۷ پاسخ

بنام خدا
نه بدترم میشن
یه خزید میخوای بری باید ۱۰تا چیز برای اون بخری تا یه چیز برای خودت بخری،
بزرگم ک شد میگن چرا مارو دنیا اوردین،طلبکار هم میشن😐🦦👾خلاصه شُل کن و از گندی که زدیم لذت ببریم حداقل

حالا خوبه ۴ سال عشق حال کردی
من دوسال بعدش به صورت اتفاقی فهمیدم باردارم 🫠🫠🫠
تو اوج بی پولی
هیچ عشق و حالی ام نکردم
تنها مسافرتمونم ماه عسل بود که رفته بودیم 😂😂😂
ما چی بگیم پس خواهر

از من که تجربه ۵ تا فرزند رو دارم.بزرگیم پسرم سال دوم دانشگاه هست و ته تغاری خونمون هم یک سالشه ... بچت که رفت توی ۶ تا ۷ سالگی .دیگه قشنگ مستقلی و راحتی اونقدری که مطمعن باش حوصلت سر می‌ره میخای دومی هم بیاری😁 مطمعن باش میگذره مثل چشم بر هم زدن
و قدر همین لحظه ها رو هم بدون که روزی دلت برای همین روزای سختت هم تنگ میشه🥲

ببین عزیزم؛خیلی از حال‌خرابی این روزامون دلیلش استرس و فشار روانی هست که داریم تو این روزهای جامعه تجربه میکنیم؛تو نگاه اول فک میکنیم از بچه یا روزمرگی خسته‌ایم ولی اون فشار روانی که همه الان دارن باعث این افسردگی و رخوت شده؛صددرصد قبول دارم بچه‌داری هم سخته؛ولی افسردگی و حس روزمرگی گرفتن علتش عمیقتر از بچه‌داریه؛ولی میگذره عزیزم؛میگذره🤎🫂

خیلی زود این روزا میگذره
بچه بزرگ تر میشه و مستقل
هرچی سخت بگزری سخت تر میگذره کدوم بچه ای کوچیک مونده که بچه تو بمونه بزرگ میشه با هم میرین خرید با هم میرین باشگاه یه رفیق برای خودت داری
منم بعضی روزا پشیمون میشم ازینکه بچه آوردم ولی به خودم میگم خیلی زود بزرگ میشه و این روزا میگذره

عزیزم متاسفانه هرچی بزرگتر میشن چالشاشونم بزرگتر میشه
ولی لامصب شیرینن دیگه😍

آره خب وقتی بچت یکم بزرگ تر بشه یکم پر و بال بگیره دوباره راحت میشی

سوال های مرتبط

مامان مَهدیار💙 مامان مَهدیار💙 ۲ سالگی
این روزا خیلی متلاشی ام خیلی کم اوردم بچه بزرگ کردن تو غربت تو دوری از خانواده خیلییی سخته شاید اگر مامانم کنارم بود اینقدر اذیت نمیشدم
جسمم و روحم نابود شده ب جایی رسیدم ک حوصله نفس کشیدنم ندارم دایما عصبی پرخاشگرم خیلی خستم از زندگی دلم میخاد چشامو ببندم باز نکنم واقعا دست تنها سخته خیلییی سخت
هر ادمی ی گنجایشی داره من حس میکنم ادم مادرشدن نبودم من تحمل اینهمه سختی فشار ندارم از بس حرص جوش خوردم نابود شدم
خیلی تنهایی سخته 😞دلم میخاد یکم برای خودم باشم یکم استراحت کنم
ب ته زندگی رسیدم بخدا نای ادامه دادن ندارم میدونم خیلی اینجا میام غر میزنم ولی واقعا تنها جایی ک دارم حرفامو بزنم 🥲
احساس غم عصبانیت شدید دارم اصلا ارامشی درونم نیست همش حرص خشم ........
خدا خیر همسایمونو بده خودش بچه نداره هنوز بچه امو خیلی دوس داره میگ هرموقع خاستی بگو بیام بگیرمش استراحت کنی بهش گفتم الان بیاد بچم پیشش تو پذیرایی خوذم تو اتاق هنوز ن ناهاری خوردم ن درس کردم دلم داره ضعف میره اینقدر امروز غر زذ بهونه گریه حس کردم دیگ نمیتونم تحمل کنم .....🫠🥲ازدواج تو غربت ی جوری سخته بچه بزرگ کردن یجور دیگ سخت فقط میدونم خیلی همه چی سخت داره میگذره ...