۱۲ پاسخ

عزیزم خداروشکر ک میخوای زایمان کنی خیلی نگران جنگ بودی من دلم روشن بود خداروشکر ک همه چی بخیرگذشت دعا کن منم صحیحو سالم بگذرونم هر روز نگران نی نی ام

حالا من با یه دختر پنج ساله اصلا نمی‌خوام کمکی بگیرم.خودم بلدم دوست ندارم خواهر شوهرم بیاد راحت نیستم باش مامانم پیره کاری از دستش برنمیاد

حالا من چی بگم مادرم فوت کردع ۲۱سالمه کسیم ندارم همسرمم سرکار😅

ولی خب تنهایی سخته واقعا بیایید قبول کنیم زندگی تنها سخت تر میگذره🥲🥲🥲هییییییی

الان ۲۸ سالمه انقدررر تجربه دارم از بس تنها بودم تو شهر غریب ک به همه مشاوره هم میدم😅🤣🤣🤣🤣 خیلیی قوی ام واقعا به خودم میگم دمم گرم ..ولی اللن ترسیدم همین..🥲🥲مثل بارداریش ک خیلی اذیت شدم تنهایی گذشت...ایشالهه اینم بگذره و زود قلقش دستم بیاد🥺🥺

بگمااا خودم پسرمو تنها بزرگ کردم ..فقط موقع زایمان تا ۲ونیم ماهگی مامان کمک بود...وگرنه کل باراریاا و بعدش تا الان تنها بزرگ کردم و هیچ کس نبود🥲تجربه بزرگ کردن یه بچه رو دارم...الان ترسیدم فقط ک خدایاا میتونم یعنی با دوتا نمیدونم چرا ترسیدم احساس ناتوانی میکنم🥲🥲🥲🥲🥲

من سر زایمان اولم تا ۱۰ روز که مامانمو مادرشوهرم و خواهرشوهرم بودن تا دوماه هم رفتم خونشون
ولی این دیگه ۱۰ روز که گذشت و مامانا رفتن خونشون من دیگه نرفتم زایمانم طبیعی بود و خودم کارهامو میکنم و تجربه هم دارم دیگه😉

من ده روزه مامانم رفت دو روز بچه داری کنی یادت میاد همه چی نگران نباش کار خونه هم رسیدی انجام میدی نرسیدی هم سر فرصت استرس به خودت نده

منم دقیقا شرایطم مث شماس ولی کلا تهران خونه خودم میمونم مامانم دوهفته میاد کمک میره خدا خودش کمک میکنه

والا شما خیلی ناز نازو بودین😉
من بچه اولم ۱۰ روز مامانم پیشم بود بعد هم یه هفته رفتم خونه مامانم دیگه تموم
الانم دخترم ۴ سال و نیمشه
بازم فعلا برنامه همونه شایدم کمتر نیاز داشته باشم بمونه

۱۳ روزگی به بعد خودم بودم

کمکی...

سوال های مرتبط

مامان جوجه 😍 مامان جوجه 😍 ۱ ماهگی
سلام مامانا...
مامان دومیاا خصوصااا...میگم من نی نی دوومه..خیلی استرس دار قراره بعدزایمان چی به چ اتفاقی بیوفته منظورم خودزایمان میس.یه پسر ۶ساله دارم ک خیلی حساس شده وسایل نی نی رو ک نگاه میکنه همش میگ سر من چرا اینارو نخریدی میگم خریدم یا میگ سر من اینکارا رو کردی سر من اینطور بودی حسود نیس خیلیی ابجیشو دوسیت داره همش میگ مامان خابشو دیرم کوچولو بود..اما حب فکر میکنه باخودش ک چطور قراره بشه
..نمیدونم چ واکنشی خواهدم داشت واقعا میدونم سخته..مامانم قراره بیاد برای زایمانم..و بمونه بعد من برم باز خونشون بمونم بعد ک یکم نی نی جون گرفت و سرحال شدم خودم برگردم خونم..اا همش به پسرم فک میکنم ک چطور میشه با خودش چ فکری میکنه..خصوصا هی میگ مامان شلی ک بری بیمارستان من غصه میخورم همش نگرانه🥺🥺
وای یه چالش بزرگه واقعا دوستدارم زود ازش گذر کنم..فهمیده ک نی نیرهم عین من خردادیه همش میگ چرا من خردادی نشدم .
نمیدونم از پس برمیام یا نه اصلا زندگیم چطور میشه یعنی خدایا انقدر اینروزا بهش فکر میکنم ک چی میشه..چطور مامان دوتا بچ میشم..همه عشق و علاقم به پسرم بوده چطور به نی نی هم توجه کنم ک پسرم ناراحت نشه..وای خیلیی سخته ...🥲🥲