سوال های مرتبط

آریو &ایلدا آریو &ایلدا قصد بارداری
«دوباره همون نقطه… همون خونه‌ی اول»

انگار تموم این دویدنا، تموم این نفس‌نفس زدنا تو مسیرِ رسیدن به آرزویی که هر لحظه دورتر میشه، فقط یه خواب بوده؛ خوابی که با صدای سردِ دکتر، وقتی کلماتِ «ذخیره‌ی پایین» و «IVF» رو مثل تگرگ روی سرم می ریزه، ناگهان پرپر شده.

نمی‌دونم شنیدی؟ صدای شکستنِ آرزوهای آدم ها رو وقتی تو چهاردیواریِ مطب می‌پیچه، اون صدا بلندترین صدای دنیاست؛ صدای خُرد شدنِ تموم رویاهایی که براشون جنگیده بودی. تو اون لحظه، انگار تموم دنیا روی شونه‌هام آوار شد.

سرم پر از «چرا»های بی‌پاسخِ. چرا من؟ چرا این مسیر برای بقیه مثل یه جاده‌ی هموار ِ برای من، هزارتویی از سنگلاخُ بن‌بست؟ هر بار که فکر می‌کنم به مقصد رسیدم، دست دراز می‌کنمُ می‌بینم جز سرابی از امید، چیزی تو دستام نمونده.

دوباره بغض، دوباره گریه، و دوباره همون سوال لعنتی که تو رگ‌هام می‌جوشه: بازم باید بلند شم؟ باز م باید این بندِ پوتین‌های خسته‌م رو سفت کنم و تو بیراهه‌ای که انتهاش معلوم نیست، بدوم؟

گاهی فکر می‌کنم شاید من برای دویدن ساخته شدم، حتی اگر پایانِ این دویدن، رسیدن به هیچ نباشد. اما خسته‌م… بیش از اونچه کلمات بتونن توصیف کنن ، از این «دوباره شروع کردن‌ها» خسته‌م.