و موندم
مامان اِما مامان اِما ۴ ماهگی
اشتباهی که من انجام دادم در تمام طول عمل همش حرف زدم ، حتی وقتی بردنم ریکاوری همش سعی میکردم سرمو بیارم بالا بچمو ببینم یا با پرستارا حرف میزدم ، گذشت و رفتم توی اتاق کم کم بی حسی از بدنم رفت و گفتن راه برو که با اونم مشکلی نداشتم نمیگم درد نداشتم اما خب نه اونجوری که همه میگفتن ، ملاقاتی زیاد داشتم و باهمه بگو بخند راه انداخته بودم و هی حرف میزدم غافل از اینکه باید بعدا جواب پس بدم ، خلاصه مرخص شدم واومدم خونه روز دوم یهو یه سردرد خیلی شدید اومد سراغم،از زور سردرد زیاد شروع کردم عوق زدن ویهو کلا از حال. رفتم و همه خیلی ترسیدن برادرمو و همسرم منو بردن بیمارستان من هیچی دیگه نمیفهمیدم اونجا فشارمو گرفتن و آزمایش ازم گرفتن و سریع یه سرم بهم وصل کردن ، فشارم روی ۱۵ بود و آنزیم های کبدم خیلی رفته بودن بالا، سریعا منو بستری کردن هرچی مسکن بهم میزدن سردردم ذره ای بهتر نمیشد ،دوروز منو نگه داشتن خیلی حالم بد بود هی توی بیمارستان داشتم بدتر میشدم گفتم میخوام رضایت شخصی بدم برم خونه نمیزاشتن میگفتن خطر مرگ و تشنج داری ، گریه میکردم التماس میکردم میگفتم خودم میخوام رضایت بدم ، شوهرم اومد هرچی صحبت می‌کرد نمیزاشتن و من اینقد عصبی شده بودم که هی فشارم میرفت بالاتر ، ترسونده بودنش و میگفتن اگه زنتو ببری به خونه نرسیده میمیره خلاصه بعد از کلی التماس و صحبت و پارتی و اینا گذاشتن مرخص بشم و اومدم خونه و روزی سه الی چهارتا نسکافه میخوردم که اثر داروهای بیهوشی از سرم بره و سردردم آروم شه ، چند روز طول کشید و سردردم همچنان ادامه داشت در حدی که حتی نمیتونستم بچمو شیر بدم ،
مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۵
درباره ماساژ رحمی هم بگم ک برای من یه بار تو ریکاوری انجام دادن ک چون بی حسیم داشت میرفت متوجه میشدم و‌ یه مقدار اذیت شدم یه بارم وقتی اوردنم بخش انجام دادن ک خیلییی درد داشت ولی دردش فقط همون لحظه بود
اولین راه رفتنم برای من وحشتناک بود اصلا نمیتونستم رو پاهام وایسم به زور چند قدم رفتم برگشتم ولی دیگه از سری بعد خودم‌ پاشدم راه رفتم و تقریبا هربار ک میرفتم دردم کمتر از قبل میشد
و یه چیز جالب اینکه من اصلا سردرد بعد سزارین نگرفتم با اون حال ک از تو همون ریکاوری هی سرمو تکون دادم و ۴ ساعت بعد عملم شروع کردم به مایعات خوردن و صحبت کردن و سر تکون دادن ولی اصلا سردرد نشدم ک از این بابت خیلی خوشحالم
و اینکه بعد عمل من واقعا خیلییی درد داشتم جوریکه گریه میکردم از درد ولی فقط تا دو روز اینجوری بودم و بعد ۳-۴ روز میتونستم کم کم پاشم کارامو کنم که اصلا فکر نمیکردم به این زودی بتونم سرپا شم
درکل اگه صدبارم برگردم عقب انتخابم سزارینه
با وجود همه دردا خیلی راضی بودم و اصلا پشیمون نیستم ،با وجود اون اتفاق و شوکی ک بهم وارد شد بازم اون روز خیلی روز قشنگی بود برام🥲✨
و از من به شما نصیحت از لحظه به لحظه‌اش لذت ببرید ک بعد دلتون خیلی تنگ میشه🥹💗


