خانوما مادرشوهرم میکروب معده داره هزااار بار گفتیم دهتی ندین به بچه دیروز رفتیم اونجا یه دفعه رفتم اشپزخونه دیدم نوشابه دهنی دارع میده بچم اونم یخخخخ خاله شوهرمم ته چایشو داد به دهترم شوهرم گفت ندین مریض میشه
امروز دخترم ۳بار استفراغ کرد اخر نکسیوم دادم بند اومد نمیدونم از نوشابه بود از چی بود شوهرم زنگ زد به مادرش گفت بابا تو دهن این بچه چیزی نکنین یه ورق نکسیوم خریدم شد ۴۷۰ تومن اونام گفتن خب شما که انقد حساسین نیارینش جایی کسی چیزی نده بهش.
این درحالیه که کلی التماس میکنن بیار بچه رو ببینیم که من میبرمش.
شوهرم گفت ما حساس نیستیم بچه دل و روده اش حساسه .
واقعا یعنی دهنی ندادن انقد سخته که گفتن نیار .
یعنی همه محبتاشون الکی بوده
سه شنبه یه مراسم دارن کلی ادم میخاد ییاد خونشون اینم پز دختر منو خیلی میده به بقیه بهم گفته حتما بیای ها
منم عمرا اگه برم .اونم صددرصد زنگ پشت زنگ که بیا رودروایسی هم دارم نمیتونم حرفمو رک بگم نمیدونم زنگ زد چجوری بگم که به این علت نمیام؟؟؟
رفلاکس
شیرخشک
الرژی
پوشک

۱۹ پاسخ

بنظرم یبار قاطع رفتار کن تا دیگه این کارو نکنن کی از بچت عزیزتر؟ جسارت داشته باش و نرو بگو میام دیقه نود نرو بگو مشکل پیش اومد بچه مریض شد

بعضیا هرچقدر میگی نمیفهمن که نمیفهمن
امروز مادرشوهرمنم ر..ید تو اعصابم
دخترمو اومد برد بهش گفتم صبحونه هیچی نخورده گفت باشه میدم بهش ،برده دیده نمیخوره برداشته بهش ۳تا بیسکوییت داده باشکم خالی 😐🙄

بگو باش میام دقه نود زنگ بزن بگو بخاطره دهنی ک داده بودن حالش خوب نیست نمیایم

اره بگو باشه میام
لحظه اخر بگو شردرد شدم حالت تهوع گرفتم نرو

حرفتو رک بگو موقعی که دارن دهنی میدم از بغلشون بکش ببرش از حق بچه ات و خودت دفاع کن اینجوری فکر میکنن تو سری خوری

اوه این بچه های ما که انقد حساسن و نباید همه چیزی داد به نظرم نرو من پامو هیچ جا نمیذارم

بگو خودتون گفتین نیارش منم نه. میام نه میارمش

عزیزم خیلی محکم و قاطع برگرد بگو بابته خورده های مهمونی قبلی طفلک هنوز خوب نشده که من بخوام دوباره بیارمش جایی،بخدا بری خودت وبچت بی ارزش میکنی امااگه نری هم به بچت هم به حرف خودت ارزش میدی حالیش میشه،خاله شوهر بیخود میکنه ته چاییشو بده به بچه همونجا خیلی درکماله ادب حالشو بگید دوتاحرف ابداربزن یعنی چی اخه

وای ک چقد بدم میاد از اینجور ادما

کسی که سلامتیه نوش واسش مهم نیس و هرکاری میخواد می کنه، پس توهم هرچی بهش بگی فایده نداره.من باشم این مهمونی رو نمیرم گوشیتم خاموش کن ،پز دادنشم بخوره تو سرش، با هیچ‌کسی رودروایسی نداشته باش عزیزم

خودش گفته بود اگه حساسی جایی نبر
هروقت زنگ زد بگو حساسم وقتی اختیار خودتونو ندارین نمیتونین 5دقیقه خودتونو کنترل کنید نمیارم