فرزندپروری/زایمان/سزارین/نوزاد/طبیعی/پوشک/شیرخشک
مامان معجزه خدا مامان معجزه خدا ۲ ماهگی
تجربه زایمانم بعد ۲۷ روز زایمانم
اونروز کلی کار کردم از تمیز کاری خونه
تا حموم گرفتن خودم وقتی رفتم زیر دوش
با آب داغ دوش گرفتم و قبل دوش یه اسهالی اومد
و همش دوست داشتم با آب داغ خودم و بشورم
خلاصه در اومدم از حموم یه ساعتی گذشته بود
داشتم شام درست می کردم دیدم یه چیز دماغی ازم ریخت وای خدای من خون بود آشپزخونه پر خون شد
به زور خودمو رسوندم اتاق ولباس پوشیدم
ساعت چنده ۵ غروب شوهرم سر کار وتو شهر غریب
یه دوست دارم زنگ زدم بهش فورا برام اسنپ گرفت رفتم بیمارستان تنهای تنها😭و غریب با ساک وارد بیمارستان شدم وبعد دوستم و شوهرم رسیدن
همه پرستارها اومدن رو سرم جمع شدن
بعد از سوال پرسی ازم ان اس تی گرفتن
بچه م حرکتی نداشت و نتونستن قلب بچه رو پیدا کن
واز شانس من دکترم اونجا بود اومد بالا سرم
بعد چند ساعت همه ناامید شده بودن که بچه زنده س
یا نه یه پرستاری اومد درست وسط سینه م بچه م قلب ش و پیدا کردن و داشت به آرامی میزد و همه یه نفس راحتی کشیدن همه هراسان و نگران ولی من اصلا استرس نداشتم و دلم روشن بود که بچه م زنده س چون یه ساعت قبلش داشت تکون میخورد
من و فرستادن سونو وبعد سزارین اورژانسی...
مامان نیلای مامان نیلای ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان من
طبیعی منجر به سزارین
پارت۲(آخر)
تجربه زایمان من
طبیعی منجر به سزارین
پارت۲(آخر)
اومدن لباس پوشوندن سوند وصل کردن که بدترین قسمت بود خیلی زیاد عذاب آور بود کلی گریه کردم🥺🥲🥲🥲🤦‍♀️
خلاصه منو سریع بردن اتاق عمل آمپول رو زدن که واسم هیچ دردی نداشت درمقابل عذابایی که کشیده بودم
درجا پاهام گرم و بی حس شدن کل دردام رفتن انگار تازه به دنیا اومدم خیلی حس خوبی بود
اومدن پارچه رو کشیدن شروع کردن به عمل
تقریبا ۱۰دقیقه گذشت صدای دخترمو شنیدم همه دکترا و پرستارایی که اونجا بودن داشتن از دخترم تعریف میکردن که چقد تپلیه چقد نازه 🥺منم همش میپرسیدم سالمه میگفتن اره از ذوق گریه ام گرفت دو سه دقیقه بعد گذاشتن رو سینم تماس پوست به پوست بچه با مامان تا پایان عمل رو سینم بود
بعدش گذاشتن رو یه تخت دیگه بردن ریکاوری
تقریبا یه ۲ساعت با دخترم اونجا موندیم همون حا درخواست پمپ درد هم کردم آوردن برام وصل کردن
بعد اومدیم بخش دیدم کلی آدم منتظرمونن حس خوبی بود
این وسطا هم درد میومد ولی با پمپ درد واقعا قابل کنترل بود ساعت ۸اومدیم بخش تا ۱۱اینا دردم یکم زیاد بود ولی بعدش کم کم آروم شدم ۸ساعت بعد عمل هم پاشدم راه رفتم سعی کردم دولا نشم که دردام زود کم بشن همین که اومدم پایین درسته درد داشتم ولی صاف وایستادم قدم زدم خیلی دردم کم شد
بعدش هر ۲ساعت یه بار پا میشدم راه میرفتم و سعی میکردم به دخترم شیر بدم
الانم هر بار که دخترمو میبینم درده برام زنده میشه ولی حس خوبی میگیرم که با وجود تحمل عذاب و درد یه فرشته کوچولو اومده تو زندگیمون

اگه برگردم عقب صدرصد همون اولش سزارین رو انتخاب میکنم البته با تاکید فراوان روی داشتن پمپ درد که هزینه اش واسه من ۱۳۰۰شد.

اینم تجربه نه چندان شیرین من از زایمان.