نبر عزیزم
کمتر برو اجازه نده هیچکس جز خودت چیزی بهش بده از بچه ات دور نشو وقتی خونه کسی مبری
من چند روزه رفتم خونه مادرشوهرم اینا فقط برا سروبس اونم سپردم ب باباش ازش دور شدم حتی اگه مهمونی یا فلان بوده ترجیحم این بود بچم کنارم باشه از جام حتی برا چایی ریختن بلند نشدم
و هرکی هرچیزی گفت اینو بدم اونو فلان گفتم ن ناراحت شدنشون هم مهم نبود چون الویت سلامتی بچم هست
با کسی رو دربایسی نداشته باش در مورد بچه ات لخصوص وقتی شوهرت هم پشتت هست

جوابشو نده

منم روم نمیشه خیلی چیزا رو بگم ولی خب اینکه همسرتون میگن خیلی خوبه و اگر متوجه نیستن و سلامت بچه رو به خطر میندازن نرید و متوجهشون کنید دلیل نرفتنتون رو.منم دوست ندارم بچم ببوسن آدما یا گاز بگیرن و چنین چیزهایی ولی روم نمیشه بگم

یا نرو کلا یا بچتو نبر بعدم بگو از اونروز دل درد شده و بالا میاره

رودرواسی با همچین آدمی؟ نداشته باش عزیزم و اصلا نرو

رک و راست بگو دگم پاتو نزار اونجا

ده دقیقه اخر برو

چه آدمایی خدایا

سوال های مرتبط

مامان همتا مامان همتا ۱ سالگی
پارت ۷



گفته بودم که بابای سخت گیری داشتم
مگه میتونستم بگم جریان چیه
به شوهرم گفتم من اصلا نمیتونم به بابام بگم و شرمنده
گفت اشکال نداره من با خانوادم هماهنگ میکنم الکی یه چیز دیگه میگیم

بعد کلی هم فکری به این نتیجه رسیدیم که بگیم مامانش منو بیرون آید شماره خونمونو گرفته که زنگ بزنه بیان خواستگاری
منم شماره خونمونو دادم مامانمم به بابام گفت که پریسا بیرون بوده و یه خانمی دیدتش و خوشش اومده میخوان زنگ بزنن
حالا تا قبل این ماجرا بابا من به شدت مخالف خواستگار بود هرکی میومد ندیده رد میکرد
برا این یهو اونم دهنش بسته شد و گفت باشه
یه شب مامانش زنگ زد و فیلم بازی کرد که اره من دخترتونو دیدم و خوشم اومده اگه اجازه بدین بیایم خواستگاری
بابامم گفت باشه بگو بیان
موعد رسید و شب خواستگاری شد
وای خیلی باحال بود من ازهمه چیز خبر داشتم مثلا میگفت داریم راه میوفتیم و اینا
با باباش و مامانش وآجیش اومدن من تو اتاق بودم بابام یهو اومد گفت بابا خییییییلی خوبه خییییییلی 🤣🤣🤣🤣منو بگو نمیدونستم چی بگم بخندم یا چی
دیگه گفت بیا بیرون رفتم و چایی ریختم و خانواده ها حرف زدن
بعدم بابام گفت میشه وایسین یه عکس ازتون بگیره دخترم همه فامیلاش چشم به راهن ببینن کی اومده خواستگاری 🤣🤣🤣🤣
دیگه دربه در وایساد یه عکسم ازش گرفتم

خانواده ها خیلی باهم جور شدن و همه چیز اوکی بود بابامم خوشش اومده بود
قرارشد دفعه بعدش مابریم خونه زندگی اونارو ببینیم
عکس همه رو میذارم براتون لایک کنین بالا بمون 🤣🤣🤣


بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری باردارداری بارداری بارداری بارداری زایمان زایمان زیمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان
مامان 🧚panah🤍 مامان 🧚panah🤍 ۲ سالگی
مامان آریا مامان آریا ۱ سالگی
من جاریم بچش که کوچیک بود اینجوری بود که بچه ی منو کسی نزنه ولی اشکال نداره بچه ی من کسیو بزنه
یا مثلا ما میرفتیم مرخصی خونه مادرشوهرم میومد بچشو از صبح زود اونجا میزاشت تا شب ساعت ۱۰ میرفت خوش گذرونی ما همش بچه رو نگه میداشتیم و روانی میشدیم
یا مثلا وسیله ای از ما میخواست میگفت خب بدین بهش یه دفعه دستبند طلای منو میگفت خب بده بهش
بعد ما همش ازش ایراد میگرفتیم سعی میکردیم غیر مستقیم بفهمونیم که اقا بچتو از صبح میزاری میری ما اذیت میشیم کا اومدیم مرخصی استراحت کنیم نه بچه یکی دیگه رو نگه داریم
بعد الان دیشب اومده به من میگه یادته ملکا کوچیک بود میگفتی اذیت میکنه همش گریه میکنه همه چی میخاد نمیدونم بچه بدیه
حالا ببین به سر خودتم اومده حقته
بعد بهش گفتم بچه ها همه تو این سن نق نقو و لجباز میشن اونم اریا الان داره ۳ تا دندون در میاره داشتم ادامه میدادم همسرم زد به پام گفت مهمونیم ولش کن
الان میخام جوابشو بدم زنگ بزنم بگم من میدونم بچه ها تو این سنا بچه ان و نمیفهمن و ما اگه حرفی زدیم برای این بود که توی بزرگسال بفهمی داری ما رو اذیت میکنی میخاستیم به تو بفهمونیم که بچت نمیفهمه تو باید کنترلش کنی
به خدا دیشب رفتیم خونشون اجازه ندادم پسرم دست به هیچی بزنه برداشته با خودش عروسک بیاره از دستش گرفتم اجازه ندادم در صورتی که جاریم کاملا برعکس من رفتار میکنه
حالا چجوری بهش بفهمونم که دیگه هم به بچه من برچسب نزنه

شیردهی
شیرمادر
شیرخشک
زایمان
پوشک
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان آیسام مامان آیسام ۲ سالگی
سلام خانما من یه پسر ۹ساله دارم ما تو یه شهرک زندگی میکنیم بچه های همسایه ها همه میریزن بیرون بازی میکنن که بیشترشون پسر هستن تقریبا همسن و سال هستن پسر منم میره چون تو خونه تنهاست .اما از یه طرف دوست ندارم بره همه ی پسرای همسایه هامون پرو هستن پسرم میاد خونه بهم همه چی رو میگه خودم ازش خواستم بگه که یوقت کسی بهش نزدیک نشه .دیروز پسرم به من گفت مامان پسر همسایه مون به من گفته من میخوام برم پشت خونمون ج*ق بزنم به پسر من که بلد نبود توضیح داده گفته مامان بهم گفته از اونجایی که شاش میکنی کف سفید در میاد وقتی ج*ق بزنی به پسرم گفته میرم حموم اینکارو میکنم همش ۳ ماه از پسر من بزرگ هست من موندم واقعا چیکار کنم به پسرم چی بگم بخدا از دیروز اعصابم خورده استرس دارم چرا باید پسرای ۹ ساله همه چی رو بدونن اونم با توضیحات کامل بلدن به پسر منم گفته خوب من نمیدونم چیکار کنم به دوستش بگم ؟چرا با پسر من این حرفهارو میزنی .از یه طرف نمیتونم تو خونه زندانیش کنم بگم نرو بیرون چون صدای بچه ها تا خونه میاد پسرم گریه میکنه که منم برم کوچه بچه ها دارن فوتبال بازی میکنن .اما هر اتفاقی که می افته میاد خونه میگه حتی دوستش چند ماه پیش اونجاشو گذاشته تو ک*و*ن اون یکی دوستش اون موقع داشتن فوتبال بازی میکردن پسرم اومد به من گفت.من چیکار کنم واقعا کمکم کنید